قرآن

مقالات وداستانها وترجمه وتفسیر قرآن و...........

علم تفسير

علم تفسير

آيت اللّه محمد هادى معرفت

تفسير يكى از علوم اسلامى است كه پيدايش آن در عهد رسالت صورت گرفت , در آن عهد مسائل پراكنده و گوناگون پيرامون مطالب وارده در قرآن , برپيغمبر اكرم (ص ) عرضه مى شد, و آن حضرت به حكم وظيفه , هر يك را به فراخور حال شرح و بسط مى فرمود.
در سوره نحل (16 : 44) مى خوانيم : وانزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم ولعلهم يتفكرون .

(قرآن را بر تو فرستاديم , تا آن را براى مردم تبيين نمايى , آنگاه خود به تفكربنشينند.) در اين آيه وظيفه اساسى مطرح شده : 1 - بر خداوند مهربان لازم است پيام روح بخش خود را براى مردمان بفرستد.
2 - پيغمبر اكرم (ص ) وظيفه دارد, در ضمن عرضه پيام آسمانى , آن را براى مردم توضيح داده , تبيين نمايد و شرح و تفسير كند.
3 - بر مردم است كه در اين پيام الهى و رهنمودهاى پيغمبر گرامى انديشه كنندو راه سعادت خود را در آن بيابند.
لذا هرگاه مسلمانان , با مشكلى در فهم معانى قرآن , يا درك مطالب عميق آن ,روبرو مى شدند, فورا به سراغ پيغمبر اكرم (ص ) رفته , علاج درد خود را در آنجامى يافتند.
در اين زمينه پرسشها و پاسخهاى فراوانى در دست است , كه هسته اوليه علم تفسير را تشكيل مى دهد, و زيربناى تفاسير صحابه و تابعين گرديده , سپس درعهد تدوين , كه تفسير مانند ديگر علوم اسلامى , به صورت مدون درآمد,مجموعه اقوال و آراى سلف , بزرگترين و سرشارترين مايه تدوين تفسيرگرديد.
از اين رو علم تفسير را از نظر تاريخى در چهار دوره عمده رده بندى كرده اند وويژگيهاى هر دوره از نظر شيوه و روش ارزيابى شده است : 1 - عهد رسالت , تفسير اين دوره به صورت پراكنده صورت گرفته و پرسشها وپاسخها بسيار كوتاه است .

2 - عهد صحابه , تفسير در اين دوره پراكنده , ولى تا حدودى گسترده و همه جانبه است .

3 - عهد تابعين , تفسير در اين دوره به صورت منظم و شكل يافته و گسترده ترو همه جانبه تر از عهد صحابه , با اضافه اجتهاد در ابعاد مختلف تفسير صورت گرفته است .

4 - عهد تدوين , دانش تفسير در اين دوره گسترده تر از دوره تابعين است , وبسته به تواناييهاى علمى و ادبى مفسران از ويژگيها و روشهاى گوناگونى برخوردار است .

نياز به تفسير

قرآن كتاب هدايت است و براى همگان فرود آمده , در انحصار دسته يا گروه خاصى نيست .

هذا بيان للناس وهدى وموعظه للمتقين (آل عمران : 138).
هذا بصائر للناس وهدى ورحمه لقوم يوقنون (جائيه : 20).
ونزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى وهدى ورحمه وبشرى للمسلمين (نحل :89).
در عين حال , در قرآن مواضع ابهام بسيار و مورد اجمال بى شمار است , زيرا درقرآن , اصول معارف و كليات شريعت مطرح گرديده , تفاصيل و جزئيات رابايستى از دلايل شرع و عقل به دست آورد.
بسيارى از مطالب عاليه قرآن , در قالب تمثيل و تشبيه و استعاره نمودار گشته ,ذوقى لطيف و دركى ظريف نياز دارد تا به عمق مطالب رهنمون گردد.
در قرآن , به وقايع تاريخى و سرگذشت امتها اشارت رفته , و احيانا به حوادث آن دوران نظر دارد, تا به آن وقايع و حوادث وقف كامل نباشد, فهم درست آيات مربوط به آنها امكانپذير نيست .

قرآن از لحاظ وزنه ادبى و فنون لغوى , در سطحى بسيار بالا قرار دارد, كسانى كه با ادبيات عرب و ويژگيهاى لغت آشنايى ندارند, به خود گمان نبرند كه به معانى لطيف و دقائق ظريف قرآن پى مى برند.
اينها برخى از عوامل ابهام و اجمال در قرآن است كه علم تفسير را فنى اختصاصى جلوه مى دهد, گرچه راه رسيدن به اين دانش , براى همگان بازاست , بدون توشه و رهنما, پيمودن اين طريق دشوار است .

موارد تفسير و فرق آن با موارد تاويل

تفسير - آنگونه كه در تعريف آن گذشت - رفع ابهام و حل اشكال حاصل درلفظ و عبارت است .

هرگاه در نحوه بيان , اجمال و ابهامى پيش آيد, يا پيچيدگى در عبارت رخ دهد, تفسير, آن ابهام يا اجمال را مى زدايد, و آن پيچيدگى واشكال را رفع مى كند .
از اين رو گفته اند: التفسير, رفع القناع عن اللفظالمشكل .

ولى تاويل , صرفا در مورد متشابهات است , گرچه ابهامى در لفظ و عبارت , ازنظر ظاهر وجود نداشته باشد .
مثلا: او ياتى ربك (انعام : 158 ) و وجوه يومئذناضره الى ربها ناظره (قيامه 75 : 23) .
بر حسب ظاهر, جسمانيت خدا رامى رسانند, لذا گروهى در فهم اين آيات دچار اشتباه شده قائل به جسميت خداوند شده اند, ولى كسانى كه عارف به اصول تشبيه و استعاره و مجاز باشنددچار اين اشتباه نمى گردند.
پس موضوع تفسير ابهام لفظ است و موضوع تاويل , تشابه معنى .
اما هريك ازابهام و تشابه عوامل بخصوصى دارند كه به شرح آن مى پردازيم :

عوامل ابهام

عوامل ابهام در قرآن كه ضرورت تفسير را ايجاب مى كند از اين قرار است : 1 - در قرآن , از اصول معارف و فروع احكام بسيار سخن رفته , ولى تماما به طور كلى و گذرا رقم يافته و نياز به تفصيل و تبيين بيشترى دارد كه در گفتار وكردار پيغمبر اكرم (ص ) و ديگر بزرگان دين و آگاهان شريعت يافت مى شود.
مثلا در شناخت خدا و صفات ذاتى او با جملاتى كوتاه , ولى فشرده و رسا,مسائلى مطرح شده كه به باز شدن و شرح و تبيين نياز دارد, مانند: ليس كمثله شى وهو السميع البصير (شورى , 42 : 11) لا تدركه الابصار وهو يدرك الابصار وهو اللطيف الخبير (انعام , 6 : 103) وهو القاهر فوق عباده وهو الحكيم الخبير (انعام , 6 : 18) قل هواللّه احد اللّه الصمد لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفوا احد(سوره توحيد) لو كان فيها آلهه الا اللّه لفسدنا فسبحان اللّه عما يصفون لا يسال عما يفعل وهم يسالون (انبيا, 21 : 22) اللّه نور السموات والارض (نور35) و در شناخت انسان و فلسفه وجودى او و پهناى قدرت طبيعى (مادى ) و معنوى او, به طور گذرا فرموده است : انى جاعل فى الارض خليفه .. . (بقره , 2 : 30) وعلم آدم الاسما كلها.. . (بقره , 2 : 31) وسخر لكم ما فى السموات وما فى الارض جميعا منه (حاثيه , 45 : 13) ولقد كر منا بنى آدم وحملناهم فى البر والبحر ورزقناهم من الطيبات وفضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا (اسرا, 17 : 70) واذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم واشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا ان تقولوا يوم القيامه انا كنا عن هذا غافلين (اعراف , 7 :172) يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه (انشقاق , 84 : 6) فاقم وجهك للدين حنيفا فطره اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم ولكن اكثر الناس لا يعلمون (روم , 30 : 30).
و در مقدار نقش انسان در فرآورده هاى خويش به طور خلاصه فرموده است : افرايتم ماتمنون , اانتم تخلقونه ام نحن الخالقون افرايتم ما تحرثون , اانتم تزرعونه ام نحن الزارعون (واقعه , 56 : 58-64) وما رميت اذ رميت ولكن اللّه رمى (انفعال , 8 : 17) وما تشاوون الا ان يشااللّه (انسان , 76 : 30)
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/29ساعت 0:32  توسط حسین امیدی  | 

عناوين قرآن

عناوين قرآن

مفسران و قرآن پژوهان در شماره و تعداد نام هاى قرآن اختلاف نظر فراوانى دارند.

ابوالفتوح رازى در تفسيرش 43 نام براى قرآن ذكر نموده است .

زركشى به نقل از قاضى ابوالمعالى معروف به شيذله 55 اسم برشمرده و بعضى ديگر شماراسامى قرآن را به هشتاد رسانيده اند.

بـسـيـارى از عناوينى را كه اين بزرگان در شمار اسامى قرآن آورده اند, در قرآن به صورت وصف قـرآن بـه كـار رفـتـه اند و نه اسم .

عدم تفكيك ميان اسامى و اوصاف قرآن كريم از يكسو, و تفاوت بـرداشت ها و سليقه ها در گزينش نام ها از سوى ديگرمى توانند دليلى بر اختلاف آرا در اين زمينه باشند.

جالب است بدانيم كه بعضى عقيده دارند براى قرآن نامى غير از قرآن وجود ندارد.

مناسب تر آن است كه عناوين قرآن را در دو قسمت اسامى و اوصاف بيان نماييم .

الف ) اسامى قرآن

از مـيـان عناوين قرآن , به طور مسلم چهار عنوان به صورت اسم در قرآن به كاررفته است , كه به ترتيب اهميت و كثرت عبارتند از:

1. قرآن : بل هو قرآن مجيد.

2. كتاب : كتاب انزلناه اليك .

3. ذكر: هذا ذكر مبارك .

4. فرقان : تبارك الذي نزل الفرقان على عبده.

زرقانى تنزيل را نيز بر اسامى فوق افزوده است .

سه عنوان كتاب , ذكر و فرقان براى كتب آسمانى ديگر نيز ذكر گرديدهو تنهاعنوان قرآن به صورت اسم خاص براى اين كتاب آسمانى مطرح است .

ب ) اوصاف قرآن

گفتيم اختلاف سليقه ها و برداشت ها, موجب اختلاف در شماره عناوين واوصاف قرآن گشته اند.

ما در اين قسمت عناوينى را كه مستقيما به صورت وصف براى نام هاى قرآن , كتاب و ذكر به كار رفته اند, يادآور مى شويم .

1. مجيد: ق .

والقرآن المجيد , قاف , سوگند به قرآن باشكوه .

2. كريم : انه لقرآن كريم , كه اين [پيام ] قطعا قرآنى است ارجمند.

3. حكيم : يس .

والقرآن الحكيم , يس [ياسين ] سوگند به قرآن حكمت آموز.

4. عـظيم : ولقد آتيناك سبعا من المثاني والقرآن العظيم , و به راستى , به توسبع المثانى [ـ سوره فاتحه ] و قرآن بزرگ را عطا كرديم .

5. عزيز: وانه لكتاب عزيز لاياءتيه الباطل .. , و به راستى كه آن كتابى ارجمنداست .

باطل به سويش نمى آيد.

6. مبارك : هذا ذكر مبارك , اين [كتاب ] پندى خجسته است .

7. مبين : تلك آيات الكتاب وقرآن مبين , اين است آيات كتاب [آسمانى ] وقرآن روشنگر.

8. مـتشابه : اللّه نزل اءحسن الحديث كتابا متشابها , خدا زيباترين سخن را [به صورت ] كتابى متشابه نازل كرده است .

9. مـثـانى : اللّه نزل اءحسن الحديث كتابا متشابها مثاني , خدا زيباترين سخن را [به صورت ] كتابى متشابه , متضمن وعده و وعيد نازل كرده است .

10. عـربـى : انـا انـزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون , ما آن را قرآن عربى نازل كرديم ,باشد كه بينديشند.

11. غير ذى عوج : قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون , قرآنى عربى , بى هيچ كژى , باشد كه آنان راه تقوا پويند.

12. ذى الذكر: ص .

والقرآن ذى الذكر , ص .

سوگند به قرآن پراندرز.

13. بـشـيـر: كـتـاب فصلت آياته ...

بشيرا , كتابى است كه آيات آن , به روشنى بيان شده ...

و بشارتگر است .

14. نـذير: كتاب فصلت آياته ...

بشيرا ونذيرا , كتابى است كه آيات آن , به روشنى بيان شده ...

بشارتگر و هشداردهنده است .

15. قـيم : الحمدللّه الذي اءنزل على عبده الكتاب ...

قيما.. , ستايش خدايى را كه اين كتاب را بر بنده خود فرو فرستاد...

[كتابى ] راست و درست .

در پـايـان بـه يـكـى ديـگـر از اسامى قرآن كريم اشاره مى كنيم .

اين نام گرچه در خودقرآن ذكر نگرديده اما برخى بر اين عقيده اند كه مشهورترين و رايج ترين نام در ميان مسلمانان پس از رحلت پيامبر اكرم (ص ) مصحف بوده است و در زمان حيات پيامبر(ص ) نام رايج و مشخصى كه همه بر آن اتفاق نظر داشته باشند وجود نداشته است .

دكتر راميار در پاسخ به اين سؤال كه چگونه اين نام با وجودى كه در خود قرآن نيامده بر اين كتاب آسمانى نهاده شده مى گويد: وقـتى ابوبكر قرآن را جمع كرد, به ياران پيامبر گفت كه نامى بر آن بگذارند.

پاره اى خواستند كه آن را انجيل بخوانند, ولى ديگران را خوش نيامد.

كسانى پيشنهاد كردند كه آن را سفر بنامند, مثل سـفـرهاى پنجگانه يهود, اين پيشنهاد هم رد شد.

سرانجام عبداللّه بن مسعود, صحابى جليل القدر گـفـت :در مـهـاجرتى كه به حبشه كرديم كتابى ديدم كه آن را مصحف مى خواندند...

اين نام آن هـنـگـام پذيرفته شد و بر قرآن كريم اطلاق گرديد...

نسخه هاى قرآن را هم كه عثمان به اطراف فـرسـتـاد مصحف خوانده اند...

كه بعدهاهمين ها مصاحف عثمانى نام گرفت .

مجموعه خصوصى هريك از صحابه را هم مصحف مى گفتند, مثل مصحف ابى بن كعب يا مصحف معاذ.

پس از رحلت پيامبر, در اين كه نام مصحف به سرعت از نام هاى رايج قرآن كريم گرديد, سخنى نـيـست .

اما اين سخن كه هيچ نام مشخصى در زمان حيات پيامبر(ص )براى كتاب آسمانى وجود نـداشته , پذيرفتنى نيست .

قرآن و كتاب , نام هايى هستند كه به صورت گسترده در روايات از زبان پـيـامـبـر اكـرم (ص ) و على بن ابى طالب (ع ) و نيزصحابه آن حضرت به كار رفته اند.

حديث نبوى مـعـروف كـه فـرمـود: اذا الـتبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن و يا فـرمـايش آن حضرت كه : فضل القرآن على سائر الكلام كفضل اللّه على خلقه و يا وصيت آن حـضـرت كـه فرمود: اني تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتى .. و ده ها بلكه صدها روايت ديـگر عصر نزول كه در آنها ازكتاب آسمانى مسلمانان به قرآن و يا كتاب ياد گرديده است , به خـوبـى شـهـرت اين نام را در همان زمان اثبات مى نمايد.

در بسيارى از روايات جمع آورى قـرآن وتـدويـن مصحف نيز كسانى همچون زيدبن ثابت نام قرآن را هنگام تدوين مصحف به كار برده اند.

اسـاسـا چـگـونه ممكن است در طول 23 سال مسلمانان هيچ نام مشخصى براى كتابشان نداشته باشند؟! دليل ديگرى براى شهرت نام قرآن وجود دارد كه عبارت از استعمال اين عنوان در قرآن به صورت علم و اسم خاص است كه به تفصيل در فصل پنجم از آن سخن خواهيم گفت .

عـلـت شـيوع نام مصحف پس از رحلت پيامبر(ص ), مساءله كتابت و تدوين قرآن بود.

صحيفه به چـيـزى كـه گـسـتـرده باشد اطلاق مى گردد و از اين رو صفحه اى را هم كه بر آن مى نويسند, صـحـيـفـه گـويـند, و مصحف مجموعه اى از صحيفه هاى نوشته شده است كه بين دو جلد قرار گـرفـتـه باشد.

بنابراين چون پس از رحلت يكى از مهم ترين وظايف مسلمانان جمع آورى صحف نـوشـتـه شـده قرآنى و يا كتابت قرآن به دست بعضى از نويسندگان صحابه بود, اين نام در چنين زمانى و فضايى شايع گرديد.

در هـمان زمان نيز مصحف اسم براى هر كتاب مجلد بوده است , خواه قرآن باشديا غير آن .

محمد بن سيرين مى گويد: لماتوفى النبى (ص ) اقسم على ان لايرتدى برداء الا لجمعة حتى يجمع القرآن فى مصحف .

ابوالعاليه مى گويد: انهم جمعوا القرآن فى مصحف فى خلافة ابي بكر.

كلينى در كافى به نقل از امام صادق : من قراء القرآن فى المصحف متع ببصره ...

در روايت معروف زيد بن ثابت آمده است : فتتبعت القرآن اجمعه ...

فكانت الصحف عند ابى بكر...

هـمين اوراق و صفحات پس از مرگ عمر در دست دخترش حفصه بود تا آن كه هنگام جمع آورى قـرآن در زمـان عـثـمان وى طى پيامى به حفصه به او اطمينان داد كه ان ارسلي الينا بالصحف ننسخها فى المصاحف ثم نردها اليك .... در تمام روايات فوق و ده ها روايت ديگر آنچه مطرح است , جمع قرآن در مصحف يعنى يك كتاب مجلد است , يعنى مصحف در همان معناى لغوى خود به كار رفته است .

گزيده مطالب

1. اسامى قرآن عبارتند از: قرآن , كتاب , ذكر و فرقان .

2. نام مصحف پس از رحلت پيامبر به خاطر جمع آورى قرآن در يك مجلد رايج گشت .

3. بـراى قـرآن بـرخـى نـزديك به هشتاد وصف ذكر نموده اند.

بعضى از مشهورترين اوصاف قرآن عبارتند از: مجيد, كريم , حكيم , عظيم , عزيز, مبارك , مبين , عربى , بشيرونذير.

معانى قرآن

در مـعـناى قرآن وجوه پنجگانه اى گفته شده است كه مى توان آنها را به سه دسته تقسيم نمود:

(شافعى ):

1. قـرآن , اسمى جامد و غيرمشتق است .

علم ارتجالى است و بدون آن كه پيشينه استعمال در زبان عرب داشته باشد, خداوند به عنوان اسم خاص براى وحيى كه برپيغمبرش نازل فرموده قرار داده است مثل تورات و انجيل كه اسم براى كتب حضرت موسى و عيسى (ع ) مى باشند.

(اشعرى وجمعى ديگر):

2. قرآن , اسمى است مشتق ولى غيرمهموز:

الـف ) مـشـتـق از قـرن الشى بالشى ء, يعنى چيزى را به چيزى ضميمه كردن . علت اين نامگذارى , مقرون بودن سوره ها و آيات و حروف به يكديگر است .

(فراء) :

ب ) قـرآن , مشتق از قرائن جمع قرينه است . چرا كه آياتش همانند يكديگرند وبعضى بعض ديگر را تاءييد مى كنند. هر آيه از قرآن , قرينه آيات ديگر است .

(ابن اثير,زجاج و بعضى ديگر):

3. قرآن مشتق و مهموز است :

الـف ) از قـرء بـه مـعـناى جمع گرفته شده است .

عرب وقتى بخواهد بگويد آب را درحوض جمع كـردم , مـى گـويد قراءت الماء فى الحوض .

علت اين نامگذارى , آن است كه اين كتاب همه ثمرات كتب آسمانى پيشين را در خود جمع نموده است .

(لحيانى و جمعى ديگر)

ب ) بـر وزن رجـحـان و غـفـران مشتق از ماده قراء به معناى تلاوت است .

در اين جا ازباب تسميه مـفـعـول بـه مصدر, مقروء, يعنى خوانده شده و يا خواندنى , به نام قرآن يعنى خواندن به كار رفته اسـت مـثـل آن كـه كـتـاب كه به معناى نوشتن است به مكتوب (نوشته شده ) اطلاق مى گردد.

از ميان اقوال پنجگانه فوق , قول پنجم از همه قوى تر به نظر مى رسد.

زرقانى پس از رد ساير اقوال , همين قول را اختيار نموده است .

راغب اصفهانى نيزمى گويد:

الـقـراءة ضـم الـحـروف و الكلمات بعضها الى بعض فى الترتيل ...

, قراءت به معناى پيوند و ضميمه نمودن حروف و كلمات به يكديگر در هنگام ترتيل است .

به سخن ديگر قراءت همان تلاوت آيات الهى است .

علامه طباطبائى

و قـولـه ان عـلـيـنـا جمعه وقرآنه ...

القرآن هاهنا مصدر كالفرقان و الرجحان و الضميران للوحى و الـمـعـنـى : لاتـعـجـل بـه , اذ عـلـينا ان نجمع ما نوحيه اليك بضم بعض اجزائه الى بعض و قراءته عليك .

از آيـه فـوق بـه خـوبى برمى آيد كه اگر حتى آن گونه كه ابن اثير گفته است اصل در واژه قرآن معناى جمع باشد, به خاطر تقارن اين واژه با واژه جمع در آيه شريفه ناگزيرقرآن به معناى قراءت و خواندن خواهد بود وگرنه تكرار آن امرى لغو و بيهوده بوده بافصاحت قرآنى منافات دارد.

دليل ديگر كه نظريه پنجم را تقويت مى كند امر اقراء در نخستين وحى بر پيامبراكرم (ص ) است كه بى ترديد به معناى بخوان است .

لفظ قرآن نيز نخستين بار در آيه چهارم از سوره مزمل نازل شده كـه مـطـابـق حـديـث مـعـروف جـابـر بـن زيـد و ابـن عـبـاس ,سـومين سوره در ترتيب نزول سـوره هاست .

در اين آيه دستور چنين است : ورتل القرآن ترتيلا, و قرآن را شمرده شمرده بـخـوان .

در آخـريـن آيـه از هـمين سوره نيزبار ديگر در يك فرمان همگانى اعلام مى شود: فاقرؤا مـاتـيـسر من القرآن , هرچه از قرآن ميسر مى شود بخوانيد.

بديهى است كه منظور در هر دو آيه قرآن خواندنى است .

نـتـيـجـه آن كه روشن ترين و مناسب ترين معنا براى قرآن اشتقاق آن از ماده قراء به معناى تلاوت كردن است .

گزيده مطالب

اقوال در معانى قرآن عبارتند از:

1. قرآن , اسم خاص كتاب مسلمانان و لفظى جامد است .

(شافعى ) 2. قرآن , همريشه با قرينه و معناى آن همانند بودن آياتش با يكديگر است .

(فراء) 3. قرآن , مشتق از قرن است , زيرا آيات و سوره هاى آن مقرون به يكديگرند.

4. قـرآن , كـلـمـه اى است مهموز و از قرء به معناى جمع مشتق شده است .

زيرا جامع ثمرات كتب آسمانى گذشته است .

(ابن اثير, زجاج )

5. قرآن , كلمه اى است مهموز و از قراء به معناى تلاوت و قراءت گرفته شده است .

دلايلى وجود دارد كه قول پنجم را تاءييد مى كند.

فصل چهارم :وجه نامگذارى قرآن

هـريـك از اسـمـاى كتاب خداوند, داراى وجه تسميه و علت و حكمتى است .

در اين فصل تنها در خصوص نام قرآن به بحث مى پردازيم .

گـذشـت كـه بـرخـى قـرآن را مـشتق از قرن به معناى ضميمه كردن دانسته اند.

آنان درتوجيه نـامـگـذارى چـنـيـن اسـمى بر وحى آسمانى گفته اند: چون حروف و آيات وسوره ها, مقرون به يكديگرند, خداوند نام قرآن را بر اين مجموعه نهاده است .

عـده اى ديـگـر كه قرآن را همريشه با قرائن (قول سوم ) دانسته اند, بر اين باورند كه چون در اين كـتـاب هـمـاهـنـگى كامل ميان همه آيات وجود دارد و همه باهم قرينه اند وتشابه تام و تمامى با يـكـديـگـر دارنـد, خـداونـد چـنين نامى براى كتاب خود برگزيده و درآيه اى نيز همين تشابه و هماهنگى را وصف كتاب خويش بيان كرده است : اللّه نزل احسن الحديث كتابا متشابها , كه مراد از كتاب متشابه , كتابى است كه هماهنگ ويكنواخت است .

در معناى چهارم براى قرآن نيز گفته شد كه چون اين كتاب , جامع علوم و ثمرات كتب آسمانى پيشين و يا جامع انواع علوم و يا دربرگيرنده امر و نهى و وعد و وعيدو...

است به آن قرآن گفته شده است .

بـا تـوجـه به عدم پذيرش اين اقوال در فصل سابق اينك ببينيم براساس نظريه پنجم چه توجيهى براى نامگذارى قرآن به اين نام وجود دارد؟ مى دانيم كه حقيقت قرآن فراتر از آن است كه در قالب الفاظ بگنجد.

محتواى قرآن بسى عالى تر و والاتـر از آن اسـت كـه واژه ها و الفاظ را ياراى بيان آن باشد, چه آن كه كلمات و عبارات براى امور مادى وضع گرديده اند و واقعيت قرآن در برگيرنده عميق ترين معارف معنوى است .

اين محتواى بـلـنـد براى اين كه در خور فهم بشردرآيد, از مقام برتر خود تنزل يافته و به مقام قراءت رسيده و خواندنى گشته است , تاامكان تعقل آن براى بشر فراهم آيد.

معانى هرگز اندر حرف نايد ـــــ كه بحر بيكران در ظرف نايد مـفـسر و انديشمند بزرگ قرآنى , علامه طباطبائى به اين نكته بسيار لطيف اشاره كرده در معناى آيـه شـريـفـه انـا جـعـلـنـاه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون وانه في ام الكتاب لدينا لعلى حكيم , مى گويد: مراد از ام الكتاب , همان لوح محفوظ است ,و نامگذارى لوح محفوظ به ام الكتاب بدين جهت است كـه آن سـرمـنـشاء همه كتب آسمانى است .

ومقصود از على شرافت قدر و منزلت قرآن است كه عقول را توان رسيدن به آن نيست .

و منظور از حكيم بودن قرآن آن است كه قرآن در جايگاه اولى و اصـلـى خـويـش , تفصيلى و تقسيمى به سوره ها و آيات و كلمات نداشته و اين تفصيل پس از آن صورت گرفته كه به صورت قرآن عربى درآمده است .


درسنامه علوم قرآنى - حسين جوان آراسته

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/29ساعت 0:31  توسط حسین امیدی  | 

اسـامـي كعبـه در قـرآن

اسـامـي كعبـه در قـرآن

تأليف: محمد ابراهيم جناتي       

1 ـ چـرا كعبـه را، كعبـه ناميـدنـد؟

   در علت نامگذاري «كعبه» بدين اسم، دو وجه ذكر شده است:

   1 ـ چون كعبه داراي ارتفاع و بلندي از سطح زمين مي باشد، همچنانكه كعبه در لغت نيز به معناي ارتفاع آمده است.

   2 ـ زيرا خانه خدا به شكل مربّع است و عرب اين اسم را به هر خانه اي كه چهار گوش باشد اطلاق مي كند. وليكن با كثرت استعمال (وضع تعيّني) براي خانه خدا عَلَم گرديد. بنابراين هر گاه اسم كعبه برده مى شود، به خانه خدا انصراف دارد.

   البته «واژه كعبه» در قرآن در بعضي موارد به تنهايي، و در بخشي از آيات، همراه با كلمه «البيت الحرام» آمده است.

   مانند: «يا ايهاالذين آمنوا لا تقتلوا الصيد و انتم حرمٌ... هدياً بالغ الكعبة».

   «يعني اي كساني كه ايمان آورده ايد، هرگاه در احرام باشيد شكار را مكشيد، هركه صيد را به عمد بكشد، جزاي او قرباني كردن حيواني است همانند آنچه كشته است، بشرط آنكه دو عادل به آن گواهي دهند و قرباني را به كعبه رساند»1.

   و در آيه ديگر چنين مي فرمايد: «جعل الله الكعبة البيت الحرام قياماً للناس...»

   «خدا، كعبه بيت الحرام را، با ماه حرام و قرباني بي قلاده و با قلاده، قوام كار مردم گردانيد.»2

2 ـ به كعبه، «بيت» هم گفته مي شود:

   در بسياري از آيات، اسم بيت بر كعبه اطلاق شده است:

   الف ـ «ما كان صلاتهم عندالبيت اِلاّ مكاءً و تصدية.»3

   «و دعايشان در نزد خانه كعبه جز صفير كشيدن و دست زدن، هيچ نبود».

   ب ـ «فَلْيعبدوا ربّ هذاالبَيْت.»4

   «پس بايد پروردگار اين خانه را بپرستد».

   ج ـ «اِنّ الصفا و المروة من شعائرالله فَمن حج البيت...»5

   «صفا و مروه از شعائر خداست، پس كساني كه حج خانه خدا بجاي مي آورند يا عمرهمي گذارند، اگر بر آن دو كوه طواف كنند مرتكب گناهي نشده اند».

   صفا و مروه اسم دو كوهي است كه بين آنها فاصله اي وجود دارد و سعي ميان آن دو از اركان حج است. در عصر جاهلي بر كوه صفا بتي بنام «اساف»، و بر كوه مروه بت ديگري بنام «نائله» بود. مسلمانان از سعي ميان آن دو كوه كه زيارتگاه مشركين بوده بيم داشتند وليكن در اين آيه سعي ميان اين دو كوه از شعائر خداي يكتا خوانده شده تا ديگر بيمي بر جاي نماند.

   د ـ «و اذ جعلنا البيت مثابة للناس و امناً...»6

   «و كعبه را جايگاه اجتماع و مكان امن مردم ساختيم. مقام ابراهيم را نمازگاه خويش گيريد...»

   هـ ـ «و اذ بوّ أنا لابراهيم مكان البيت...»7

   «و مكان خانه را براي ابراهيم آشكار كرديم و گفتيم: هيچ چيز را شريك من مساز و خانه مرا براي طواف كنندگان و برپاي ايستادگان و راكعان و ساجادان پاكيزه بدار».

   و ـ «و اذ يرفع ابراهيم القواعدمن البيت...»8

   «هنگامي كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاي خانه را بالا بالا بردند. گفتند: اي پروردگار ما، از ما بپذير كه تو شنوان و دانا هستي».

   ز ـ «ولله علي الناس حج البيت مَن استطاع اليه سبيلاً...»9

   «و خدا راست بر مردم حج خانه، آن كس كه بتواند به سويش راهي بيابد و هر آن كس كه كفر ورزد، همانا خدا از جهانيان بي نياز است».

   ح ـ «اِنّ اوّل بيت وضع للناس...»10

   «نخستين خانه اي كه براي مردم (و عبادت خداوند) بنا شده است.»

   ط ـ «... و عَهِدنا اِلي ابراهيم واسماعيل اَنْ طهرّا بيتي.»11

   «... ما ابراهيم و اسماعيل را فرمان داديم: خانه مرا براي طواف كنندگان و مقيمان و راكعان و ساجدان پاكيزه داريد.»

   و در جاي ديگر چنين آمده است:

   ي ـ «و اذبوّأنا لابراهيم مكان البيت اَنْ لا تشرك بي شيئاً و طهرّ بَيْتي للطائفين و القائمين و الرّكّع السجود...»12

   «و بياد آور اي رسول كه ما ابراهيم را در آن بيت الحرام تمكين داديم كه با من چيزي شريك نگيرد و بر او وحي كرديم كه خانه مرا براي طواف كنندگان و نمازگزاران و ركوع و سجود كنندگان پاكيزه نمايد.»

3 ـ به كعبه، مسجدالحرام نيـز گفتـه شـده است:

   الف ـ «و من حيث خَرجت فَوَلّ وجهك شَطرالمسجدالحرام...»13

   «و هرگاه (يا هرجا) بيرون شدي، روي خود را به جانب مسجدالحرام برگردان.»

   ب ـ «ولا تقاتلوهم عندالمسجدالحرام...»14

   «و در مسجدالحرام با آنها (كافران) جنگ مكن، مگر آنكه با شما بجنگند و چون با شما جنگيدند بكشيدشان، كه اين است پاداش كافران.»

   ج ـ «ولا يجر منّكم شنئان قوم اَنْ صدّوكم عن المسجدالحرام.»15

   «و دشمني با قومي كه مي خواهند شما را از مسجدالحرام باز دارند، وادارتان نسازد كه از حدّ خويش تجاوز كنيد.»

   د ـ «و كيف يكون للمشركين عهدٌ عندالله و عند رسوله اِلاّ الذين عاهدتم عندالمسجدالحرام...»16

   «چگونه مشركان را با خدا و پيامبر او پيماني باشد؟ مگر آناني كه نزد مسجدالحرام با ايشان پيمان بستيد.»

   هـ ـ «و مالهم اَلاّ يعذّبهم الله و هم يصدون عن المسجدالحرام...»17

   «و چرا خدا عذابشان نكند، حال آنكه مردم را از مسجدالحرام باز مي دارند و صاحبان آن نيستند.»

   و ـ «سبحان الذي اسري بعبده ليلاً من المسجدالحرام...»18

   «منزّه است آن خدايي كه بنده خود را شبي از مسجدالحرام به مسجدالاقصي، كه گرداگردش را بركت داده ايم، سير داد.»

   ز ـ «اِنّ الذين كفروا و يصدون عن سبيل الله و المسجدالحرام الذي جعلناه للناس...»19

   «آنهايي كه كافر شدند و مردم را از راه خدا و مسجدالحرام (كه براي مردم چه مقيم و چه غريب يكسان است) باز مي دارند...»

   ح ـ «هم الّذين كفروا و صدوكم عن المسجدالحرام...»20

   «ايشان همانهايي هستند كه كفر ورزيدند، و شما را از مسجدالحرام باز داشتند، و مانع شدند كه قرباني به قربانگاهش برسد.»

   و آيات ديگري كه در سورهاي بقره و توبه وجود دارد، همين مطلب را اثبات مي كند.

4 ـ توصيف بيت به اوصاف گوناگون.

   الف: با وصف حرام: «يا ايهاالذين آمنوا لا تحلّوا شعائرَالله... ولا آمّين البيت الحرام.» 21

   «اي كساني كه ايمان آورده ايد شعائر خدا و ماه حرام و قرباني را، چه بدون قلاده و چه با قلاده، حرمت مشكنيد... و آزار آنان را كه به طلب روزي و خشنودي پروردگارشان آهنگ بيت الحرام كرده اند، روا مداريد...»

   ب: با وصف عتيق: «لكم فيها منافع اِلي اجل مسمّي ثمّ محلها اِليَ البيت العتيق.»22

   «از آن شتران قرباني تا زماني معين سود ببريد، سپس (بدانيد كه) جاي قربانيشان در آن خانه كهنسال است.»

   و در آيه ديگر فرمود: «وَ ليْطوّفوا بالبَيْت العتيق.»23

   ج: با وصف معمور: «والبيت المعمور.»24

   «قسم به بيت معمور.»

   د: با وصف محرّم: «ربّنا انّي اسكنت من ذريتي بواد غير ذي زرع عند بيتك المحرّم...»25

   «اي پروردگار ما! برخي از فرزندانم را بهبياباني بي هيچ كِشته اي، نزديك خانه گرامي تو جاي دادم.»

5 ـ علت نامگذاري مكّه بدين اسم چيست؟

   لغت شناسان در وجه تسميه مكّه به اين اسم، نكاتي را ذكر كرده اند، كه به آنها اشاره مي كنيم:

   «ابن منظور» در لسان العرب مي گويد: از آنجا كه آبِ آن سرزمين، قليل است و مردم براي رفع احتياجات خود، آب را از زير زمين استخراج مي كردند، آن را مكّه ناميدند. (انّما سميّت بذلك لِقلّه ماءِها حيث كانوا يمتكّون الماء فيها اَي يستخرجونها.)

   عبدالله بن زبير مي گويد: «انّما سميّت بذلك لقّلة مائها» و اين اسم از ضرب المثل معروف عرب گرفته شده است كه مي گويند: (مكّ الفصيل و امتكَّ) يعني: «كودك هر آنچه شير كه در پستان مادر بود، مكيد.»

   و باز در همان كتاب آمده است: «مِن انّها كانت تُمكُّ مَن ظَلَم فيها و اَلْحدَ اَي تهلكُه» يعني: «هر كس در آن مكان ظلم كند و يا الحاد و بي ديني را رواج دهد، هلاك مي شود.»

   و ياقوت حموي در معجم البلدان، در علّت تسميه مكّه به اين نام چنين مي گويد: چون اعراب جاهلي گمان مي كردند، حجّشان باطل است، با اين گمان به نزد كعبه مي آمدند و در حين طواف فرياد مي كشيدند و دستهاي خود را به هم مي زدند (كف مي زدند) و بعيد نيست كه آيه 35 سوره انفال اشاره به همين داستان داشته باشد. «و ما كان صلوتهم عندالبيت اِلاّ مكاء و تصدية...»

6 ـ چرا مكّه را «بكّه» ناميدند؟

   براي روشن شدن جواب، بايد به اهل خبره رجوع كرد، و بر اين اساس ناگزيريم نظر لغت شناسان را ملاحظه كنيم:

   «ابن منظور» در لسان العرب مي گويد: «اينكه مكّه را بكّه ناميدند، چون هر ظالمي قصد تعدي و تجاوز به آن را داشته باشد، گردنش قطع خواهد شد «لانّها كانت تبكّ اعناق الجبارة اذااَلحدوا فيها بظلم.»

   و همين نظر را نيز اسماعيل بن حمّاد جوهري در كتاب صحاح اللغة جلد 4 صفحه 1576 ، ابراز كرده است. «عبدالله زبير نيز به همين معني نظر داده است.»

   و از برخي علّت آن چنين نقل شده: چون مردم به هنگام طواف خانه خدا، مزاحم يكديگر مي شوند.

   ولي اسماعيل بن حماد جوهري در «صحاح اللغة» و در همان جلد، نظريه ديگري مطرح كرده و مي گويد: «مِنْ انّ بكّة اسم بطن مكّه و انّما سميت بذلك لازدحام الناس فيها.»

   يعني بكّه اسمِ خودِ مكّه است، ليكن علتّ نامگذاري آن به اين اسم آن است كه: مردم زيادي در آن مكان اجتماع و ازدحام مي كنند.

   در جاي ديگري آمده است:

   «اَنَّ مكّة للبلد و بكّة اسمٌ لارض البيت سمّي بذلك لانّ الناس يتباكوّن فيه اي يزاحمون في الصلاة و الذّهاب.»

   يعني: «مكّه، اسم شهر مكه مى باشد و بكّة اسم است براي زميني كه بيت الله، در آن واقع شده، و علّت نامگذاري آن به اين اسم آن است كه: مردم در رفت و آمد و به هنگام نماز مزاحم يكديگر مي شوند.»

   بهر حال با توجه به اينهمه تفصيلات، بايد بدانيم كه اسم بكة، در قرآن مجيد نيز آمده است. آنجا كه مي فرمايد:

   «اِنّ اوّل بيت وضع للناس للذي ببكة مباركاً و هدي للعالمين.»26

   «همانا اولين خانه اي كه براي مردم بنا نهاده شد همان است كه در مكّه واقع شده، و براي عالميان مايه بركت و هدايت است.»

7ـ علت نامگذاري مكّه به «امّ القري»

   الف: فخر رازي در تفسير خود چنين مي گويد: «انّما سميّت بذلك اجلالاً لًها لانّ فيها البيت و مقام ابراهيم(ع) و العرب تسمي اصل كلّ شي اُمُّه.»

   يعني: «علت نامگذاري مكّه بدين اسم، در واقع نوعي تجليل از مكّه مكرّمه است، زيرا خانه خدا و مقام ابراهيم(ع) در آن قرار دارد و عرب نيز ريشه هر چيزي را «امّ» مي گويد.»

   ب: ابن منظور در لسان العرب مي نويسد: «انّما سميّت بامّ القري لانّها قبلة جميع الناس يؤموّنها.»

   يعني: «از آنجا كه مكّه قبله همه مردم است و بدان سو نماز مي گذارند، «امّ القري» ناميده شد.

   و خداوند متعال نيز از مكّه به امّ القري تعبير نموده است.

   «و كذلك اَوْحينا اليك قرآناً عربيّاً لِتنذرَ امّ القري و من حولها...»27

   «و نيز قرآن را به زبان عربي بر تو نازل كرديم تا ام القري (مكّه) و ساكنان اطرافش را بيم دهي.»

   و در آيه ديگر: «...لتنذر ام القري و من حولها...»28

   «... تا با آن مردم امّ القري و مردم اطرافش را بيم دهي...»

8 ـ در بعضي از آيات از مكّه به لفظ «بَلَد»، تعبير شده است.

   «لا اقسم بهذاالبلد و انت حلّ بهذاالبلد»29

   «قسم به اين شهر، و تو در اين شهر سكونت گزيده اي.»

   «والتين و الزيتون و طور سينين و هذاالبلد الامين.»30

   «سوگند به انجير و زيتون، سوگند به طور مبارك، سوگند به اين شهر ايمن.»

   «در آيات 126 بقره، 35 ابراهيم نيز از مكّه به بَلَد تعبير شده است.»

9 ـ در بخشي از آيات از مكّه به «بلدة» تعبير شده است

   «انما امرت اَن اعبد ربّ هذه البلدة الّذي حرّمها...»31

   «جز اين نيست كه به من فرمان داده اند كه پروردگار اين شهر را كه خدا حرمتش نهاده، و همه چيز از آن اوست پرستش كنم.»

10 ـ تعبيـر از مكّـه به «حـرم امن»

   «اَوَلم نمكّن لهم حرماً آمناً يجبي اليه ثمراتُ كلّ شي رزقاً منْ لدُنّا.»32

   «آيا آنها را در حرمي امن جاي نداده ايم كه هرگونه ثمرات در آن فراهم مي شود و اين رزقي است از جانب ما...»

   «اَوَلَمْ يَروْا انّا جعلنا حرماً آمناً...»33

   «آيا ندانسته اند كه حرم امن را جاي مردم قرار داديم، و حال آنكه مردم در اطرافشان، به اسارت ربوده مي شوند.»

11 ـ چگونگي بوجود آمدن خانه كعبه

   در صفحات قبل بطور فشرده اشاره كرديم كه ابراهيم(ع) بعد از ويران شدن خانه خدا، دوباره آن را ساخت. و همچنين اشاره كرديم: كه اين خانه مقدّس قبل از ابراهيم(ع) و حتّي دو هزار سال قبل از آدم ابوالبشر، وجود داشته، و مردم گرداگرد آن طواف مي كرده اند. و اكنون طبق وعده اي كه از قبل داده بوديم شرح بيشتري در اين زمينه تقديم مي شود:

   كيفيت ساختماني خانه خدا، همانطور كه حضرت ابراهيم(ع) ساخته بود، تا مدّت زماني باقي ماند تا اينكه پس از گذشت زمان (طبق نقل كتاب الفقه على المذاهب الخمسة) قصّي بن كلاب جدّ پنجم پيامبر اسلام(ص) آن را تجديد بنا كرد.

   اين بناء نيز همچنان ادامه داشت، تا عمر شريف پيامبر(ص) به 35 سال رسيد، كه ناگهان در همان سال سيل عظيمي مكّه مكرمه را محاصره كرد، بطوري كه ديوارهاي بيت را فرا گرفت و ويراني هايي نيز به وجود آورد. سپس قريش مكه، آن را تجديد بنا كردند، و آنگاه كه ديوار خانه تقريباً به اندازه قامت انسان رسيد، و شرايط براي نصب حجرالاسود مهيّا شد، قبايل عرب براي نصب آن، دچار اختلاف شديدي شدند، زيرا هر كدام، دوست داشتند اين افتخار نصيب آنان شود.

   به هر حال آنقدر اختلافات بالا گرفت كه نزديك بود هر لحظه آتش جنگ در ميانآنان شعله ور شود وليكن با داوري صحيح و عقل و درايت پيامبر اسلام(ص) اين مشكل بخوبي حلّ شد.

حل مشكل:

   حضرت لباس خود را روي زمين پهن كرد، و سنگ را با دست خويش روي آن قرار داد، و سپس فرمود: بزرگتر هر قبيله، قسمتي از اين لباس را بگيرد، همگان دستور پيامبر را اطاعت نموده و سنگ را تا برابر مكان تعيين شده، براي نصب، حمل كردند، و آنگاه پيامبر(ص) با دست مبارك خود، سنگ را در مكان مخصوص قرار داد.

   اين وضع همچنان باقي بود تا زماني كه يزيدبن معاويه به حكومت رسيد، يزيد در زمان حكومتش با عبدالله بن زبير درگيري شديدي پيدا كرد، كه در نتيجه طبق دستور وي از روي كوه هاي مكّه، با منجنيق خانه خدا را سنگباران كردند.

   مورخين نوشته اند در اين حمله ده هزار سنگ به خانه خدا اصابت، و آن را ويرانكرد. ولي ابن زبير پس از فرو نشستن آتش جنگ، خانه كعبه را به همان شكلي كه در سابق بود ساخت، و اطراف آن را به وسيله چوب هايي حصار كشي كرد.

   و باز به گواهي تاريخ: خانه خدا مدّت زماني به همين شكل باقي بود تا زماني كه حكومت به عبدالملك مروان رسيد، در ايّام خلافت وي، حجاج بن يوسف ثقفي ابن زبير را محاصره كرد و به قتل رساند. وليكن قتل ابن زبير به سادگي صورت نگرفت، زيرا حَجاج هم مانند يزيد، خانه خدا را سنگباران و مقداري از آن را خراب كرد و نهايتاً ابن زبير را كشت، و سپس خود حجاج، مقدار ويران شده از خانه كعبه را، دوباره درست كرد، وليكن ديوار كعبه را تغيير داد و درب غربي را هم، كه يكي از ابواب بيت بود، مسدود كرده و سرانجام ساختمان خانه خدا، توسط حجاج همچنان تا سال 1040 هجري باقي بود، تا آنكه باران شديدي، با دانه هاي درشت، باريدن گرفت و صدمه فراواني به ديوارهاي خانه خدا زد. در اين هنگام مسلمين جهان از اقصي نقاط دنيا، براي تعمير خانه خدا، متفق شدند و خانه امن را بدين شكل كه الآن موجود است، تعمير كردند.

12 ـ چگونگي به وجود آمدن  مسجدالحرام و اهميّت آن

   تاريخ نويسان معتقدند: مسجدالحرام داراي سابقه طولاني تاريخي است، و همين مسأله موجب تأسيس شهر مكّه شده است. لذا در سال 17 هجري به خاطر نياز شديد، آن را توسعه دادند; يعني از همه اطراف ديوارهاي كوتاهي به دور آن كشيدند.

   ولي در سال 979 هجري و در زمان حكومت سلطان سليم دوّم، بناهاي اطراف آن تجديد و در زمان فرزندش سلطان مراد، كامل شد.

   ولي اين مساحت نيز هرگز جوابگوي جمعيّت زيادي كه براي زيارت، به خانه خدا مي آمدند، نبود. و لذا در سال 1375 هجري يعني در اوائل حكومت آل سعود، بار ديگر اطراف مسجد توسعه يافت و مساحت آن از 29127 متر به 160168 متر رسيد. و اخيراً نيز مجدداً مسجد را توسعه داده اند.

   بهر حال هر چه در توسعه و ساختمان مجدّد بيت الله، اتفاق افتاده باشد، تأثيري در واقعيّت اين مهبط وحي ندارد، و در واقع مسجدالحرام همان جايي است كه اولين نداي توحيد از حلقوم پاك پيامبر اسلام(ص) بلند شد كه:

   «يا ايّهاالناس قولوا لا الهَ اِلاّ الله تفلحوا.»

   آري اين نقطه مقدس از سرزمين وحي، اثر شگرفي در بر انگيختن روح علم و معرفت و هدايت مردم به توحيد و نابودي شرك و الحاد، دارد.

13 ـ فضيلت نماز در مسجدالحرام

   رواياتي كه در اين مورد از ائمّه معصومين ـ عليهم السلام ـ به دست ما رسيده، بسيار زياد است، وليكن از باب تبرّك به يك روايت اكتفاء مي كنيم.

   «روي اَنّ الصلاة في المسجدالحرام افضل مِن مائة صلوة في غيره منَ المساجد.»

   يعني: «يك نماز در مسجدالحرام، از يكصد نماز در غير آن، بافضيلت تراست.»

   پاورقي ها:

1 ـ مائده: 95 .  

  2 ـ همان: 97 .   

3 ـ انفال: 35 .   

4 ـ قريش: 3 .   

5 ـ بقره: 158 .   

6 ـ همان: 125 .  

7 ـ حج: 26 .  

8 ـ بقره: 127 .   

9 ـ آل عمران: 97 .   

10 ـ همان: 96 .   

11 ـ بقره: 125 .  

12 ـ حج: 25 .   

13 ـ بقره: 150 .   

14 ـ همان: 191 .   

15 ـ مائده: 2 .   

16 ـ توبه: 7 .   

17 ـ انفال: 34 .

18 ـ اسراء: 1 .

19 ـ حج: 25 .

20 ـ فتح: 25 .

21 ـ مائده: 2 .

22 ـ حج: 33 .

23 ـ همان: 29 .

24 ـ طور: 4 .

25 ـ ابراهيم: 37 .

26 ـ آل عمران: 96 .

27 ـ شوري: 7 .

28 ـ انعام: 92 .

29 ـ بلد: 3 ـ 1 .

30 ـ تين: 1 .

31 ـ نمل: 91 .

32 ـ قصص: 57 .

33 ـ عنكبوت: 67 .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/29ساعت 0:30  توسط حسین امیدی  | 

احکام عملی قرآن

 

تـوجـه: متـن مسـايل بـر اسـاس رسـالـه حضــرت آيه الله العــظــمـى آقـاى فاضـل لنكرانى تنظيـم شده اسـت و نظرات سه تـن از مراجـع معظـم, در موارد اختلاف يا متـن, در كنارمسائل آورده شده است. بدليل عدم وجـود رساله مقام معظم رهبـرى حضرت آيه الله العظمـى خامنه اى مـدظله العالـى, از نظرات معظم له به استفتائات ايشان مراجعه فرمائيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/19ساعت 1:28  توسط حسین امیدی  | 

موعود در قرآن

 

قل ارايتم ان اصبح ماؤكم غورا فمن ياتيكم بماء معين. (1)

بگو: اگر آب [سرزمين] شما فرو رود [و پنهان شود] چه كسى آب روان برايتان مى‏آورد؟

در اين آيه خداوند خطاب به پيامبر اكرم، صلى‏الله‏عليه‏وآله، مى‏فرمايد: اى محمد! به اين كفار بگو: به من خبر دهيد اين آبى كه خداوند در چشمه‏ها و نهرها براى شما قرار داده تا از منافع آن بهره‏مند شويد، اگر به گونه‏اى در زمين فرو رود كه دسترسى به آن ممكن نباشد، چه كسى است كه شما را به آب جارى رهنمون سازد؟

اين آيه بيانگر مهمترين نعمت و رحمت الهى است كه بر بندگان نازل شده است.

الم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلكه ينابيع فى الارض ثم يخرج به زرعا مختلفا الوانه... (2)

آيا نديده‏اى كه خداوند از آسمان آبى فرستاد، سپس آن را به چشمه‏هايى در زمين راه داد، آنگاه به وسيله كشتزارى كه رنگهاى آن گوناگون است‏بيرون مى‏آورد.

يكى از آثار اين رحمت الهى، آبهاى زيرزمينى است كه با قرار گرفتن آن در چشمه‏ها، چاهها، و قناتها ذخيره‏اى براى بهره بردارى از آن در موقع مناسب مى‏شود. خداوند در اين آيه با بيان نقش آبهاى زيرزمينى در حيات بخشيدن موجودات زنده، و سؤال از عامل اصلى و رساندن مردم به اين آب، مخاطبان خود را به رجوع به فطرت براى دريافت جواب آن، دعوت مى‏كند تا مردم متوجه شوند كه تنها قدرتى كه در وقت نياز بايد به او رجوع كرد و به او متكى بود، خداى قادر متعال است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 19:43  توسط حسین امیدی  | 

حروف سبعه

 

در ميان احاديثى كه از طرق مختلف روايت شده است روايتى را مى يابيم كه تصريح دارد بر اينكه قرآن بر هفت حرف نازل گشته است . اين روايت (كه از نگاه علماء اهل سنت يك روايت متواتر است ) عبارت است از اينكه پيغمبر فرموده اند<نزل القرآن على سبعْ احرف فاقروءوا ما تيسر منه > يعنى قرآن بر هفت حرف نازل گشته است و تا آنجا كه ممكن است قرآن را بر طبق آن بخوانيد.
به نظر مى رسد كه حديث قرآن به هفت حرف از گروه كثيرى از صحابه متن شده باشد كه برشمردن آنان بسيار دشوار ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 2:1  توسط حسین امیدی  | 

قرآن و قرآن پژوهى

 

1 - تعريف قرآن

در فـرهـنـگ اسلام و تشيع قرآن را همواره با صفت كريم به صورت قرآن كريم ( اهل سنت ) با صفت مجيد , به صورت قرآن مجيد ( اهل تشيع ) مى نامند و اين دو صفت منشا قرآنى دارد. از قرآن مجيد دوگونه تعريف مى توان به دست داد. نـخـسـت تـعريف ساده و عرفى كه قرآن را كتاب مقدس و آسمانى اسلام و وحى الهى بر حضرت محمد (ص ) مى داند. دوم تـعريف علمى كه قرآن را وحى نامه اعجازآميز الهى مى داند كه به زبان عربى , به عين الفاظ توسط فرشته امين وحى , جبرئيل , از جانب خداوند و از لوح محفوظ , بر قلب و زبان پيامبر اسلام (ص ) هـم اجمالا يكباره و هم تفصيلا در مدت بيست و سه سال نازل شده و حضرت (ص ) آن را بر گـروهـى از اصـحـاب خـود خوانده و كاتبان وحى ( از ميان اصحاب ) آن را .........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 3:51  توسط حسین امیدی  | 

ديدگاه قرآن درباره تفاوت و تساوى زن و مرد

 

 

كتاب: زن در آينه جلال و جمال، ص 73

نويسنده: آية الله جوادى آملى

قرآن، براى تعليم وتزكيه جان وروح آدمى است وروح از آن جهت كه موجودى مجرد است: نه مذكر است ونه مؤنث. پس در قرآن سخن از تزكيه روح است نه سخن از زن ومرد تا گفته شود، اين دو همتا ومساوى هم هستند.

تفكر غربى مى گويد: انسان دو نوع يا دو صنف است: زن ومرد، اين دو در مسائل تعليمى وتربيتى مساوى هم هستند، يعنى، زن همسان مرد، ومرد همتاى زن است، اين به نحو سالبه به انتفاء محمول است، يعنى زنى هست ومردى هست، ولى باهم فرق نمى‏كنند. زيرا در تفكر الحادى حقيقت انسان همين بدن است واين بدن، به دو شكل ساخته شده است ولى هر دو شكل مساوى هستند، اما در مكتب الهى تمام حقيقت انسان روح اوست گرچه بدن هم لازم وضرورى است. دين اسلام مى‏گويد: هدف از نزول وحى تعليم وتربيت، تزكيه نفوس وتهذيب انسانها است، در اينجا تساوى يا تفاوت زن ومرد سالبه به انتفاء موضوع است نه به انتفاء محمول، يعنى محور تعليم وتربيت جان انسانها است وجان نه مذكر است ونه مؤنث، واصلا زن ومردى در كار نيست. نه اين كه بگوييم زن ومردى هست ولى باهم مساويندتا بشود يك قضيه موجبه يا فرقى باهم ندارند كه بشود يك قضيه سالبه كه صدق آن به انتفاء محمول است نه به انتفاء موضوع. اين كه گفته شده است، فرق بين موجبه وسالبه در اين است كه گاهى سالبه به انتفاء موضوع صادق است، يكى از مواردش اينجا است.

خلاصه آن كه، اولا زن بودن يا مرد بودن مربوط به پيكر است نه جان وروح. ثانيا تعليم وتربيت وتهذيب وتزكيه از آن نفس است. ثالثا نفس غير از بدن است، وبدن غير از نفس، واصلا در كلاس درس قرآن، روح مى‏نشيند نه بدن، و روح هم نه زن ونه مرد. اين كه ذات اقدس اله مى‏فرمايد:

ونفس وما سواها فالهمها فجورها وتقواها (1)

سوگند به نفس وآن كه آن را درست كرد، سپس گناهكارى وتقوايش را الهام كرد.

نفس نه مذكر است ونه مؤنث. ويا اين كه مى‏فرمايد:

فاذا سويته ونفخت فيه من روحي (2)

پس وقتى آن را درست كردم واز روح خود در آن دميدم.

روح از آن جهت كه موجود مجرد است اندامى ندارد تا يا مذكر باشد يا مؤنث، ونيز اين كه مى‏فرمايد:

يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه (3)

اى انسان حقا كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاش واو را ملاقات خواهى كرد.

اى انسان، تو سالك الى الله هستى، مگر بدن سفر مى‏كند، تا ما بگوييم اين سالكان دو صنف هستند: بعضى زن وبعضى مردند؟ سالك الى الله روح است، وروح نه مؤنث است ونه مذكر. اين از آن معارف بلندى است كه مى‏توان گفت:

ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون (4)

ومى‏آموزد به شما آنچه را كه شما نمى‏توانستيد بدانيد.

يعنى، جزو معارفى است كه فقط ره‏آورد انبيا است. قرآن مدعى است كه ما بعضى از چيزها را به شما ياد مى‏دهيم كه به عنوان تاسيس نيست، بلكه به عنوان امضا وتاييد است، اما يك سلسله مسائل ومعارف را مى‏آوريم كه نه تنها در گذشته نزديك يا دور، بشريت‏به آن دسترسى نخواهد داشت ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون نه «ما لاتعلمون‏» چيزى قرآن به ياد بشر مى‏دهد، كه بشر قادر نيست آن را از نزد خود بفهمد، واين آيه هر روز تازه است، وهر روز با ما سخن مى‏گويد، ومى‏فرمايد: من يك پيام نو وتازه‏اى دارم كه دست‏بشر به آن نمى‏رسد. قرآن اين تعبير بلند را درباره وجود گرامى نبى اكرم‏عليه الاف التحية والثناء نيز دارد آنجا كه مى‏فرمايد:

وعلمك ما لم تكن تعلم (5)

وآنچه را كه نمى‏توانستى بدانى به تو آموخت.

اين جمله «علمك ما لم تعلم‏» يا «ما لا تعلم‏» نيست. با همه نبوغ واستعداد خاصى كه وجود مبارك آن حضرت داشت، ذات اقدس اله مى‏فرمايد: من چيزى به تو ياد داده‏ام كه تو نبودى كه ياد بگيرى، جريان غيب، مساله برزخ، مساله قيامت، مواقف قيامت، بهشت، دوزخ، اسماء حسناى الهى وصدها مسائل غيبى ديگر، موضوعاتى است كه دست كسى به آنها نمى‏رسد، بنابراين هر روز اين سخن تازه است كه يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون.

قرآن كريم وقتى مساله زن ومرد را مطرح مى‏كند مى‏گويد: اين دو را از چهره ذكورت وانوثت نشناسيد بلكه از چهره انسانيت‏بشناسيد وحقيقت انسان را روح او تشكيل مى‏دهد، نه بدن او، انسانيت انسان را جان او تامين مى‏كند نه جسم او، ونه مجموع جسم وجان.

قرآن مى‏فرمايد:

من عمل صالحا من ذكر او انثى وهو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة (6)

هركس كار شايسته كندچه مرد وچه زن ومؤمن باشد قطعا او را بازندگى پاكيزه‏اى حيات بخشيم.

يعنى در رسيدن به حيات طيب فقط دو چيز نقش دارد يكى: حسن فعلى به نام «عمل صالح‏» وديگرى: حسن فاعلى به نام «مؤمن بودن روح‏» ، خواه بدن مؤنث‏باشد خواه مذكر، اين «هو مؤمن‏» ناظر به حسن فاعلى است، يعنى جان بايد مؤمن باشد و «عمل صالحا» ناظر به حسن فعلى است، يعنى كار بايد صحيح باشد، كار صحيح از كارگر صحيح، وقتى اين دو حسن با هم ضميمه شدند حيات طيب را به بار مى‏آورند.

پى‏نوشت‏ها:

1- شمس، 8- 7.

2- حجر، 29.

3- انشقاق، 6.

4- بقره، 151.

5- نساء، 113.

6- نحل، 97.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 3:46  توسط حسین امیدی  | 

محكم و متشابه

 

گزيدهء مطالب 1

1 آيات قرآن به دو دستهء محكمات و متشابهات تقسيم مى شود. اين تقسيم بندى را قرآن به صراحت ذكر نموده است .
2 ....................

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 3:45  توسط حسین امیدی  | 

تكلم خدا با انسان

 

 

كتاب: زن در آينه جلال و جمال، ص 129

نويسنده: آية الله جوادى آملى

در پايان يكى از حواميم سبعه اين آيه كريمه هست كه:

وما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء (1)

يعنى، انسان مى‏تواند با يكى از سه راه مستمع خدا باشد وكلام الهى را درك كندبه صورت قضيه منفصله مانعة الخلو است كه قابل جمع نيز مى‏باشد:

اول: از راه وحى بدون واسطه، كه در آن مقام بين انسان كامل وذات اقدس اله، احدى فاصله و واسطه نيست، نه فلك فاصله است، ونه ملك واسطه ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا.

دوم: او من وراء حجاب نظير آنچه كه درباره موسى كليم‏سلام الله عليه آمده است كه از وراء حجاب شجر اني انا الله (2) را شنيد.

سوم: او يرسل رسولا فيوحي باذنه ما يشاء كه توسط فرشتگان كلام خداوند را مى‏شنود. بنابراين، انسان به جايى مى‏رسد كه بدون واسطه از ذات اقدس اله وحى دريافت مى‏كند كه در آن بخش، فرشته راه ندارد.

درباره معراج نبى اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه بخشى از آيات قرآن كريم را به صورت مشافهه دريافت نمود، وگفته‏اند دو آيه پايانى سوره مباركه بقره از اين قبيل است. يعنى آيه:

امن الرسول بما انزل اليه من ربه والمؤمنون كل امنه بالله (3)

پيامبر به آنچه از جانب پروردگارش بر او نازل شده است ايمان آورده، ومؤمنان همگى به خدا ايمان آورده‏اند.

وآيه: ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 3:43  توسط حسین امیدی  | 

زبان وحى

قرآن كريم> علوم قرآنى> وحى

 

زبان،آسان‏ترين وسيله انتقال مفاهيم ذهنى در انسان به شمار مى‏رود وساده‏ترين ابزارى است كه آدمى مى‏تواند در حيات اجتماعى،معانى متصوره‏خويش را مورد تبادل و تفاهم قرار دهد.مساله خطير تفهيم و تفهم كه لازمه زندگى‏اجتماعى است تنها از همين راه است كه سهل و ساده انجام مى‏گيرد.لذا خداوندپس از نعمت آفرينش،آن را از بزرگ‏ترين نعمت‏ها ياد كرده است الرحمان. علم‏القرآن.خلق الانسان.علمه البيان (1) ،پروردگارى كه گستره رحمت او موجب گرديد تاقرآن را به انسان بياموزد،بزرگ‏ترين نعمتى را ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 3:42  توسط حسین امیدی  | 

قرآن، مائده آسمانى

 

ج. سنابرق

قرآن، حيات روشن دلهاست قرآن فروغ و شمع محفل هاست دل از فروغش نور مى گيرد جان از پيامش شور مى گيرد روشنگر سجاده و سنگر سرلوحه هر خط و هر دفتر قرآن كتاب مكتب و آيين قرآن كتاب استوار دين

از رموز «اعجاز قرآن‏» يكى هم همين طراوت ابدى و تازگى هميشگى و كهنه نشدن اين كتاب شگفت. با گذشت‏ساليان و قرون است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 3:40  توسط حسین امیدی  | 

سوره هاى مكى و مدنى

 

الف ) فايده اين تقسيم

آيات و سوره هاى قرآن كريم به دو بخش مكى و مدنى تقسيم گرديده اند.
دليل اين تقسيم فوايد و ثمراتى بوده كه بر آن مترتب مى شده است .
اينك به برخى از آنهااشاره مى كنيم :
1. شناخت سير دعوت و رسالت پيامبر و نحوه تبيين و تشريع احكام و قوانين درقرآن .
2. فوايدى كه از جهت تقييد و يا تخصيص مطلقات و عمومات قرآنى با شناخت تقديم و تاءخير آيات و سوره ها حاصل مى گردد و نيز احيانا تشخيص آيات ناسخ ازمنسوخ .
3. آگاهى بر يكى از ابعاد اعجاز قرآن و تحريف ناپذيرى آن كه از راه تاءمل و تدبردر سوره هاى مكى و مـدنـى به دست مى آيد.
توضيح اين كه , سوره هاى مكى غالباسوره هايى كوچك و با آياتى كوتاه و مـوزونـنـد, بـه خلاف سوره هاى مدنى .
اين ويژگى ها در آغاز نزول قرآن از طرفى اعجاز قرآن در نـاحـيـه تحدى و از سوى ديگرتحريف ناپذيرى آن را به خاطر سهولت در فراگيرى و حفظ نمايان مى سازد.
ايـن فـوايـد سبب گشته است تا بسيارى تاءكيد نمايند كه ورود در تفسير و فهم آيات قرآن بدون اطلاع از سوره هاى مكى و مدنى امكان پذير نيست .

ب ) ضابطه اين تقسيم

در تفكيك آيات و سوره هاى مكى از مدنى , سه معيار و ضابطه ذكر شده است :
1 . ضابطه زمانى ,
2 . ضابطه مكانى ,
3 . ضابطه خطابى .
1. ضـابطه زمانى : در اين معيار, هجرت پيامبراكرم (ص ) ملاك قرار گرفته است .
هرآيه و سوره اى كـه قـبل از هجرت و يا در اثناى هجرت قبل از رسيدن به مدينه نازل شده باشد, مكى و آنچه پس از هجرت نازل گرديده ـ اگرچه در مكه نازل شده باشد ـ مدنى است .
2. ضـابطه مكانى : در اين معيار, مكان نزول آيه تعيين كننده مكى يا مدنى بودن آن است .
هرچه در مـكه و اطراف آن نازل شده باشد, مكى و هرچه در مدينه و اطراف آن نازل شده باشد, مدنى است .
بر اين اساس آيات و سورى كه نه در مكه و نه در مدينه نازل شده باشند, نه مكى اند و نه مدنى .
3. ضابطه خطابى : آيات و سورى كه خطاب به مردم مكه است , يعنى در آنهاخطاب يا ايها الناس به كـار رفـته مكى , و آيات و سورى كه خطاب به مردم مدينه است , يعنى در آنها خطاب يا ايها الذين آمنوا به كار رفته مدنى هستند.
(ابن مسعود) مشهور در ميان مفسران , انتخاب ضابطه اول در تفكيك بين سوره هاى مكى ومدنى است

ج ) ويژگى هاى سوره هاى مكى و مدنى

جعبرى گفته است : براى شناخت مكى و مدنى دو روش وجود دارد: سماعى و قياسى .
سماعى , همان است كه نزول هر سوره در مكه يا مدينه به مانقل شده باشد.
در روش قـيـاسى هر سوره اى كه در آن فقط يا ايها الناس يا كلا يا اول آن حروف مقطعه باشد (به استثناى بقره و آل عمران ) يا قصه حضرت آدم وابليس (غير از بقره ) و يا قصص انبيا و امت هاى گـذشـتـه در آن آمـده بـاشـد,مـكـى اسـت و هـر سـوره اى كـه در آن فـريـضـه يا حدى باشد مدنى است .
به طور كلى با تدبر در محتواى آيات و سوره هاى قرآن و مقايسه ميان آيات , مى توان براى هريك از آيـات و سـوره هاى مكى يا مدنى , ويژگى هايى را برشمرد.
اين ويژگى هاگرچه نمى توانند كليت داشته باشند, اما راهنماى خوبى براى تشيخص مكى و مدنى بودن آيه ها و سوره ها هستند.
ويژگى هايى كه غالبا در سوره هاى مكى وجود دارند, عبارتند از:
1. دعـوت بـه اصـول عـقـايد, مثل ايمان به خدا و روز قيامت و تصوير نمودن صحنه هاى حساب و حالات بهشتيان و دوزخيان .
2. كوچكى سوره ها و كوتاهى و موزون بودن آيه ها و ايجاز در خطابات .
3. مجادله با مشركان و ابطال عقايد آنها.
4. كـثرت قسم به خداوند, روز قيامت , قرآن و جز اينها.
در سوره هاى مكى نزديك به سى سوگند وجـود دارد, در حـالـى كـه در مدنى ها تنها در يك مورد كه آيه هفت سوره تغابن است : بلى وربى لـتـبـعثن ثم لتنبئن بما علمتم , آرى سوگند به پروردگارم ,حتما برانگيخته خواهيد شد, سپس شما را به آنچه كرده ايد واقف خواهند ساخت .
5. كثرت قصص انبيا و امت هاى پيشين و داستان حضرت آدم و ابليس .
6. كثرت استعمال يا ايها الناس و قلت استعمال يا ايها الذين آمنوا .
در ايـن مـورد برخى به طور كلى گفته اند: هر سوره اى كه در آن يا ايها الناس باشد,مكى است .
ولى چنين نيست , زيرا سوره بقره با اين كه مدنى است در آيه 21 و 168خطاب يا ايها الناس وجود دارد و همين طور در آيه اول سوره نساء كه مدنى است ياايها الناس است .
ابن حصار گفته است : همه متفقند كه سوره حج مكى است , ولى در آيه 77 از اين سوره خطاب يا ايها الذين آمنوا اركعوا و اسجدوا...
وجود دارد .
7. آيه ها و سوره هاى مكى پرحرارت , تند و با شدت لحنند و تجانس صوتى درآيات وجود دارد.
8. دعـوت بـه ارزش هـاى ديـنـى و اخـلاق متعالى , نظير محبت , اخلاص , احترام به غير, اكرام به هـمـسـايـه , نيكى به والدين و مبارزه با عادات زشت اخلاقى , مانند قتل وخونريزى و خوردن مال يتيم و.... ضمنا هر سوره اى كه حروف مقطعه در آغاز آن باشد ـ به جز بقره و آل عمران آمكى است .
ويژگى هايى كه غالبا در سوره هاى مدنى وجود دارد, بدين قرار است :
1. طولانى بودن سوره ها و آيات ,
2. مجادله با اهل كتاب ,
3. رويارويى با منافقان ,
4. كثرت ذكر جهاد و اذن به جهاد و احكام آن ,
5. تشريح احكام حدود, فرايض , حقوق , ارث , قوانين سياسى و اقتصادى ومعاهدات ,
6. تفصيل ادله و براهين بر حقايق دينى .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 3:37  توسط حسین امیدی  | 

جدول ترتيب نزول سوره ها

 

به پيروى از ساير كتب علوم قرآنى كه اسامى سور مكى و مدنى را به ترتيب نزول فهرست مى كنند, نظرى اجمالى بر اين سوره ها خواهيم داشت .
دوروايت ابن عباس و جابر بن زيد كـه سـيـوطى و ديـگران آنها را در ترتيب نزول سورملاك قرار داده اند, معمولا مورد استناد قرار مى گيرند.
ولى بعضى معتقدند: ايـن روايـات بـه هيچ وجه قابل اعتماد نيست .
زيرا روشن نيست كه ابن عباس اين ترتيب را از خود پـيامبر اكرم (ع ) فراگرفته يا از كسانى ديگركه معلوم نيست چه كسانى بوده اند, يا از راه اجتهاد و نظر خود, كه فقطبراى خودش حجيت دارد.
از نظر ارزش تاريخى نيز, ابن عباس جز زمان ناچيزى از حـيـات پيامبر را درك نكرده و بديهى است كه در نزول اين همه سوره هاى قرآن حاضر و شاهد نـبـوده و اگـر ترتيب او اجتهادى نباشد ازديگران شنيده كه خبر بى مدرك است و حجيت ندارد.
بنابراين تنها راه تشخيص ترتيب سوره هاى قرآنى و مكى يا مدنى بودن آنها, تدبر درمضامين آنها و تطبيق آن با اوضاع و احوال پيش از هجرت و پس از هجرت مى باشد.
چنان كه مضامين سوره هاى انـسان و عاديات و مطففين به مدنى بودن آنها گواهى مى دهد, در حالى كه در اين روايات آنها را جزو سور مكى قرار داده اند.
سـيـوطى روايـت ابـن عباس در ترتيب سوره هاى مكى و مدنى را در الاتقان , ج1 , ص 31ـ32 ذكر نـمـوده اسـت , در ايـن روايـت سوره فاتحة الكتاب ذكر نشده است .
اما درروايتى كه از جابر (در ص 81) نـقل مى كند, سوره فاتحه پنجمين سوره در ترتيب نزول سوره هاى مكى است .
براساس اين روايات تعداد سوره هاى مكى 86 سوره , ورقم سوره هاى مدنى , 28 است .
البته در مورد بعضى از سوره هاى قرآن كريم در مكى يا مدنى بودن آنها اختلاف نظر وجود دارد كه به جهت پرهيز از طولانى شدن بحث , از آن صرف نظر مى كنيم .
مـا بـه تـبعيت از التمهيد كه سوره فاتحة الكتاب را در ترتيب روايت ابن عباس قرارداده , جدول سوره ها را تنظيم كرده ايم .
در اين ترتيب آغاز هر سوره مورد نظر است .
بنابراين اگر چند آيه از آغاز يـك سـوره نـازل شـده بـاشـد, بعد سوره اى ديگر نازل شود وسپس سوره نخست , آياتش تكميل گردد, در ترتيب نزول , سوره اول , مقدم بر سوره دوم مى گردد.

جدول ترتيب نزول سوره هاى مكى (86 سوره )

ـ ترتيب ـ ترتيب ـ نام ـ نزول ـ مصحف ـ سوره
ـ 1 ـ 96 ـ العلق ـ 2 ـ 98 ـ القلم ـ 3 ـ 73 ـ المزمل ـ 4 ـ 74 ـ المدثر ـ 5 ـ 1 ـ الفاتحة ـ 6 ـ 111 ـ المسد ـ 7 ـ 81 ـ التكوير ـ 8 ـ 87 ـ الاعلى ـ 9 ـ 92 ـ الليل ـ 10 ـ 89 ـ الفجر ـ 11 ـ 93 ـ الفجر ـ 12 ـ 94 ـ الانشراح ـ 21 ـ 114 ـ الناس ـ 22 ـ 112 ـ التوحيد ـ 23 ـ 53 ـ النجم ـ 24 ـ 80 ـ عبس ـ 25 ـ 97 ـ القدر ـ 26 ـ 91 ـ الشمس ـ 27 ـ 85 ـ البروج ـ 28 ـ 95 ـ التين ـ 29 ـ 106 ـ قريش ـ 30 ـ 101 ـ القارعة ـ 31 ـ 75 ـ القيامة ـ 32 ـ 104 ـ الهمزة ـ 33 ـ 77 ـ المرسلات ـ 34 ـ 50 ـ ق ـ 35 ـ 90 ـ البلد ـ ترتيب ـ ترتيب ـ نام ـ نزول ـ مصحف ـ سوره ـ 43 ـ 35 ـ فاطر ـ 44 ـ 19 ـ مريم ـ 45 ـ 20 ـ طه ـ 46 ـ 56 ـ الواقعة ـ 47 ـ 26 ـ الشعراء ـ 48 ـ 27 ـ النمل ـ 49 ـ 28 ـ القصص ـ 50 ـ 17 ـ الاسراء ـ 51 ـ 10 ـ يونس ـ 52 ـ 11 ـ هود ـ 53 ـ 12 ـ يوسف ـ 54 ـ 15 ـ الحجر ـ 64 ـ 44 ـ الدخان ـ 65 ـ 45 ـ الجاثية ـ 66 ـ 46 ـ الاحقاف ـ 67 ـ 51 ـ الذاريات ـ 68 ـ 88 ـ الغاشية ـ 69 ـ 18 ـ الكهف ـ 70 ـ 16 ـ النحل ـ 71 ـ 71 ـ نوح ـ 72 ـ 14 ـ ابراهيم ـ 73 ـ 21 ـ الانبياء ـ 74 ـ 23 ـ المؤمنون ـ 75 ـ 32 ـ السجدة ـ 76 ـ 52 ـ الطور ـ 77 ـ 67 ـ الملك

جدول ترتيب نزول سوره هاى مدنى (28 سوره )

ـ ترتيب ـ شماره ـ نام ـ نزول ـ سوره ـ سوره ـ 87 ـ 2 ـ البقرة ـ 88 ـ 8 ـ الانفال ـ 89 ـ 3 ـ آل عمران ـ 90 ـ 33 ـ الاحزاب ـ 91 ـ 60 ـ الممتحنة ـ 92 ـ 4 ـ النساء ـ 93 ـ 99 ـ الزلزال ـ 94 ـ 57 ـ الحديد ـ 95 ـ 47 ـ محمد(ص ) ـ 96 ـ 13 ـ الرعد ـ 97 ـ 55 ـ الرحمن ـ 98 ـ 76 ـ الانسان ـ 107 ـ 49 ـ الحجرات ـ 108 ـ 66 ـ التحريم ـ 109 ـ 62 ـ الجمعة ـ 110 ـ 64 ـ التغابن ـ 111 ـ 61 ـ الصف ـ 112 ـ 48 ـ الفتح ـ 113 ـ 5 ـ المائدة ـ 114 ـ 9 ـ براءة

آيات مستثنيات

آيـا در سـوره هاى مكى , آيات مدنى و يا در سوره هاى مدنى , آيات مكى وجوددارد؟ بسيارى به اين سؤال پاسخ مثبت داده اند.
سيوطى در بيانى مفصل , استثنائات آيات در سوره هاى مكى و مدنى را ذكـر كـرده است , مثلا گفته است : در سوره بقره كه مدنى است , دو آيه استثناست , الـتمهيد همين موارد را به تفصيل ذكر نموده ولى وجود استثنا را چه در سوره هاى مكى و چه در سوره هاى مدنى رد كرده است .
در فرهنگ آمارى كلمات قرآن كريم , آيات مستثنيات براساس تقسير كشاف زمخشرى كه با تنوير الـمـقـيـاس مـن تـفـسير ابن عباس و تاريخ القرآن , از ابوعبداللّه زنجانى و المعجم المفهرس نيز هماهنگى دارد, در دو جدول توزيع كلمات مدنى در سوره هاى مكى به تفكيك سوره و آيه و توزيع كـلـمـات مكى در سوره هاى مدنى به تفكيك سوره و آيه آورده شده و نتيجه بررسى آمارى آن در جدول صفحه بعد نشان داده شده است (221).

تعداد سوره ها, آيات و كلمات قرآن كريم به تفكيك مكى و مدنى

ـنـوع سوره ـتعدادـتعدادـتفكيك ـتعدادـتفكيك ــسوره هاـيات ـمكى ـمدنى ـكلمات ـمكى ـمدنى ـمكى ـ51ـ1683ـ1683ــ11492ـ11492ـ ـمدنى ـ26ـ1419ــ1419ـ26412ــ 26412 ـمكى باآيات مدنى ـ35ـ2930ـ2776ـ154ـ36154ـ34013ـ 2142 ـمدنى با آيات مكى ـ2ـ204ـ9ـ195ـ3748ـ148ـ 3600 ـجمع ـ114ـ6236ـ4468ـ1768ـ77807ـ45653ـ 32154 به موجب اين آمار, 4468 آيه مكى با 45653 كلمه و 1768 آيه مدنى با 32154 كلمه درقرآن مجيد وجـود دارد, يـعـنى 6/71% آيات مكى و 4/28% آن مدنى است .
اين نسبت هابراى كلمات به ترتيب 7/58% (حدود 35) و 3/41% (حدود25) است .

گزيده مطالب

1. آيات و سوره هاى قرآن كريم به دو گروه مكى و مدنى تقسيم شده اند.
2. آيـه هـا و سـوره هايى كه قبل از هجرت نازل شده اند, مكى و آنها كه پس ازهجرت نازل شده اند مدنى اند.
3. ويـژگـى هاى غالبى سوره هاى مكى عبارتند از: دعوت به اصول عقايد,اخلاق متعالى , سخن از قـيـامـت و بـهـشت و دوزخ , مجادله با مشركان , كثرت وجود قسم , قصص انبيا, كوچكى سوره ها, كوتاهى و موزون بودن آيات وايجاز در خطابات .
4. ويـژگى هاى غالبى سوره هاى مدنى عبارتند از: مجادله با اهل كتاب ,رويارويى با منافقين , ذكر جهاد و احكام آن , تشريح احكام حدود, واجبات ,حقوق , ارث , قوانين سياسى و اقتصادى و معاهدات و طولانى بودن آيه ها وسوره ها.
5. قرآن داراى 86 سوره مكى و 28 سوره مدنى است .

پرسش

1. به چه دليل قرآن داراى دو نوع نزول (دفعى و تدريجى ) است ؟
2. نظريه التمهيد راجع به نزول قرآن را ذكر نموده آن را نقد كنيد.
3. اسباب نزول به چه معناست ؟ اعتبار روايات آن به چه ميزان است ؟
4. آيه و سوره را تعريف كنيد.
5. چرا قرآن به سوره هاى گوناگون تقسيم شده است ؟
6. سبع طوال و مئون چه سوره هايى هستند؟
7. عدد سوره ها, آيات و كلمات قرآن را ذكر كنيد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 3:36  توسط حسین امیدی  | 

عظمت قرآن

 

آية الله جوادى آملى

«لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من‏خشية الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون.» «اگر اين قرآن را بر كوهى فرو مى‏فرستاديم، يقينا آن [كوه] رااز بيم خدا فروتن [و] از هم پاشيده مى‏ديدى. و اين مثل‏ها رابراى مردم مى‏زنيم باشد كه آنان بينديشند.» «تصدع‏» همان‏«تفرق‏» است و اين كه كسى را كه سردرد دارد «صداع‏» مى‏گويندبراى آن است كه انسان احساس مى‏كند اين اعصاب دارد از هم جدامى‏شود، احساس تصدع مى‏كند يعنى تفرق اعصاب سر مى‏كند. هم چنين‏وقتى كه مطلب سنگين باشد و انسان در آن مطلب غور كند سرش دردمى‏گيرد لذا خداوند فرمود: كوه سردرد مى‏گرفت و اين سردرد و صداع‏او مايه تصدع او مى‏شد و اين تصدع او جوارح او را خاشع مى‏كرد وقهرا ريز ريز مى‏شد، كوه كه ريز ريز مى‏شود كره زمين هم متلاشى‏خواهد شد، چون كره زمين به كوه زنده است. خداوند سبحان درآيات فراوانى كوه‏ها را به منزله لنگر كره زمين مى‏داند. كره‏زمين كه در حال حركت است لنگرى مى‏خواهد كه آن را حفظ كند. درآيات فراوانى از «جبال‏» به عنوان «رواسى‏» ياد شده است،رواسى يعنى همان لنگرها «بسم الله مجراها و مرسيها»«مرسى‏» در برابر «جرى‏» همان لنگر انداختن و لنگرگاه است.هيچ جا نيامده كه ما جبال را رواسى قرار داديم بلكه فرمود مابراى شما رواسى قرار داديم، اما در سوره نازعات مشخص كرد كه‏«رواسى‏» چيست؟ در آيه 32 سوره نازعات فرمود كه: «و الجبال‏ارسيها» جبال را رواسى زمين قرار داد. در خطبه معروف‏نهج البلاغه كه حضرت امير -سلام الله عليه- فرمود:«و وتدبالصخور ميدان ارضه‏» هم ناظر به همين است. ميدان يعنى‏اضطراب، «ماد يميد» يعنى «اضطرب يضطرب‏» ميدان يعنى‏اضطراب، اضطراب اين كره زمين به وسيله كوه‏ها برطرف شد، لذااين كوه‏ها به منزله وتد (ميخ) آرام‏كننده اضطراب زمين است.خوب قهرا اگر كوه متلاشى بشود يعنى لنگر از بين برود اين سفينه‏هم غرق خواهد شد، اگر كوه نتواند قرآن را تحمل كند كره زمين‏هم يقينا قرآن را تحمل نخواهد كرد.

انسان و تحمل امانت الهى

در پايان سوره مباركه احزاب مسئله عرض «امانت‏» مطرح شده‏است: «انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و الجبال فابين ان‏يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا»اين امانتى كه عرضه شد مصاديق فراوانى بر او ذكر كرده‏اند كه‏در همه اين مصاديق حقيقت قرآن سهم دارد.گفتند منظور از اين امانت ولايت‏يا معرفت‏يا دين و يا قرآن‏است، هر كدام از اين مصاديق ذكر بشود بالاخره حقيقت قرآن سهمى‏دارد، جداى از آنها نيست همان طورى كه آنها جداى از اين‏نيستند اگر ولايت‏باشد كه «ثقل اصغر» است و قرآن «ثقل اكبر»و اگر دين باشد كه به اين ثقل اكبر وابسته است و مانند آن.اين كه فرمود: ما اين امانت را بر سماوات، ارض و جبال عرضه‏كرديم، ذكر جبال بعد از ارض ذكر اعظم اجزا است نه ذكر خاص بعداز عام، ذكر اعظم اجزا است‏بعد از ذكر كل. وقتى جبال نتوانديك بارى را تحمل كند يقينا ساير اجزاى زمين هم نمى‏توانند حمل‏كنند.يك وقت است ذكر خاص بعداز عام است مثل «من كان عدوا لله وملائكته و رسله و جبريل و ميكال‏» كه اين ذكر خاص بعد از عام‏است، گاهى ذكر خاص بعد از عام نيست ذكر اعظم اجزاى كل است‏حالايا بعد از ذكر كل يا بدون ذكر كل، مثل اين كه زكريا -سلام‏الله عليه- عرض كرد: «رب انى و هن العظم منى و اشتعل الراس‏شيبا» به خدا عرض كرد من استخوان بدنم نرم و سست‏شد، استخوان‏چون محكم‏ترين عضو بدن است اگر نرم و سست‏شود چيزى از بدن باقى‏نمى‏ماند گوشت و ساير اعضا و عضلات هم ضعيف خواهد شد و اصولا چيزمهم را كه عظيم مى‏گويند براى اين كه استخوان‏دار است از همين‏عظم گرفته شده مطلبى كه استخوان‏دار باشد يعنى مايه‏دار باشد، شخصى كه مايه‏دار باشد، مقامى كه مايه‏دار باشد از آن به عظيم‏ياد مى‏كنند مى‏گويند استخوان‏دار و مايه‏دار است. خوب گاهى ذكرخاص بعد از عام است گاهى ذكر اعظم اجزا بعد از ذكر كل است،گاهى ذكر خود اعظم الاجزاست تا ساير اجزا فهميده شوند. مسئله‏ذكر جبال بعد الارض از باب ذكر اعظم اجزا بعد از ذكر كل است. اين ابا و سرپيچى كه براى سماوات و ارض و جبال هست اباى‏استكبارى نيست تا مذموم باشد آن اباى استكبارى را قرآن ذكركرد و مذموم شمرد كه اباى شيطنت است:«ابى و استكبر و كان من الكافرين‏» سرپيچى استكبارى آن است كه‏انسان بتواند فرمان خدا را تحمل كند و عمدا ابا كند و تعدى‏نمايد. اباى اشفاقى آن است كه ابا كند و نپذيرد چون نمى‏تواند، چون به شفقت مى‏افتد، اين جا شفقت‏به معناى مشقت است: «فابين‏ان يحملنها و اشفقن‏». اين ابا مذموم نيست و خداى سبحان هم ازسماوات و ارض و جبال با مذمت‏ياد نكرده است، هر جا از اين‏هاسخن گفته با اطاعت‏شان توام است و از آن‏ها به نيكى ياد مى‏كند:«فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين‏»اما اين جا مى‏فرمايد مقدور سماوات و ارض و جبال نبود كه اين‏را تحمل كنند لذا اين كلمه اشفاق را بعد از كلمه ابا ذكر كردو فرمود: «فابين ان يحملنها و اشفقن منها» خوب بالاخره حقيقت‏قرآن يكى از مصاديق بارز آن امانت است. پس در پايان سوره احزاب فرمود:مقدور آسمان و زمين و كوه‏ها نبود كه امانت‏خدا را تحمل كنند،چون تكليف ما لا يطاق است. حالا اگر بخواهند تحمل كنند چه‏مى‏شوند؟ ريز ريز مى‏شوند اگر ما مسئله را پافشارى مى‏كرديم ازارض به «انزال‏» تبديل مى‏كرديم «انا عرضنا الامانه‏» را به‏«لو انزلنا هذا القرآن‏» مبدل مى‏كرديم و مى‏گفتيم بايد اين باررا بكشيد اينها ريز ريز مى‏شدند. «لو انزلنا» ما قبلا عرضه‏كرديم، اينها خواهش كردند مقدور ما نيست، اما الان اگر بخواهيم‏بالاتر از عرضه يعنى بر اين‏ها انزال كنيم ريز ريز مى‏شوند: «لوانزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشية الله‏»اين ظاهر آيه است.

تجلى حق سر عدم تحمل كوه‏ها

چرا قرآن طورى است كه كوه نمى‏تواند آن را تحمل كند؟ آيامعنايش آن است كه يعنى اين الفاظ قرآن بما لها من المفاهيم‏اين علوم حصوليه، درك معناى ظاهرى، همين درك معانى‏اى كه‏مفسران نوشته‏اند اين قابل حمل كوه‏ها نيست؟يعنى همين طورى كه ما از قرآن بهره مى‏بريم به همين اندازه كه‏قواعدى و سلسله علومى هست، اين قواعد را اگر كسى آشنا باشد واز علوم قرآن مدد مى‏گيرد، از تفسير قرآن سهم مى‏برد، همين‏اندازه براى كوه مقدور نيست؟كوه‏ها را ريز ريز مى‏كند يا چيز ديگرى است؟ از اين حقيقت قرآن‏كه اگر آن بر كوه نازل بشود كوه توان آن را ندارد؟ اصل قرآن‏را وجود مبارك حضرت امير -سلام الله عليه- به عنوان تجلى‏خواست‏حق ياد مى‏كند، صغرا را در نهج البلاغه مى‏خوانيم كبرى رادر قرآن كريم، اصل قرآن را در نهج البلاغه به عنوان تجلى حق‏ياد مى‏كند: خداى سبحان وجود مبارك رسول اكرم -صلى الله عليه‏و آله و سلم- را بالحق فرستاده است:«ليخرج عباده من عبادة الاوثان الى عبادته و من طاعة الشيطان‏الى طاعته بقرآن قد بينه و احكمه ليعلم العباد بهم اذ جعلوه وليقروا به بعد اذ جحدوه و ليثبتوه بعد اذ انكروه‏» آن گاه‏فرمود: «فتجلى لهم سبحانه فى كتابه من غير ان يكونوا راوه‏بما اراهم من قدرته و خوفهم من سطوته و كيف محق من محق‏بالمثلات و احتصد من احتصد بالنقمات...»(خطبه 147) «خداوند،محمد(ص) را به حق به پيامبرى مبعوث داشت تا بندگانش را ازپرستش بت‏ها برهاند و به پرستش او وا دارد و از فرمان‏بردارى‏شيطان منع كند و به فرمان او آورد. با قرآنى كه معانى آن راروشن ساخت و بنيانش را استوار داشت تا مردم پروردگارشان را كه‏نمى‏شناختند بشناسند و پس از آن كه انكارش مى‏كردند به او اقرارآورند و پس از آن كه باورش نداشتند وجودش را معترف شوند. پس،خداوند سبحان در كتاب خود بى آن كه او را ببينند، خود را به‏بندگانش آشكار ساخت‏به آن چه از قدرت خود به آنان نشان داد واز قهر خويش آنان را ترسانيد كه چگونه قومى را به عقاب خودنابود كرده و چه سان كشت هستى جماعتى را به داس انتقام دروكرده است‏». در بيانات امام صادق -سلام الله عليه- هم اين حديث‏شريف است‏كه فرمود: «ان الله سبحانه و تعالى تجلى لعباده فى كلامه او فى‏كتابه من غير ان يكون راوه‏». پس قرآن مى‏شود تجلى حق، اين صغراى مسئله، كبراى مسئله همان‏است كه در سوره اعراف آيه 143 آمده است كه:«و لما جاء موسى لميقاتنا و كلمه ربه قال رب ارنى انظر اليك‏قال لن ترينى و لكن انظر الى الجبل فان استقر مكانه فسوف‏ترينى فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا فلما افاق‏قال سبحانك تبت اليك و انا اول المؤمنين‏». پس اگر خدا براى كوه تجلى كند كوه توان حمل اين جلى را ندارد.همه اين بحث‏ها در مسئله آخرى از سوره مباركه حشر ان شاء الله‏روشن خواهد شد كه اينها هيچ ارتباطى به مقام ذات اقدس الله‏ندارد چون بارها به عرض رسيد كه انبيا در اين جا راه ندارندتا چه رسد به ديگران، صفات ذاتى هم كه عين ذات حق است آن جاهم احدى راه ندارد. تمام اين تجليات و ظهورات و امثال آن درمحور فعل است و تعينات فعلى، آن جا كه كار خداست همه بحث‏ها دراين محور است آن جا كه ذات خداست اولين موحد و مولاى همه‏موحدان كه حضرت امير -سلام الله عليه- است‏به همه اعلان خطركرد كه آن جا منطقه ممنوعه است «لا يدركه بعد الهمم و لا يناله‏غوص الفتن‏» احدى آن جا راه ندارد انبيا آن جا راه ندارند تاچه رسد به شاگردان آن‏ها. تمام اين بحث‏ها در محور تعينات وظهورات فعلى ذات اقدس الهى است اين فعل اگر چنان چه بر كوه‏بتابد كوه متلاشى مى‏شود. پس قرآن تجلى حق است و اگر حق براى‏كوه تجلى كند كوه توان آن را ندارد حالا شما نمونه هايش را درروايات پيدا مى‏كنيد: در كتاب «توحيد» صدوق بابى است‏به نام‏«باب الرؤيه‏»، در آن جا زراره ظاهرا از امام صادق -سلام‏الله عليه- سؤال مى‏كند كه: «ما تلك الغشيه التى كانت تصيب‏رسول الله -صلى الله عليه و آله-» آن غشيه، آن مدهوش نه‏بيهوشى، آن حالى كه به حضرت دست مى‏داد در هنگام وحى چه بود؟حضرت مى‏فرمود: «ذاك اذا تجلى الله سبحانه له من غير ان يكون‏بينه و بين الله احد» مى‏فرمود آن وقتى كه خدا بلا واسطه براى‏رسولش -صلى الله عليه و آله و سلم- تجلى مى‏كرد بدون اين كه‏بين خداى سبحان و بين رسول خدا فرشته‏اى فاصله و واسطه باشد آن‏گاه آن حال به پيغمبر دست مى‏داد كه نمى‏توانست تحمل كند، مدهوش‏مى‏شد، خوب يك درجه بالايش طورى است كه اگر پيامبر (ص) ببيندمدهوش مى‏شود نه بى‏هوش.درجات ديگرى دارد كه مع الواسطه است تا برسد به آن مراحل‏نازله. در ذيل آيه 41 سوره‏نساء: «و جئنا من كل امه بشهيد وجئنا بك على هولاء شهيدا». آن جا ظاهرا اين حديث هست كه ابن‏مسعود مى‏گويد من روزى وارد مسجد شدم رسول خدا -صلى الله عليه‏و آله و سلم- تنها بود به من فرمود قرآن بخوان، قرآن رابازكردم و خواندم تا به اين آيه رسيدم كه ما در قيامت از هركسى يك شهيدى و شاهدى حاضر مى‏كنيم و رسول خدا -صلى الله عليه وآله و سلم- را شهيد شهدا قرار مى‏دهيم، هم شهيد بر انبيا واوليايند هم شهيد بر امت‏ها. اين جا به اين آيه كه رسيدم اشك‏در چشمان حضرت ظاهر شد و فرمود: «بس است، من تعجب مى‏كنم كسى قرآن بخواند و پير نشود قرآن آدم‏را پير مى‏كند». آيا همين علوم حصوليه و مفاهيم و همين الفاظبما لها من المعانى الموضوعه است كه انسان را پير مى‏كند؟با اين‏ها كه ما مرتب سر و كار داريم و حال آن كه اثرى در ماندارد، يا اين كه چيز ديگرى در قرآن هست. آيه شريفه «لوانزلنا هذا القرآن... » سخنى بالاتر از مسئله تحدى است. در قرآن‏شناسى از نظر خودقرآن كريم چند مسئله است: يكى اين كه قرآن همه نيازهاى بشر راالى يوم القيامه به عنوان خطوط كلى ترسيم كرده است: «تبيان‏كل شى‏ء». مسئله ديگر اين است كه احدى نمى‏تواند مثل اين قرآن‏را بياورد، اين اعجاز قرآن است. اعجاز هم چندين فصل دارد: دربخش فصاحت و بلاغت، تبيين مسائل حقوقى، تبيين معارف، بازگويى‏اخبار غيب، تبيين مسائل سياسى و امثال آن، قرآن معجزه است. كه‏خود معجزه يك كتابى است داراى فصولى يك بخش در اين است كه اگرهمه جن و انس جمع بشوند هم فكرى كنند مثل اين نمى‏توانندبياورند اما يك بخش در اين است كه ما اين قرآن را اگر بر كوه‏نازل مى‏كرديم كوه تحمل نمى‏كرد ولى انسان تحمل مى‏كند، اين كدام‏انسان است؟ و كدام قسمت قرآن است كه اگر بر كوه نازل مى‏شد اين‏كوه ريز ريز مى‏شد؟ معلوم مى‏شود كه براى قرآن يك مرتبه‏اى هست‏كه آن مرتبه اگر بر كوه نازل بشود كوه را ريز ريز مى‏كند اماانسانها تحمل آن را دارند اين كدام انسان است كه تحمل آن رادارد؟ در نهج البلاغه چند جا سخن از آن است كه خداى سبحان برعقول و انديشه‏هاى مردم تجلى كرده است، يكى در خطبه 185 است كه‏فرمود: «و تشهد له المرائى لا بمحاضره لم تحط به الاوهام بل‏تجلى لها بها» خداوند براى اين اوهام و عقول به وسيله خودعقول تجلى كرده است; يعنى اگر اين درجه نفس، خود را ببيندخدا را مى‏بيند نه اين كه از خود پى به خدا مى‏برد اين همان‏برهان «اثر الاقدام يدل على المسير» است اين كه معرفت نفس‏نيست.انسان خود را بشناسد بگويد من چون حادث هستم پس محدث مى‏خواهم،يا من چون متحركم محرك مى‏خواهم، چون ممكنم واجب مى‏خواهم، چون‏فقيرم غنى مى‏خواهم، اين‏ها كه راه‏هاى مدرسه است و راه‏هاى‏«اشهدهم على انفسهم‏» نيست، اين‏ها خودشان را مى‏شناسند ومى‏گويند ما كه ممكنيم واجب مى‏خواهيم. اما اين بيان حضرت امير(ع) آن است كه ذات اقدس اله در آينه اوهام وعقول تابيد. دربحث‏هاى «اشهدهم على انفسهم‏» گذشت كه اگر كسى بتواند سر آينه‏را خم بكند آينه را نشان خود آينه بدهد آن گاه از آينه سؤال‏بكند كه چه مى‏بينى نمى‏گويد خودم را مى‏بينم كه از آينه صاحب‏صورت سؤال بكند كه را مى‏بينى مى‏گويد تورا مى‏بينم، چون در آينه‏جز صاحب صورت چيز ديگرى كه نيست. و منظور از آينه آن نيست كه‏در بازار آينه فروشان است، بلكه منظور از مرآت همان است كه دركتاب‏هاى عقلى مى‏گويند مرآت، آن شيشه و جيوه و قاب را نمى‏گويندمرآت آن مرآت بالقوه است‏به وسيله او صورت ديده مى‏شود كه اين‏مرآت نيست و وسيله صورت صاحب صورت ديده مى‏شود چون آن صورت مابه الرويت است‏به وسيله او صاحب صورت ديده مى‏شود آن صورت رامى‏گويند مرآت، نه آن شيشه جيوه، آن صورت هم كه هيچ چيز نيست‏اگر از اين صورت سؤال بكنند چيست و كيست؟ مى‏گويد صاحب صورت، همين يك حرف دارد. آيه «و اشهدهم على‏انفسهم‏» نيز همين را بيان كرد در آن آيه آمده است كه خداى‏سبحان از انسان‏ها سؤال مى‏كند كه را مى‏بينيد، نمى‏گويند ماعبديم، تو ربى بلكه فقط مى‏گويند تو، نه اين كه به عبوديت‏خودو ربوبيت‏حق اعتراف كنند تا بشود دو چيز. «و اذ اخذ ربك من‏بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم ا لست‏بربكم‏»نه «ا لستم عبيدى‏» و «الستوا بربكم‏» نفرمود كه: «مگر نه‏آن است كه شما بنده‏ايد و من خدايم‏» سؤال دو چيز نيست و جواب‏هم دو چيز نيست، هم سؤال يك چيز است و هم جواب: «ا لست‏بربكم‏قالوا بلى‏».اگر آن صورت هر آينه مى‏توانست‏حرف بزند صاحب صورت‏از او سؤال مى‏كرد كه را نشان مى‏دهى؟ چه خبر است؟ مى‏گفت: تو،نمى‏گفت من و تو. در مسئله تجلى هم اين چنين است نفرمود كه‏خداوند به وسيله آيات ديگر براى اين عقول و اوهام تجلى كرده‏است كه «تجلى لها بها» يعنى براى همين اوهام و نيروهاى‏ادراكى به وسيله خود نيروى ادراكى تجلى كرده است، همين; يعنى‏خود عقل مجلاى حق و مرآت حق است. در خطبه 186 كه خطبه توحيداست و مرحوم سيد رضى مى‏فرمايد: و تجمع هذه الخطبه من اصول العلم‏ما لا تجمعه خطبه در آن جا مى‏فرمايد:«و تشيرالآلات الى نظائرهامنعتها منذ القدمة و حمتها قد الازليه و جنبتها لو لا التكمله‏بها تجلى صانعها للعقول و بها امتنع عن نظر العيون لا يجرى‏عليه السكون و الحركه‏» خدا كه براى عقل تجلى كرده است ازديده‏ها مستور است‏خوب، پس تجلى خدا براى خود عقول هست منتهامثل آن است‏يك صاحب صورتى مثل اين كه «ليس كمثله شى‏ء» امااز باب تشبيه معقول به محسوس، مثل اين كه آفتابى در برابرآينه تابيد، اما اين آينه را غبار گرفته است هيچ چيز را نشان‏نمى‏دهد اين غبار گرفتن هم تعبير خود قرآن كريم است فرمود:«كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون‏» سر اين كه نمى‏فهمندبراى آن است كه اين غذاهاى مشتبه، اين حرفهاى مشتبه، اين‏رفتارهاى مشتبه «رين‏» است، غبار و چرك است، اين چرك و رين‏صفحه دل را مى‏پوشاند، آينه دل كه رين گرفته است چيزى را نشان‏نمى‏دهد: «كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون‏» رين هم‏همين غبار چرك است. پس تجلى از اين طرف هست لذا نه كوه متلاشى‏مى‏شود نه انسان‏ها براى آن كه چيزى بر انسان نتابيد چهار تاالفاظ است و چهار تا مفهوم است و يادگرفته نه مفهوم آن وجودسنگين دارد نه اين الفاظ، وجود ذهنى كه اثر ندارد علم است كه‏اثر دارد نه وجود ذهنى، تا علم بشود طول مى‏كشد، واز وجود ذهنى‏كارى هم ساخته نيست. مفهوم مى‏شود كه قرآن حقيقتى دارد كه به‏اين آسانى تحمل‏پذير نيست.

تحمل ولايت اهل بيت

ولايت اهل بيت ثقل اصغر است‏يعنى عترت پيامبر -عليهم السلام‏نيز همين گونه است; يعنى عترت با حقيقت قرآن يكى است. اگرچنان چه حقيقت ولايت هم در قلب كسى باشد او هم تحمل‏پذير نيست.وقتى به حضرت امير -سلام الله عليه- گزارش رسيد كه «سهل بن‏حنيف‏» رحلت كرد فرمود:«لو احبنى جبل لتهافت‏» كوه اگر بخواهد محبت مرا در دل بگيردريز ريز مى‏شود. اين معنا را كه معادل و هم‏سنگ و هم‏ترازوى‏همين آيه سوره حشر است كه: «لو انزلنا هذا القرآن على جبل‏لرايته خاشعا متصدعا من خشية الله‏».قرآن و اهل بيت عدلانند و هر كدام از ديگرى جدا نخواهد شد. آن‏بيان «لو احبنى جبل لتهافت‏» همين بيان است، منتها مرحوم سيدرضى -رضوان الله عليه- اين چنين معنا مى‏كند كه اگر كسى محب‏من باشد آن قدر مسائل و مشكلات بر او وارد مى‏شود كه از پا درمى‏آيد. خوب آن معنا هم فى نفسه حق است اما نه آن معناى لطيفى‏كه از اين جمله متوقع است. واقع هم همين طور است‏يعنى اگر كسى‏بخواهد آن حقيقت را تحمل كند از پاى درمى‏آيد چرا يك خبرسنگين باعث‏سكته بعضى مى‏شود؟ چون آن خبر سنگين است. حالا ماروزى در پيش داريم «يوما يجعل الولدان شيبا» و آن حقيقت راقرآن هم بيان كرده است. و الان هم هست. از بيان امام هشتم-سلام الله عليه- به خوبى برمى‏آيد فرمود: «از ما نيست كسى كه‏بگويد بهشت و جهنم الان خلق نشده است‏».اين‏ها را قرآن براى انسان بازگو كرده است، چطور اين خبرهاى‏سنگين هيچ اثرى در انسان ايجاد نمى‏كند. همان بيان رسول الله-صلى الله عليه و آله و سلم- كه فرمود: «من تعجب مى‏كنم كسى‏قرآن بخواند و پير نشود». خبر سنگين بعضى را از پا درمى‏آوردو براى برخى هيچ تاثيرى ندارد، سرش هم اين است كه «وجودذهنى‏» اثر نمى‏گذارد بلكه علم و علاقه اثرگذار است. منزلى آتش‏گرفته دو نفر اين خبر را مى‏شنوند: يكى مامور آتش نشانى وديگرى صاحب خانه، واكنش اين دو نفر در برابر اين خبر، يك سان‏نيست، مامور آتش‏نشانى با خونسردى به وظايف خود عمل مى‏كند تاهر چه زودتر آتش را مهار كند و از ضرر و زيان بيش‏تر جلوگيرى‏نمايد. اما صاحب خانه آن چنان ملتهب و نگران است كه گاهى به‏سكته و مرگ كشيده مى‏شود. چرا؟ علت آن علم و آگاهى نيست، چون‏هر دو مى‏دانند، بلكه علاقه و دل‏بستگى است. مامور آتش‏نشانى‏دلبسته نيست لذا كار خودش را انجام مى‏دهد. آن چه در انسان اثرمى‏گذارد دلبستگى و علاقه شديد است، اگر آن علاقه بود انسان‏مى‏نالد و اگر نبود باكش نيست، اين كه فرمود:«لو احبنى جبل‏لتهافت‏» اگر كوه بخواهد محبت مرا تحمل بكند ريز ريز مى‏شودهمين است. انسان محبوبى به اين زيبايى داشته باشد و او رانبيند او واقع ما را آدم كرده است‏يعنى اين اهل بيت -عليهم‏السلام- ما را آدم كرده‏اند، اين كه ما قبر اين بزرگواران و درحرم اينها را مى‏بوسيم و مى‏بوئيم براى اين كه اگر آنان نبودندما بايد همه الگوهاى خود را از كافران مى‏گرفتيم، اكنون‏مى‏بينيد كه همه تمدن‏هاى جديد از يك طرف و همه امكانات روز ازطرف ديگر وقتى به مسائل اخلاقى مى‏رسند واقعا «كالانعام بل هم‏اضل‏» هستند. ايران كه متاسفانه در مقايسه با غربى‏ها از نظرصنعت پيشرفتى نداشته، يعنى نگذاشته‏اند كه داشته باشد، با اين‏كه استعداد دارد.نياكان ما هم كه قبل از اسلام در اين سرزمين آتش‏پرست‏بودند،پس نه سابقه مذهبى درخشانى داشتيم نه اكنون پيشرفت صنعتى وعلمى چشم‏گيرى داريم، بنابر اين اگر على و اولاد على در اين‏سرزمين نبودند ما چه مى‏شديم؟ ما هرچه داريم از بركت قرآن واهل بيت -عليهم السلام- است، آنان به ما حيات دادند. براى انسان‏مسافرتى به كشورهاى غربى و كفرآلود، لازم است تا وضع صنعت وپيشرفت‏هاى علمى آنان را ببيند بعد وضع اخلاقى آن‏ها را هم‏ببيند. انسان گاهى بعضى بولتن‏هايى را كه به قرآن كريم اهانت‏شده مى‏خواند كاملا احساس مى‏كند كه اين اهانت‏كنندگان از هرسنگى سخت‏ترند:«و ان منها كالحجارة او اشد قسوة‏» يا «كالانعام بل هم اضل‏»هيچ چيزى براى آن‏ها مطرح نيست الا درندگى. اين كه مى‏بينيد به‏لطف الهى مردم ايران از نظر اخلاق در مسير سعادت‏اند فقط و فقطبه بركت على و اولاد على است. خوب انسان اين مسائل را ببيندبعد خواهد فهميد اهل بيت نسبت‏به ما حق حيات دارند چون ما وپدران و اجداد ما را زنده كردند. ما كه به آن‏ها دست‏رسى‏نداشته باشيم اينها را نبينيم نه در خواب ببينيم نه در بيدارى‏ببينيم اين است كه انسان در فراق اينها مى‏سوزد: «لو احبنى‏جبل لتهافت‏» پس قرآن اگر بر كوه نازل بشود آن را متلاشى مى‏كندچنانچه محبت اهل بيت -عليهم السلام- هم در قلب كسى باشد اورا متلاشى مى‏كند. اين محبت، اختصاص به حضرت امير ندارد، بلكه‏منظور از «لو احبنى‏» «ولى خدا» است; يعنى معصومين-عليهم السلام- اميدواريم نصيب همه بشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 3:35  توسط حسین امیدی  | 

اسـامـي كعبـه در قـرآن

 

 

1 ـ چـرا كعبـه را، كعبـه ناميـدنـد؟

   در علت نامگذاري «كعبه» بدين اسم، دو وجه ذكر شده است:

   1 ـ چون كعبه داراي ارتفاع و بلندي از سطح زمين مي باشد، همچنانكه كعبه در لغت نيز به معناي ارتفاع آمده است.

   2 ـ زيرا خانه خدا به شكل مربّع است و عرب اين اسم را به هر خانه اي كه چهار گوش باشد اطلاق مي كند. وليكن با كثرت استعمال (وضع تعيّني) براي خانه خدا عَلَم گرديد. بنابراين هر گاه اسم كعبه برده مى شود، به خانه خدا انصراف دارد.

   البته «واژه كعبه» در قرآن در بعضي موارد به تنهايي، و در بخشي از آيات، همراه با كلمه «البيت الحرام» آمده است.

   مانند: «يا ايهاالذين آمنوا لا تقتلوا الصيد و انتم حرمٌ... هدياً بالغ الكعبة».

   «يعني اي كساني كه ايمان آورده ايد، هرگاه در احرام باشيد شكار را مكشيد، هركه صيد را به عمد بكشد، جزاي او قرباني كردن حيواني است همانند آنچه كشته است، بشرط آنكه دو عادل به آن گواهي دهند و قرباني را به كعبه رساند»1.

   و در آيه ديگر چنين مي فرمايد: «جعل الله الكعبة البيت الحرام قياماً للناس...»

   «خدا، كعبه بيت الحرام را، با ماه حرام و قرباني بي قلاده و با قلاده، قوام كار مردم گردانيد.»2

2 ـ به كعبه، «بيت» هم گفته مي شود:

   در بسياري از آيات، اسم بيت بر كعبه اطلاق شده است:

   الف ـ «ما كان صلاتهم عندالبيت اِلاّ مكاءً و تصدية.»3

   «و دعايشان در نزد خانه كعبه جز صفير كشيدن و دست زدن، هيچ نبود».

   ب ـ «فَلْيعبدوا ربّ هذاالبَيْت.»4

   «پس بايد پروردگار اين خانه را بپرستد».

   ج ـ «اِنّ الصفا و المروة من شعائرالله فَمن حج البيت...»5

   «صفا و مروه از شعائر خداست، پس كساني كه حج خانه خدا بجاي مي آورند يا عمرهمي گذارند، اگر بر آن دو كوه طواف كنند مرتكب گناهي نشده اند».

   صفا و مروه اسم دو كوهي است كه بين آنها فاصله اي وجود دارد و سعي ميان آن دو از اركان حج است. در عصر جاهلي بر كوه صفا بتي بنام «اساف»، و بر كوه مروه بت ديگري بنام «نائله» بود. مسلمانان از سعي ميان آن دو كوه كه زيارتگاه مشركين بوده بيم داشتند وليكن در اين آيه سعي ميان اين دو كوه از شعائر خداي يكتا خوانده شده تا ديگر بيمي بر جاي نماند.

   د ـ «و اذ جعلنا البيت مثابة للناس و امناً...»6

   «و كعبه را جايگاه اجتماع و مكان امن مردم ساختيم. مقام ابراهيم را نمازگاه خويش گيريد...»

   هـ ـ «و اذ بوّ أنا لابراهيم مكان البيت...»7

   «و مكان خانه را براي ابراهيم آشكار كرديم و گفتيم: هيچ چيز را شريك من مساز و خانه مرا براي طواف كنندگان و برپاي ايستادگان و راكعان و ساجادان پاكيزه بدار».

   و ـ «و اذ يرفع ابراهيم القواعدمن البيت...»8

   «هنگامي كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاي خانه را بالا بالا بردند. گفتند: اي پروردگار ما، از ما بپذير كه تو شنوان و دانا هستي».

   ز ـ «ولله علي الناس حج البيت مَن استطاع اليه سبيلاً...»9

   «و خدا راست بر مردم حج خانه، آن كس كه بتواند به سويش راهي بيابد و هر آن كس كه كفر ورزد، همانا خدا از جهانيان بي نياز است».

   ح ـ «اِنّ اوّل بيت وضع للناس...»10

   «نخستين خانه اي كه براي مردم (و عبادت خداوند) بنا شده است.»

   ط ـ «... و عَهِدنا اِلي ابراهيم واسماعيل اَنْ طهرّا بيتي.»11

   «... ما ابراهيم و اسماعيل را فرمان داديم: خانه مرا براي طواف كنندگان و مقيمان و راكعان و ساجدان پاكيزه داريد.»

   و در جاي ديگر چنين آمده است:

   ي ـ «و اذبوّأنا لابراهيم مكان البيت اَنْ لا تشرك بي شيئاً و طهرّ بَيْتي للطائفين و القائمين و الرّكّع السجود...»12

   «و بياد آور اي رسول كه ما ابراهيم را در آن بيت الحرام تمكين داديم كه با من چيزي شريك نگيرد و بر او وحي كرديم كه خانه مرا براي طواف كنندگان و نمازگزاران و ركوع و سجود كنندگان پاكيزه نمايد.»

3 ـ به كعبه، مسجدالحرام نيـز گفتـه شـده است:

   الف ـ «و من حيث خَرجت فَوَلّ وجهك شَطرالمسجدالحرام...»13

   «و هرگاه (يا هرجا) بيرون شدي، روي خود را به جانب مسجدالحرام برگردان.»

   ب ـ «ولا تقاتلوهم عندالمسجدالحرام...»14

   «و در مسجدالحرام با آنها (كافران) جنگ مكن، مگر آنكه با شما بجنگند و چون با شما جنگيدند بكشيدشان، كه اين است پاداش كافران.»

   ج ـ «ولا يجر منّكم شنئان قوم اَنْ صدّوكم عن المسجدالحرام.»15

   «و دشمني با قومي كه مي خواهند شما را از مسجدالحرام باز دارند، وادارتان نسازد كه از حدّ خويش تجاوز كنيد.»

   د ـ «و كيف يكون للمشركين عهدٌ عندالله و عند رسوله اِلاّ الذين عاهدتم عندالمسجدالحرام...»16

   «چگونه مشركان را با خدا و پيامبر او پيماني باشد؟ مگر آناني كه نزد مسجدالحرام با ايشان پيمان بستيد.»

   هـ ـ «و مالهم اَلاّ يعذّبهم الله و هم يصدون عن المسجدالحرام...»17

   «و چرا خدا عذابشان نكند، حال آنكه مردم را از مسجدالحرام باز مي دارند و صاحبان آن نيستند.»

   و ـ «سبحان الذي اسري بعبده ليلاً من المسجدالحرام...»18

   «منزّه است آن خدايي كه بنده خود را شبي از مسجدالحرام به مسجدالاقصي، كه گرداگردش را بركت داده ايم، سير داد.»

   ز ـ «اِنّ الذين كفروا و يصدون عن سبيل الله و المسجدالحرام الذي جعلناه للناس...»19

   «آنهايي كه كافر شدند و مردم را از راه خدا و مسجدالحرام (كه براي مردم چه مقيم و چه غريب يكسان است) باز مي دارند...»

   ح ـ «هم الّذين كفروا و صدوكم عن المسجدالحرام...»20

   «ايشان همانهايي هستند كه كفر ورزيدند، و شما را از مسجدالحرام باز داشتند، و مانع شدند كه قرباني به قربانگاهش برسد.»

   و آيات ديگري كه در سورهاي بقره و توبه وجود دارد، همين مطلب را اثبات مي كند.

4 ـ توصيف بيت به اوصاف گوناگون.

   الف: با وصف حرام: «يا ايهاالذين آمنوا لا تحلّوا شعائرَالله... ولا آمّين البيت الحرام.» 21

   «اي كساني كه ايمان آورده ايد شعائر خدا و ماه حرام و قرباني را، چه بدون قلاده و چه با قلاده، حرمت مشكنيد... و آزار آنان را كه به طلب روزي و خشنودي پروردگارشان آهنگ بيت الحرام كرده اند، روا مداريد...»

   ب: با وصف عتيق: «لكم فيها منافع اِلي اجل مسمّي ثمّ محلها اِليَ البيت العتيق.»22

   «از آن شتران قرباني تا زماني معين سود ببريد، سپس (بدانيد كه) جاي قربانيشان در آن خانه كهنسال است.»

   و در آيه ديگر فرمود: «وَ ليْطوّفوا بالبَيْت العتيق.»23

   ج: با وصف معمور: «والبيت المعمور.»24

   «قسم به بيت معمور.»

   د: با وصف محرّم: «ربّنا انّي اسكنت من ذريتي بواد غير ذي زرع عند بيتك المحرّم...»25

   «اي پروردگار ما! برخي از فرزندانم را بهبياباني بي هيچ كِشته اي، نزديك خانه گرامي تو جاي دادم.»

5 ـ علت نامگذاري مكّه بدين اسم چيست؟

   لغت شناسان در وجه تسميه مكّه به اين اسم، نكاتي را ذكر كرده اند، كه به آنها اشاره مي كنيم:

   «ابن منظور» در لسان العرب مي گويد: از آنجا كه آبِ آن سرزمين، قليل است و مردم براي رفع احتياجات خود، آب را از زير زمين استخراج مي كردند، آن را مكّه ناميدند. (انّما سميّت بذلك لِقلّه ماءِها حيث كانوا يمتكّون الماء فيها اَي يستخرجونها.)

   عبدالله بن زبير مي گويد: «انّما سميّت بذلك لقّلة مائها» و اين اسم از ضرب المثل معروف عرب گرفته شده است كه مي گويند: (مكّ الفصيل و امتكَّ) يعني: «كودك هر آنچه شير كه در پستان مادر بود، مكيد.»

   و باز در همان كتاب آمده است: «مِن انّها كانت تُمكُّ مَن ظَلَم فيها و اَلْحدَ اَي تهلكُه» يعني: «هر كس در آن مكان ظلم كند و يا الحاد و بي ديني را رواج دهد، هلاك مي شود.»

   و ياقوت حموي در معجم البلدان، در علّت تسميه مكّه به اين نام چنين مي گويد: چون اعراب جاهلي گمان مي كردند، حجّشان باطل است، با اين گمان به نزد كعبه مي آمدند و در حين طواف فرياد مي كشيدند و دستهاي خود را به هم مي زدند (كف مي زدند) و بعيد نيست كه آيه 35 سوره انفال اشاره به همين داستان داشته باشد. «و ما كان صلوتهم عندالبيت اِلاّ مكاء و تصدية...»

6 ـ چرا مكّه را «بكّه» ناميدند؟

   براي روشن شدن جواب، بايد به اهل خبره رجوع كرد، و بر اين اساس ناگزيريم نظر لغت شناسان را ملاحظه كنيم:

   «ابن منظور» در لسان العرب مي گويد: «اينكه مكّه را بكّه ناميدند، چون هر ظالمي قصد تعدي و تجاوز به آن را داشته باشد، گردنش قطع خواهد شد «لانّها كانت تبكّ اعناق الجبارة اذااَلحدوا فيها بظلم.»

   و همين نظر را نيز اسماعيل بن حمّاد جوهري در كتاب صحاح اللغة جلد 4 صفحه 1576 ، ابراز كرده است. «عبدالله زبير نيز به همين معني نظر داده است.»

   و از برخي علّت آن چنين نقل شده: چون مردم به هنگام طواف خانه خدا، مزاحم يكديگر مي شوند.

   ولي اسماعيل بن حماد جوهري در «صحاح اللغة» و در همان جلد، نظريه ديگري مطرح كرده و مي گويد: «مِنْ انّ بكّة اسم بطن مكّه و انّما سميت بذلك لازدحام الناس فيها.»

   يعني بكّه اسمِ خودِ مكّه است، ليكن علتّ نامگذاري آن به اين اسم آن است كه: مردم زيادي در آن مكان اجتماع و ازدحام مي كنند.

   در جاي ديگري آمده است:

   «اَنَّ مكّة للبلد و بكّة اسمٌ لارض البيت سمّي بذلك لانّ الناس يتباكوّن فيه اي يزاحمون في الصلاة و الذّهاب.»

   يعني: «مكّه، اسم شهر مكه مى باشد و بكّة اسم است براي زميني كه بيت الله، در آن واقع شده، و علّت نامگذاري آن به اين اسم آن است كه: مردم در رفت و آمد و به هنگام نماز مزاحم يكديگر مي شوند.»

   بهر حال با توجه به اينهمه تفصيلات، بايد بدانيم كه اسم بكة، در قرآن مجيد نيز آمده است. آنجا كه مي فرمايد:

   «اِنّ اوّل بيت وضع للناس للذي ببكة مباركاً و هدي للعالمين.»26

   «همانا اولين خانه اي كه براي مردم بنا نهاده شد همان است كه در مكّه واقع شده، و براي عالميان مايه بركت و هدايت است.»

7ـ علت نامگذاري مكّه به «امّ القري»

   الف: فخر رازي در تفسير خود چنين مي گويد: «انّما سميّت بذلك اجلالاً لًها لانّ فيها البيت و مقام ابراهيم(ع) و العرب تسمي اصل كلّ شي اُمُّه.»

   يعني: «علت نامگذاري مكّه بدين اسم، در واقع نوعي تجليل از مكّه مكرّمه است، زيرا خانه خدا و مقام ابراهيم(ع) در آن قرار دارد و عرب نيز ريشه هر چيزي را «امّ» مي گويد.»

   ب: ابن منظور در لسان العرب مي نويسد: «انّما سميّت بامّ القري لانّها قبلة جميع الناس يؤموّنها.»

   يعني: «از آنجا كه مكّه قبله همه مردم است و بدان سو نماز مي گذارند، «امّ القري» ناميده شد.

   و خداوند متعال نيز از مكّه به امّ القري تعبير نموده است.

   «و كذلك اَوْحينا اليك قرآناً عربيّاً لِتنذرَ امّ القري و من حولها...»27

   «و نيز قرآن را به زبان عربي بر تو نازل كرديم تا ام القري (مكّه) و ساكنان اطرافش را بيم دهي.»

   و در آيه ديگر: «...لتنذر ام القري و من حولها...»28

   «... تا با آن مردم امّ القري و مردم اطرافش را بيم دهي...»

8 ـ در بعضي از آيات از مكّه به لفظ «بَلَد»، تعبير شده است.

   «لا اقسم بهذاالبلد و انت حلّ بهذاالبلد»29

   «قسم به اين شهر، و تو در اين شهر سكونت گزيده اي.»

   «والتين و الزيتون و طور سينين و هذاالبلد الامين.»30

   «سوگند به انجير و زيتون، سوگند به طور مبارك، سوگند به اين شهر ايمن.»

   «در آيات 126 بقره، 35 ابراهيم نيز از مكّه به بَلَد تعبير شده است.»

9 ـ در بخشي از آيات از مكّه به «بلدة» تعبير شده است

   «انما امرت اَن اعبد ربّ هذه البلدة الّذي حرّمها...»31

   «جز اين نيست كه به من فرمان داده اند كه پروردگار اين شهر را كه خدا حرمتش نهاده، و همه چيز از آن اوست پرستش كنم.»

10 ـ تعبيـر از مكّـه به «حـرم امن»

   «اَوَلم نمكّن لهم حرماً آمناً يجبي اليه ثمراتُ كلّ شي رزقاً منْ لدُنّا.»32

   «آيا آنها را در حرمي امن جاي نداده ايم كه هرگونه ثمرات در آن فراهم مي شود و اين رزقي است از جانب ما...»

   «اَوَلَمْ يَروْا انّا جعلنا حرماً آمناً...»33

   «آيا ندانسته اند كه حرم امن را جاي مردم قرار داديم، و حال آنكه مردم در اطرافشان، به اسارت ربوده مي شوند.»

11 ـ چگونگي بوجود آمدن خانه كعبه

   در صفحات قبل بطور فشرده اشاره كرديم كه ابراهيم(ع) بعد از ويران شدن خانه خدا، دوباره آن را ساخت. و همچنين اشاره كرديم: كه اين خانه مقدّس قبل از ابراهيم(ع) و حتّي دو هزار سال قبل از آدم ابوالبشر، وجود داشته، و مردم گرداگرد آن طواف مي كرده اند. و اكنون طبق وعده اي كه از قبل داده بوديم شرح بيشتري در اين زمينه تقديم مي شود:

   كيفيت ساختماني خانه خدا، همانطور كه حضرت ابراهيم(ع) ساخته بود، تا مدّت زماني باقي ماند تا اينكه پس از گذشت زمان (طبق نقل كتاب الفقه على المذاهب الخمسة) قصّي بن كلاب جدّ پنجم پيامبر اسلام(ص) آن را تجديد بنا كرد.

   اين بناء نيز همچنان ادامه داشت، تا عمر شريف پيامبر(ص) به 35 سال رسيد، كه ناگهان در همان سال سيل عظيمي مكّه مكرمه را محاصره كرد، بطوري كه ديوارهاي بيت را فرا گرفت و ويراني هايي نيز به وجود آورد. سپس قريش مكه، آن را تجديد بنا كردند، و آنگاه كه ديوار خانه تقريباً به اندازه قامت انسان رسيد، و شرايط براي نصب حجرالاسود مهيّا شد، قبايل عرب براي نصب آن، دچار اختلاف شديدي شدند، زيرا هر كدام، دوست داشتند اين افتخار نصيب آنان شود.

   به هر حال آنقدر اختلافات بالا گرفت كه نزديك بود هر لحظه آتش جنگ در ميانآنان شعله ور شود وليكن با داوري صحيح و عقل و درايت پيامبر اسلام(ص) اين مشكل بخوبي حلّ شد.

حل مشكل:

   حضرت لباس خود را روي زمين پهن كرد، و سنگ را با دست خويش روي آن قرار داد، و سپس فرمود: بزرگتر هر قبيله، قسمتي از اين لباس را بگيرد، همگان دستور پيامبر را اطاعت نموده و سنگ را تا برابر مكان تعيين شده، براي نصب، حمل كردند، و آنگاه پيامبر(ص) با دست مبارك خود، سنگ را در مكان مخصوص قرار داد.

   اين وضع همچنان باقي بود تا زماني كه يزيدبن معاويه به حكومت رسيد، يزيد در زمان حكومتش با عبدالله بن زبير درگيري شديدي پيدا كرد، كه در نتيجه طبق دستور وي از روي كوه هاي مكّه، با منجنيق خانه خدا را سنگباران كردند.

   مورخين نوشته اند در اين حمله ده هزار سنگ به خانه خدا اصابت، و آن را ويرانكرد. ولي ابن زبير پس از فرو نشستن آتش جنگ، خانه كعبه را به همان شكلي كه در سابق بود ساخت، و اطراف آن را به وسيله چوب هايي حصار كشي كرد.

   و باز به گواهي تاريخ: خانه خدا مدّت زماني به همين شكل باقي بود تا زماني كه حكومت به عبدالملك مروان رسيد، در ايّام خلافت وي، حجاج بن يوسف ثقفي ابن زبير را محاصره كرد و به قتل رساند. وليكن قتل ابن زبير به سادگي صورت نگرفت، زيرا حَجاج هم مانند يزيد، خانه خدا را سنگباران و مقداري از آن را خراب كرد و نهايتاً ابن زبير را كشت، و سپس خود حجاج، مقدار ويران شده از خانه كعبه را، دوباره درست كرد، وليكن ديوار كعبه را تغيير داد و درب غربي را هم، كه يكي از ابواب بيت بود، مسدود كرده و سرانجام ساختمان خانه خدا، توسط حجاج همچنان تا سال 1040 هجري باقي بود، تا آنكه باران شديدي، با دانه هاي درشت، باريدن گرفت و صدمه فراواني به ديوارهاي خانه خدا زد. در اين هنگام مسلمين جهان از اقصي نقاط دنيا، براي تعمير خانه خدا، متفق شدند و خانه امن را بدين شكل كه الآن موجود است، تعمير كردند.

12 ـ چگونگي به وجود آمدن  مسجدالحرام و اهميّت آن

   تاريخ نويسان معتقدند: مسجدالحرام داراي سابقه طولاني تاريخي است، و همين مسأله موجب تأسيس شهر مكّه شده است. لذا در سال 17 هجري به خاطر نياز شديد، آن را توسعه دادند; يعني از همه اطراف ديوارهاي كوتاهي به دور آن كشيدند.

   ولي در سال 979 هجري و در زمان حكومت سلطان سليم دوّم، بناهاي اطراف آن تجديد و در زمان فرزندش سلطان مراد، كامل شد.

   ولي اين مساحت نيز هرگز جوابگوي جمعيّت زيادي كه براي زيارت، به خانه خدا مي آمدند، نبود. و لذا در سال 1375 هجري يعني در اوائل حكومت آل سعود، بار ديگر اطراف مسجد توسعه يافت و مساحت آن از 29127 متر به 160168 متر رسيد. و اخيراً نيز مجدداً مسجد را توسعه داده اند.

   بهر حال هر چه در توسعه و ساختمان مجدّد بيت الله، اتفاق افتاده باشد، تأثيري در واقعيّت اين مهبط وحي ندارد، و در واقع مسجدالحرام همان جايي است كه اولين نداي توحيد از حلقوم پاك پيامبر اسلام(ص) بلند شد كه:

   «يا ايّهاالناس قولوا لا الهَ اِلاّ الله تفلحوا.»

   آري اين نقطه مقدس از سرزمين وحي، اثر شگرفي در بر انگيختن روح علم و معرفت و هدايت مردم به توحيد و نابودي شرك و الحاد، دارد.

13 ـ فضيلت نماز در مسجدالحرام

   رواياتي كه در اين مورد از ائمّه معصومين ـ عليهم السلام ـ به دست ما رسيده، بسيار زياد است، وليكن از باب تبرّك به يك روايت اكتفاء مي كنيم.

   «روي اَنّ الصلاة في المسجدالحرام افضل مِن مائة صلوة في غيره منَ المساجد.»

   يعني: «يك نماز در مسجدالحرام، از يكصد نماز در غير آن، بافضيلت تراست.»

   پاورقي ها:

1 ـ مائده: 95 .  

  2 ـ همان: 97 .   

3 ـ انفال: 35 .   

4 ـ قريش: 3 .   

5 ـ بقره: 158 .   

6 ـ همان: 125 .  

7 ـ حج: 26 .  

8 ـ بقره: 127 .   

9 ـ آل عمران: 97 .   

10 ـ همان: 96 .   

11 ـ بقره: 125 .  

12 ـ حج: 25 .   

13 ـ بقره: 150 .   

14 ـ همان: 191 .   

15 ـ مائده: 2 .   

16 ـ توبه: 7 .   

17 ـ انفال: 34 .

18 ـ اسراء: 1 .

19 ـ حج: 25 .

20 ـ فتح: 25 .

21 ـ مائده: 2 .

22 ـ حج: 33 .

23 ـ همان: 29 .

24 ـ طور: 4 .

25 ـ ابراهيم: 37 .

26 ـ آل عمران: 96 .

27 ـ شوري: 7 .

28 ـ انعام: 92 .

29 ـ بلد: 3 ـ 1 .

30 ـ تين: 1 .

31 ـ نمل: 91 .

32 ـ قصص: 57 .

33 ـ عنكبوت: 67 .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 3:32  توسط حسین امیدی  | 

قرآن و روان درمانى افسردگى

محمدتقى صرفى
در سال هاى اخیر کوشش هاى زیادى در زمینه ى روان درمانى افرادى که دچار اضطراب هاى شخصیتى و بیمارى هاى روانى هستند، انجام شده است. در این زمینه روش هاى مختلفى براى روان درمانى پدید آمده است; امّا هیچ کدام موفقیت مورد انتظار را درباره از میان بردن و یا پیشگیرى از بیمارى هاى روانى به دست نیاورده است. برخى از پژوهش ها نشان مى دهد میانگین درمان در مورد بیمارانى که با روش روانکاوانه معالجه و درمان مى شوند بین 60 تا 64 درصد در نوسان است و اگر توجّه کنیم که میانگین بیمارانى که بدون معالجه به روان درمانگران از عوارض این گونه بیمارى ها رهایى مى یابند میان 44 تا 64 درصد در نوسان است، متوجه مى شویم که میانگین فوق درصد رضایت بخشى را تشکیل نمى دهد. وانگهى حال گروهى از بیماران پس از معالجات روان درمانگران بدتر هم شده است.
در پژوهش دیگرى روشن شده است که شمار بیماران درمان یافته از یک گروه مورد مطالعه که تحت مداواى درمانگران قرار نداشتند با تعداد بیمارانى که از طریق روان درمانى معالج شدند برابر بوده است. این پژوهش نشان داده است که حال برخى از بیماران معالجه شده توسط روان درمانگران وخیم تر هم شده است.
این گونه پژوهش ها نشان مى دهد که میانگین درمان ناشى از روان درمانى هنوز به میزان رضایت بخشى نرسیده است.
هر انسانى در روند زندگى خود با موانعى روبرو مى شود زیرا در مقابل هر نوشى ،نیش ودر مقابل هر خوشى،ناخوشى وجود دارد.این موانع ومشکلات براى انسان ایجاد دلهره مى کند.در هنگام گرفتاریها دچار اضطراب و سپس افسردگى مى شود.البته نوع مشکلات وشخصیت افراد وزمان ومکان در طولانى بودن ویا کوتاه بودن این اضطرابها ـ که اگر درمان نشود به افسردگى منجر مى شود ـ دخالت دارند.
هر چند وجود دلهره واضطراب در حد عادى براى آدمى لازم است; زیرا باعث گرفتن حالت تدافعى شده وانسان را به عکس العمل واداشته وسعى در رفع مشکل مى کند; اما اگر فردى بى خیال وبى تفاوت بوده وهیچ گونه اضطرابى نداشته باشد ـ بجز ائمه معصومین(ع)و بعضى از اولیاء خدا ـ براى دیگران عیب ومریضى حساب شده که در روانشناسى آن را مرض «پسى کوپاتى»مى نامند.
افزایش افسردگى واضطراب در جهان امروز
در جهان کنونى بیمارى افسردگى بسیار زیاد شده است بطوریکه عده اى از مردم کشورهاى صنعتى با دارو بخواب رفته وبا دارو بیدار مى شوند. به طور مثال با هم گزارشى درباره پدیده افسردگى و علل و آثار آن در ایالات متحده آمریکا مى خوانیم:
به عقیده روان شناسان ،افسردگى بیماریى ناشى از مدرنیسم و فشارهاى جانبى آن است و جوانان به ویژه در آمریکا که سرعت نوآورى در آن جا بیش از سایر نقاط جهان است در سنین پایین تر در دام این بیمارى گرفتار مى آیند.
در سال 2002 افسردگى پس از بیمارى هاى قلبى ،گسترده ترین بیمارى دامن گیر بشر خواهد بود.به نوشته این مجله:
دکتر ارنست برنت و همکارانش از انستیتو تکنولوژى ماساچوست آمریکا برآورد کرده اندکه هزینه هاى مربوط به بیمارى افسردگى در آمریکا سالانه بالغ بر 44میلیارد دلار یعنى تقریبا برابر هزینه هاى بیمارى هاى عروقى است و این بدان معنا است که هر آمریکایى سالانه 6هزاردلار بابت بیمارى افسردگى پرداخت مى کند.
این مجله مى افزاید: هزینه هاى مربوط به درمان بیمارى افسردگى به 12 میلیارد و400میلیون دلار بالغ مى شود و خودکشى مبتلایان به افسردگى 7 میلیارد و 500 میلیون دلار به این رقم مى افزاید که خسارت ناشى از دست رفتن نیروى انسانى در آن به حساب نیامده است.
اکونومیست مى نویسد: در این میان،بازار داروهاى ضد افسردگى بسیار گرم است.طبق برآورد انستیتو تکنولوژى ماساچوست ارزش بازار جهانى این داروها بالغ بر 7 میلیارد دلار است که انتظار مى رود در پنج سال آینده 50%رشد داشته باشد!
مشهورترین داروى درمان بیمارى افسردگى که امروزه به ویژه در آمریکا رواج دارد «پروژاک»است که شرکت سازنده آن «الى لیلى»سالانه 2میلیارد و600میلیون دلار به جیب سهامداران خود سرازیر مى کند.» «الوین تافلر،نویسنده و نظریه پردازِ معروف امریکایى: در سراسر کشورهاى مرفه فریاد عجز و لابه هاى آشنا به گوش مى رسد. میزان خودکشى نوجوانان رو به افزایش است.الکلیسم بیداد مى کند.افسردگى روانى همه گیر شده است،بربریت و جنایت مُد روز گردیده است!
در ایالات متحده اتاق هاى اورژانس بیمارستان ها مملوّ از معتادان به مارى جُوانا و دیوانه هاى سرعت و دسته هاى اراذل و اوباش و معتادان به کوکائین و هرویین و بالاخره افرادى که گرفتار بحران شدید عصبى شده اند.
مددکارى اجتماعى و بهداشت روانى در همه جا به سرعت رو به گسترش گذاشته است،در واشنگتن یک کمیسیون بهداشت روانى وابسته به دفتر ریاست جمهورى اعلام مى دارد که به طور کامل شهروندان ایالات متحده از نوعى فشار عصبى رنج مى برند.و روان شناسى از مؤسسه ملى بهداشت روانى ادعا مى کند که تقریبا هیچ خانواده اى بدون نوعى ناهنجارى روانى وجود ندارد و اعلام مى کند روان پریشى ،جامعه آمریکا را که آشفته و پریشان و متفرق ونگران آینده است،فرا گرفته است!»
تافلر مى افزاید:زندگى روزمره واقعاًبه طرزافتضاح آمیزى کیفیت خود را از دست داده است و اعصاب همه خورد وداغان است، دست به یقه شدن وتیراندازى در مترو یا صفهاى بنزین نشانگر این واقعیت است که کنترل اعصاب از دست افراد خارج شده است و میلیون ها نفر از مردم به آخرین حد از ظرفیتشان رسیده اند.
بى تردید علت این افسردگى ها فرو رفتن در مادیات و دورى از مذهب، معنویات و فراموشى خدا مى باشد.
سؤالى که در این جا مطرح مى شود این است که چگونه این افسردگى ها واضطرابها را درمان نمائیم؟
علامتهاى افسردگى:
افسردگى داراى نشانه هایى است که به برخى از آن ها اشاره مى شود:
1-احساس تنهائى و بى پناهى
2-وحشت واضطراب از آینده مجهول
3-دلهره از عدم موفقیت در شؤن مختلف زندگى از جمله در تحصیل،،شغل،نحوه کار،انتخاب همسروزندگى مشترک و نحوه زندگى خانوادگى،وضعیت تحصیل فرزندان و آینده آنان و...
چنانچه بتوان از راه صحیح با این دلهره ها برخورد نمود،زندگى سعادتمندانه هر انسانى تضمین شده است.
راههاى درمان افسردگى
1. ایمان و توکل: اولین راهى که اسلام براى مسئله اضطراب و دلهره ها پیشنهاد مى کند، ایمان و توکل به خداست. تکیه بر خالقى که قادر است.از همه چیز خبر دارد وبندگانش را دوست دارد.تکیه گاهى همیشگى که همه مى میرند ولى او باقى است.همه دچار مشکل مى شوند ولى او همیشه قهار ومسلط وحاکم بر همه چیز است.
على(ع)فرمود:کسیکه توکل کند،سختى ها بر او آسان و اسباب آسانى برایش فراهم مى شود.
پرفسور کارل یونگ مى گوید:بى مذهبى باعث پوچى و بى معنا بودن زندگى مى شود و داشتن مذهب به زندگى مفهوم ومعنا مى بخشد. دکتر پول ارنست متخصص دانشگاه پنسیلوانیا درباره نقش ایمان مى نویسد:مهمترین عامل شفاى مریض،ویتامین ها،داروها،معدنیت و جراحى و..نیست.بلکه امید وایمان است. من به این نکته پى برده ام که از این پس باید جسم مریض را با بکاربردن وسایل طبى و جراحى و روح وى را با تقویت ایمانش نسبت به خدا معالجه کرد.
در روایات آمده که مؤمن مانند کوه استوار است و سختى ها اورا تکان نمى دهد.مانند حضرت ایوب که در مقابل بدترین مصیبت ها ایستاد دومقاومت کردوعاقبت به رستگارى دوجهان رسید.
2. یاد خدا: دومین راهى که قرآن کریم با یک جمله به ما نشان مى دهد یاد خدا است. آرى یاد خداست که ترس از مرگ را به آرامش تبدیل مى نماید و ترس از هجوم مشکلات وگرفتاریها را از بین مى برد.یاد خدا دلهره ها و ترسهاى ناشى از بى اعتمادى به آینده را کاهش مى دهد.
خداوند در قرآن درباره تأثیر یاد خدا در آرامش و رهایى از اضطراب و افسردگى مى فرماید: «الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم الا بذکر الله تطمئن القلوب; آنانکه ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرام است.آگاه باشید با یاد خدا دلها آرامش مى یابد.»
اهمیت یاد خدا: ذکر خدا یعنى پذیرش حضور دائم و نزدیک بودن آن وجود مطلق در همه جا و در همه زمان ها; چون که خدا به رگ هاى گردن شما نزدیک تر و حایل میان انسان و جان و قلب اوست. این نزدیکى و حضور دائمى که برخاسته از ارتباط و فقر ذاتى همه آفریده هاست مى تواند این زمینه را فراهم آورد که هیچ چیزى بیرون از دائره علم، قدرت و حکمت او نیست. بنابراین اطمینان مى یابد که همواره خدا با اوست و در همه حال رفیق و همراهش است. براى ذکر در مقامات اخلاقى ـ عرفانى مراتبى گفته اند از جمله ذکر لفظى وذکر قلبى است.که بالاترین ذکر،نماز است. اگرچه خداوند از تسبیح و تحمید مخلوقاتش مخصوصاًانسان بى نیاز است ولى این ذکرها مایه معرفت وتکامل انسان شده و او را در رسیدن به معرفت الهى یارى مى کند.
در عرف عرفا و اولیاء خدا انسانهاى عاقل و فهیم کسانى هستند که همیشه به یاد خدا بوده وهیچ چیز حتى اشتغالات روزمره آنهارا از این امر باز نمى دارد. خداوند در آیاتى چندى به این مسأله اشاره دارد از آن جمله:
«انسانهاى مؤمن کسانى هستند که تجارت وخرید وفروش آنهارا از یاد خدا مشغول نمى کند.» ; «آنانکه در حالت ایستاده ونشسته وخوابیده بذکر خدا مشغول بوده ودر خلقت آسمانها وزمین تفکر کرده ومى گویند:اى خداى ما!اینهارا باطل وبیهوده نیافریده اى.تو از هر نقصى منزّهى .پس مارا از جهنم دور نگه دار.» ; «اى مؤمنین!مبادا مال ومنال شما را از یاد خدا غافل کند که در این صورت زیان کرده است» ; «خدارابسیار یاد کنید شاید رستگارشوید»
یاد کردن خدایى که از همه زیباتر، از همه عظیمتر، از همه مهربانتر، از همه بخشنده تر، به اسرار آشناتر، از همه نزدیکتر است; براى انسان صاحب معرفت از همه چیز لذت بخش تر است. به همین جهت پیامبران وامامان واولیاء خدا، شبانه روز به ذکر خدا و به ویژه به نماز مشغول مى شدند. رسول خدا(ص) آنقدر شبهارا به نماز گذراند که خدا به فرمود:«اى پیامبر!ما قرآن را نازل نکردیم تا تو به زحمت بیفتى.»
على(ع)شبى هزار رکعت نماز مى خواند.امامان و اولیاء الهى نیز بسیارى از اوقات عمر خود را به نماز و ذکر الهى مى گذراندند. و شاعر چه زیبا سروده است:
خوشا آنان که الله یارشان بى *** بحمد وقل هوالله کارشان بى
«باباطاهر»
از سیره عبادى انسانهاى برگزیده چنین به دست مى آید که در ذکر و نماز، باید منافع و اثرات بسیار مهمى باشد که آنگونه به آن اهمیت داده مى شود.به عکس، از اهمیت ندادن انسانهاى فاسد به نماز وذکر الهى به این نتیجه مى رسیم که یکى از عوامل سقوط این افراد فراموش کردن خالق خود مى باشد. کسى که مربّى اصلى و تربیت کننده و بزرگ کننده خود را فراموش کند، غافل ترین انسان است.
یاد خدا در همه جا فضیلت دارد. به ویژه در موارد زیر:
هنگام جهاد با دشمنان، برخورد با گناه، مشاهده جلوه هاى دنیا اعم از کاخها، قصرها، ثروتمندان، دنیاطلبان، زنهاى زیبا، باغها، آسمانخراشها، زرق و برقهاى ظاهرى و...
آثار دورى از یاد خدا: کسانى که از ذکر و یاد خدا غافل باشند، دچار ضررهاى مختلف دنیوى و اُخروى مى شوند از جمله: الف. سختى در زندگى و نابینایى در محشر: «هرکس از ذکر من دورى کند، زندگى سخت و تنگى خواهد داشت و روز قیامت، او را نابینا محشور مى کنیم! مى گوید: «پروردگارا! چرا نابینا محشورم کردى؟ من که بینا بودم!» مى فرماید: «آن گونه که آیات ما براى تو آمد، و تو آنها را فراموش کردى» امروز نیز تو فراموش خواهى شد!».» ; ب. همنشینى شیطان:«کسیکه از ذکر خداى رحمن دورى کند، شیطان را همراه او مى کنیم.» ; ج. قساوت قلب: «خدا به موسى گفت: اى موسى!مرا در هیچ حالى فراموش نکن که فراموشى من دلهارا قسى مى کند.»
د. خود فراموشى: «مانند کسانیکه خدا را فراموش کردند نباشید، که خدا هم یادِ خودشان را از خودشان بُرد.»
3. صبر و تحمل: افراد صبور ماندنى تر و موفق تر مى باشند.
«اصمعى وزیر خلیفه عباسى در بیابان به خیمه اى رسید. زنى جوان و صاحب جمال درخیمه بود. اصمعى از او آب طلبید. زن گفت: شوهرم نیست و اجازه ندارم به شما آب بدهم. ولى اجازه شیر این بز بدست خودم است. زن از شیر به اصمعى داد. در این موقع یک سیاهى از دور پیداشد. زن گفت: شوهرم است که از صحرا برمى گردد. وقتى شتر سوار رسید، زن باستقبال او رفت و بر او سلام کرد، پاهاى او را شست و...ولى هر چه زن محبّت مى کرد، مرد که قیافه زشتى داشت و یک پایش لنگ بود، با بداخلاقى به او جواب مى داد. تا اینکه مرد وارد خیمه شد و نگاه غضبناکى به اصمعى نمود و به آخر خیمه رفت. اصمعى به زن گفت: حیف نیست شما با این امتیازات، با همچو مردى زندگى مى کنى؟ زن گفت: من از شما که وزیر خلیفه هستى تعجب مى کنم که مى خواهى بین من و شوهرم جدائى بیافکنى! اگر من با این مرد زندگى مى کنم براى این است که مى خواهم به روایت پیامبر(ص)عمل کرده باشم که فرمود:ایمان دو نیمه است. نیمه اى شُکر و یک نیمه اش صبر است. من خدا را بر نعمتهایش شکر گفته و بر سختى هاى زندگى صبر مى نمایم. و امید به پاداشهاى آخرت دارم.»
4. معالجات فردى: از قبیل: 1. بازگو کردن عقده ها با محرم اسرار مانند والدین،حضور در زیارتگاهها ومناجات هاى سحرگاهى; 2. توبه و طلب آمرزش : برخلاف مسیحیت که مى گوید یکشنبه ها به کلیسا بروید! اسلام هرزمان و هر مکانى را براى ارتباط با خداوند و توبه کردن وطلب آمرزش مناسب مى داند; 3. جستجوى راههاى موفقیت: علاوه برهمت بلند و تلاش، در بسیارى از موارد کلید حل مشکل بدست ما است. مثلا شخصى که در خانه نشسته واز خدا روزى مى خواهد،دعایش مستجاب نمى شود!یا کسیکه از دست همسرش به تنگ آمده واز خدا فرج وگشایش مى خواهد دعایش مستجاب نمى شود زیرا باز کردن گره بدست خودش است و آن طلاق است. (اگر راه دیگرى نمانده است.)و... 4. اقتصاد در معاش، چنان که على(ع)فرمود: هرکه مراعات اقتصاد کند من ضمانت مى کنم که فقیر نگردد. ; 5.اهمیت ندادن به عشقهاى کذائى 6. راضى بودن به رضاى الهى; 7.سرگرمیهاى سالم همانند سفر پیامبر(ص) مى فرماید: «به سفر بروید تا سالم وتندرست بمانید.» ; 8. توجه به نعمتهایى خداى متعال در اختیار ما قرار داده است. و در مسائل مادى به پایین تر از خود نگاه کنیم نه بالاتر.; 9. مأیوس نشدن از رحمت الهى، خداوند در قرآن مى فرماید: «لاتیأسوا من روح الله انّه لاییأس من روح الله الاّالقوم الکافرون» ; 10. رعایت اعتدال در تمام امور حتى در گوش کردن نوارهاى روضه وعزادارى.متأسفانه عده اى خیال مى کنند علامت حزب اللهى بودن آن است که ساعت ها نوار مداحان مشهور را گوش دهند که البته زیاده روى در این امر موجب افسردگى مى گردد.
پانوشت ها: 1. ریچارد. ام. شاین، روان شناسى بیمارى هاى روحى و عقلى، ص 864، به نقل از قرآن و روان شناسى، دکتر محمد عثمان نجاتى، ترجمه عباس عرب، ص 364.
2. برخى مسائل زندگى ساز عصرما(مؤسسه در راه حق)ص8
3. مجله اکونومیست، ژانویه 1999، شماره اول.
4 . عصر امام خمینى (میر احمد رضا حاجتى)ص158
5. خوبیها وبدیها
6. برخى مسائل زندگى ساز عصرما ش4ص10
7. اثبات وجودخدا ص249
8. رعد/ 28.
9. نور/ 37.
10. آل عمران/ 191.
11. منافقون/ 9.
12. جمعه/ 10.
13. طه/ 1.
14. طه/ 124.
15. زخرف/ 36.
16. حدیث قدسى.
17. حشر/ 19.
18. خوبیها وبدیها
19. وسائل ج12ص42
20. مستدرک ج2ص22
21. یوسف 87
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 19:47  توسط حسین امیدی  | 

خلقت‌ جهان‌ از کجا و چگونه‌ آغاز شد؟ (با توجه به آیات قرآن)

 

 

 

هود: 7
.. و او همان‌ است‌ که‌ آسمان‌ها و زمین‌ را در حالى‌ که تخت‌ [ سلطنت ] او بر آب‌ بود در شش‌ روز بیافرید
عرش‌ به‌ معناى‌ سقف‌ و کنایه‌ از قدرت‌ و سلطنت‌ است؛ و منظور از شش‌ روز شش‌ دوره‌ است‌ که‌ هر دوره‌ ممکن‌ است‌ میلیون‌ها و یا میلیاردها سال‌ باشد؛ و شاید این‌ شیوهِ‌ خلقت علم‌ و حکمت‌ و قدرت‌ و عظمت‌ پروردگار را بهتر بنمایاند. دربارهِ‌ خلقت‌ عالم‌ چند مطلب‌ مهم‌ از قرآن‌ فهمیده‌ مى‌شود
‌‌1) منشاء آفرینش‌ آب‌ بوده‌ است. امام‌ باقر مى‌فرماید: <همه‌ چیز آب‌ بود و عرش‌ خدا بر آب‌ بود.
پس‌ خداوند به‌ آب‌ فرمان‌ داد، آتشى‌ شعله‌ور شد. سپس‌ آتش‌ خاموش‌ شد و از آن‌ دودى‌ برخاست؛ و آسمان‌ها را از آن‌ دود آفرید و زمین‌ را از خاکستر آن‌ آتش‌ خلق‌ کرد ‌‌2) خداوند عالم‌ را به‌ نیکوترین‌ وجه‌ و صورت‌ آفریده‌ است
‌‌3) توحید در خالقیت‌ یعنى‌ این‌ که‌ خداى‌ تعالى‌ به‌ هیچ‌ سبب‌ در آفرینش‌ موجودات‌ نیازمند نبوده‌ است. البته‌ این‌ مطلبى‌ است‌ که‌ حتى‌ مشرکان‌ هم‌ غالباً به‌ آن‌ معترف‌اند؛ چنان‌که‌ قرآن‌ مى‌فرماید: اگر از مشرکان‌ بپرسى‌ چه‌ کسى‌ آسمان‌ها و زمین‌ را آفریده‌ است؟ مى‌گویند: اللّه
‌‌4) خداوند خالق‌ و حافظ‌ همه‌ چیز و ناظر بر همهِ‌ اشیاست: اَللّهُ خالِقُ کُلٍّ شَیءٍ و هُوَ عَلى کُلٍّ شَیءٍ وَکیل
‌‌5) خلقت‌ خداوند دایم‌ و مستمر است؛ و لحظه‌ به‌ لحظه‌ فیض‌ وجود از ناحیهِ‌ خداوند به‌ ممکنات‌ مى‌رسد و اگر یک‌ دم‌ رابطهِ‌ ما با او قطع‌ شود، همه‌ نابود مى‌شویم؛ مانند خورشید که‌ آفتابش‌ دایماً فیض‌بخش‌ است‌ و اگر لحظه‌اى‌ قطع‌ شود، عالم‌ ظلمانى‌ مى‌شود. پس‌ نه‌ تنها در اصل‌ وجود به‌ او محتاجیم، بلکه‌ در بقا نیز متکى‌ به‌ اوییم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 19:41  توسط حسین امیدی  | 

معجزه های ریاضی و عددی در قرآن

 

خداوند متعال در سوره بقره آیه ی 22 می فرماید : «اگر از آنچه که بر بنده خودمان فرو فرستاده ایم در تعجب و تردید می باشید . پس (حداقل) یک سوره مشابه آن بیاورید و در این کار از هر که خواهید کمک بگیرد . و در آیه بعد از آن می فرماید : «اگر نتوانستید که هرگز هم نخواهید توانست از آتشی بترسید که برای کافران آماده شده است» .

اصولاً قرآن به حدی شیوا و روان است که هر کس حتی کمترین آشنایی با زبان عربی داشته باشد با خواندن یا شنیدن قرآن ناخودآگاه در می یابد که هیچ فرد سخنوری نمی تواند چنین بیانی داشته باشد و کلام و سخن هیچ انسانی نمی تواند باشد .

معجزه قرآن فقط به معارف عمیق عقلی و اجتماعی ، علوم غیبی و معانی شگفت انگیز و شیوایی و روانی کلام محدود نمی شود و هر روز ابعاد تازه ای از شگفتیهای قرآن کشف می شود .

اکنون 20 مورد برای نمونه از اعجازهای عددی و ریاضی قرآن که با استفاده از کامپیوتر تاکنون مشخص شده در زیر می آوریم :

1ـ کلمه (امام) به معنای رهبر و زمامدار الهی به صورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مطابق است با روایات نقل شده از پیامبر اسلام (ص) از طریق شیعه و سنی مبنی بر اینکه تعداد امامان بعد از ایشان 12 نفر می باشند . برای نمونه یکی از آیات قرآن که کلمه امام در ‌آن آمده است ، سوره یس آ‌یه 12 می باشد: «وکل شییء أحصیناه فی امام مبین» و ما هر چیزی را در امام روشنگری جمع نموده ایم .

نام دوازده امام که جانشینان پیامبر (ص) می با شند عبارتند : 1ـ امام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) 2ـ امام حسن (ع) 3ـ امام حسین (ع) که امام حسن و امام حسین علیهماالسلام برادر یکدیگر می باشند و هر دو فرزند امام امیرالمؤمنین (ع) می باشند در حالی که بقیه امامان علیهم السلام نسبت به یکدیگر نسبت پدر و پسر دارند 4ـ امام سجاد (ع) 5ـ امام محمد باقر (ع) 6ـ امام جعفر صادق (ع) 

7ـ امام موسی کاظم(ع)8ـ امام رضا(ع) 9ـ امام جواد (ع) 10ـ امام هادی (ع) 11ـ امام حسن عسگری(ع) 12ـ امام مهدی (ع) که طبق اعتقادات مسلمانان او زنده و غیرقابل رؤیت و در همه جا حاضر است و روزی قدرت جهان را همراه حضرت عیسی (ع) بدست می گیرد .

برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به کتاب شریف و مقدس «اسرار آل محمد (ص) » نوشته شاگرد و سرباز فداکار امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام جناب سلیم بن قیس هلالی .

2ـ کلمه (شهر) به معنی ماه ، 12 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مساوی تعداد ماههای یکسال است .

3ـ کلمه (یوم) به معنای روز ، 365 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مساوی تعداد روزهای یکسال شمسی است .

4ـ کلمه (ساعه) 48 بار در قرآن کریم تکرار شده است که در 24 مورد قبل از آن یکی از حروف ذکر شده است و در 24 مورد دیگر قبل از آن حرفی وجود ندارد . بنابراین هر مورد را که در نظر بگیریم مطابق است با تعداد ساعات یک شبانه روز که 24 ساعت می باشد .

5ـ کلمه (سجد) به معنای سجده کرد و مشتقات آن (در زمان ماضی ، مضارع و امر) برای عاقلان 34 بار تکرار شده است که این عدد برابر است با تعداد سجده های واجب روزانه ، چون روزانه 17 رکعت نماز واجب است و هر رکعت 2 سجده دارد .

6ـ کلمه (رجل) به معنای مرد مساوی کلمه (امراه) به معنای زن هر کدام 24 بار آمده است .

7ـ کلمه (ملائکه) به معنای فرشتگان و کلمه (شیطان) به معنای اهریمن و یا جن هر کدام 88 بار تکرار شده است .

8ـ کلمه (استعاذه) به معنای پناه بردن و کلمه (ابلیس) به معنای شیطان هر کدام 11 بار به کار رفته است .

9ـ کلمه (آخرت) به معنای جهان آخرت و کلمه (دنیا) به معنای این جهان هر کدام 115 بار تکرار شده است .

10ـ کلمه (الحسنات) به معنای خوبی ها و کلمه (سیئات) به معنای گناهان هر کدام 180 بار تکرار شده است .

11ـ کلمه (الحیاه) به معنای زندگی وکلمه (الموت) به معنای مرگ هر کدام 145 بار تکرار شده است .

12ـ کلمه (ارسل) به معنای فرستاد و مشتقات آن 513 بار در قرآن کریم تکرار شده است و نام 28 پیامبری که در قرآن از آنها نامی آورده شده است نیز مجموعاً 513 بار تکرار شده است .

13ـ کلمه (الرسل) به معنای پیامبران و کلمه (الناس) به معنای مردم هر کدام 368 بار تکرار شده است .

14ـ کلمه (الرغبه) به معنای میل و کلمه (الرهبه) به معنای ترس هر کدام 8 بار تکرار شده است .

15ـ نام مبارک پیامبر اسلام (محمد و احمد) مجموعاً 5 بار در قرآن امده است (4 بار محمد و 1 بار احمد) و کلمه صلوات که به معنای درود می باشد و بیشتر برای  درود فرستادن بر پیامبر و خاندان پیامبر استفاده می شود نیز 5 بار در قرآن تکرار شده است .

16ـ کلمه (ایثار) به معنای گذشت و فداکاری و کلمه (شح) به معنای بخل و تنگ نظری هر کدام 5 بار تکرار شده است .

17ـ کلمه (سرور) به معنای شادی و کلمه (حزن) به معنای غم و اندوه هر کدام 4 بار تکرار شده است .

18ـ کلمه (الحر) به معنای گرما و کلمه (البرد) به معنای سرما هر کدام 4 بار تکرار شده است .

19ـ عبارت (حزب الله) به معنای یاران خداوند و عبارت (حزب الشیطان) به معنای یاران شیطان هر کدام 3 بار تکرار شده است .

20ـ در قرآن کریم به اینکه 300 سال شمسی دقیقاً برابر 309 سال تمام قمری است به صورت مستقیم اشاره شده است .

این مطلب وقتی مشخص شد که یکی از علمای دین یهود از حضرت امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید : چرا قرآن مدت توقف و خواب اصحاب کهف را 309 ذکر سال کرده است در حالی که در حاشیه تورات ما این مدت 300 سال نوشته شده است ؟

حضرت امیر علیه السلام فرمودند : «سالهای شما شمسی است ولی سالهای ما قمری است» .

جالب اینجاست که یکی از اساتید ریاضی این محاسبات را انجام داده که خلاصه قابل فهم آن چنین است :

سال شمسی یهود 365 روز تمام بوده است . بنابراین 300 سال آنها می شود :

روز 109500=365×300

در حالی که سال قمری برابر است با 354 روز و 8 ساعت و 48 دقیقه بنابراین 309 سال قمری برابر است با :

روز 109500=]48 دقیقه و 8 ساعت و 354 روز[ ×309

پس معلوم شد که 300 سال شمسی یهود برابر است با 309 سال قمری نه یک روز کمتر نه بیشتر.

این در حالی است که تا صدها سال بعد از نزول قرآن هنوز شبانه روز به 24 ساعت و هر ساعت به 60 دقیقه و الی آخر تقسیم نشده بود . و حتی ساعت هنوز اختراع نشده بود .

بنابراین حضور هر کلمه در قرآن در مکان خاص و به تعداد معین حادی پیام و مفهوم ویژه ای
می باشد که در حقیقت یک نوع از اعجاز و معجزه می باشد . زیرا مجموعه آیات قرآن در مدت نسبتاً طولانی 23 سال و در اوضاع و احوال مختلف مثلاً گاهی در جنگ و گاهی در صلح ، گاهی در مکه و گاهی در شعب ابیطالب و محاصره گاهی در مدینه و گاهی در سفر و گاهی در شب و گاهی در روز بر پیامبر (ص) نازل می شد و چنین نبود که پیامبر خدا (ص) مانند مؤلفان کتابهای مختلف مدتی در کتابخانه ای خلوت کند و از سر فرصت و فراغت و یا با رجوع به منابع مختلف کتابی بنویسد .

یکی دیگر از اعجازهای قرآن که 2 سال قبل توسط  یکی از فارغ التحصیلان رشته آمار جناب آقای کوروش جم نشان کشف شده است :

قبل از ‌آنکه آن را توضیح دهیم ابتدا سه نکته را متذکر می شویم :

الف)همان طور که می دانیم تعداد کل آیات قرآن کریم 6236 آیه است که یک عدد زوج است .

ب) همچنین می دانیم که قرآن 114 سوره دارد پس مجموعه شماره سوره های قرآن می شود 6555 که یک عدد فرد است:

(6555=114+000+4+3+2+1)

ج) اگر شماره ی هر سوره را با تعداد آیات آن سوره جمع کنیم عدد مخصوص آن سوره بدست می آید مثلاً برای سوره حمد که اولین سوره قرآن می باشد عدد مربوط می شود 8‌ (7+1) و برای سوره بقره می شود 288(286+2) و برای سوره آل عمران عدد مربوط می شود 203 یعنی (200+3) .

حال اگر این عددهای به دست آمده برای هر سوره را به تفکیک زوج و فرد در جدول های جداگانه ای قرار دهیم نتایج شگفت آوری به دست می آید .

جدول عددهای حاصله ی فرد   جدول عددهای حاصله ی زوج  
آل عمران 203 فاتحه 8
مائده 125 بقره 288
انعام 171 نساء 180
0  0  0 0  0  0 0  0  0 0  0  0
جمع کل 6555 جمع کل 6236

چهار مطلب شگفت انگیز در این جدول ها دیده می شود :

الف)مجموع اعداد جدول زوج برابر است با 6236 که مساوی مجموع کل ‌آیات قرآن است و مجموع عددهای حاصل از جدول فرد برابر است با 6555 که همان عدد حاصل جمع شماره سوره های قرآن است .

ب) در هر جدول 27 سوره وجود دارند که تعداد کل آیات آن سوره یک عدد زوج است و بنابراین در هر جدول نیز 30 سوره وجود دارد که تعداد کل آیات آن سوره فرد است .

ج) در هر جدول به طور مساوی 57 سوره قرار می گیرد .

د) مجموع اعداد جدول زوج یک عدد زوج شده است و مجموع اعداد جدول فرد یک عدد فرد شده است .

بدین ترتیب حتی اگر یک آیه از یک سوره ای کم شود یا زیاد شود و یا یک سوره جابه جا شود تمام نظم فوق از بین می رود .

بنابراین این رابطه اثبات می نماید که یک سوره و حتی یک آیه از قرآن شریف کم و یا زیاد نشده است .

اکنون یک نوع دیگر از معجزات قرآن را بیان می نماییم :

خداوند متعال در سوره صف آیه 6 می فرماید : «و به یاد آورید هنگامی که عیسی پسر مریم گفت ای بنی اسرائیل من فرستاده خدا به سوی شما هستم در حالی که تورات را که قبل از من نازل شده تأیید می کند و بشارت دهنده هستم به پیامبری که بعد از من می آید و نام او احمد است» .

همچنین خداوند در سوره اعراف ، آیه ی 157 می فرماید : «مؤمنان کسانی هستند که از پیامبری پیروی می کنند که از هیچ بشری تعلیم ندیده است همان پیامبری که یهودیان و مسیحیان نام او را در تورات و انجیل نوشته شده می یابند» .

حال اگر در همان زمان که قرآن نازل شد ، نام پیامبر در تورات و انجیل وجود نداشت فوراً علمای یهود که دائماً از نزدیک مراقب اسلام بودند برای اثبات عدم حقانیت قرآن به مسلمانان اعلام می کردند که چنین چیزی نیست و تورات و انجیل را به مسلمانان نشان می دادند .

در حالی که چنین چیزی اتفاق نیفتاد و خود این مسأله نشانگر این است که نام مبارک پیامبر در زمان نزول این آیات در کتابهای مقدس یهودیان و مسیحیان بوده است و آنها با این نام مقدس کاملاً آشنایی داشته اند به همین دلیل خداوند متعال در سوره انعام آیه 20 می فرماید : «اهل کتاب (یهودیان و مسیحیان) پیامبر را می شناسند همچنانکه فرزندان خود را می شناسند» .

اما در قرنهای بعد نام آن حضرت و اوصاف او را از تورات و انجیل به تدریج حذف کردند . و حتی مطالب شرم آوری را درباره بعضی از انبیاء الهی وارد کردند تا کارهای زشت خود را توجیه کنند لذا خدای متعال در قرآن کریم نقشه آنها را خنثی نمود و چهره پاک و واقعی انبیاء را مشخص نمود . البته در بعضی موارد کتابهای مقدس که از تحریف به میزان زیادی مصون مانده اند مثل انجیل برنابا نام مبارک پیامبر و اوصاف آن حضرت وجود دارد .

و در سایر کتابهای مقدس ادیان دیگر نیز نام و مشخصات آن حضرت آمده است .

برای نمونه :

در کتاب تورات سفر تکوین باب 20 چنین آمده است : «خدای متعال به حضرت ابراهیم بشارت داد به فرزندی که نامش اسماعیل است و اینکه نسل او را بسیار فرماید و در ذریه اش دوازده امیر و یک امت بزرگ قرار خواهد داد » .

توضیح :

بنی اسرائیل از نسل حضرت اسحاق می باشند و پیامبر اسلام (ص) از نسل حضرت اسماعیل می باشد و منظور از 12 امیر همان 12 امام معصوم علیهم السلام می باشند .

علاقمندان می توانند برای اطلاعات بیشتر به کتاب (بشارات عهدین) نوشته دانشمند معظم جناب آقای محمد صادقی و کتاب (محمد (ص) در تورات و انجیل) نوشته داود عبدالأحد مراجعه کنند .

یکی از معجزات غیبی قرآن این بود که خداوند در سوره احزاب آیه 40 می فرماید :«محمد پیامبر خدا و آخرین پیامبران است»‌

حال اگر محمد (ص) پیامبر واقعی خدا نبود هیچگاه نمی توانست و حتی شاید لازم نمی دید که با صراحت بگوید که بعد از او پیامبری دیگر نخواهد آمد چون به آینده اطلاع نداشت که پیامبری بعد از او نخواهد آمد .

اکنون چند روایت درباره اهمیت و عظمت قرآن ذکر می نماییم :

حضرت امام امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده اند : از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود : «دیری نپاید که فتنه ها برپا گردد . عرض کردم یا رسول الله ! راه فرار و رهایی از فتنه ها چیست؟ پیامبر (ص) فرمودند : «قرآن کتاب خدا»‌ کتابی که اخبار گذشتگان و آیندگان شما در آن آمده است کتابی که حل و فصل اختلافات و کشمکش های شما در آن می باشد و کتابی که می تواند حق و باطل را به آسانی از هم جدا و روشن سازد . حقیقتی که هزل و شوخی در آن راه ندارد . کتابی که هر ستمگری آنرا به دور اندازد خداوند کمر او را می شکند . آن همان ریسمان محکم الهی است که ارتباط انسان با خدای بدان وابسته است .

با همان کتاب است که گفتگوهای باطل و بی فایده پایان می پذیرد ، دانشمندان از خواندن و تفکر در آن سیر نمی شوند و با گذشت روزگار و قرنها کهنه و فرسوده نمی شود . کتابی است که عجایب و مزایای آن بی پایان است . این قرآن همان گفتاری است که وقتی جنیان‌ آن را شنیدند دلباخته ی آن گردیدند و بی اختیار گفتند : ما قرآن شگفت آوری می شنویم که که به سوی سعادت رهبری می کند ».

همچنین در حدیث دیگری حضرت امیر علیه السلام می فرمایند :  «قرآن آن نور مطلق است
که غروب در آن راه ندارد ، دریای عمیق و پهناوری است که عمق آن پیدا نیست مایه ی عزت و
سربلندی است که یاران واقعی آن خوار و مغلوب نخواهند گردید . قرآن کتابی است که خداوند آن را سیراب کننده ی تشنگان علم و بهار دلهای دانشمندان و آخرین مقصد نیکان و صالحان قرار داده است» .

حضرت امام صادق علیه السلام می فرمایند : «قرآن برنامه ی سعادت و زندگی انسانهاست که از طرف پروردگارشان برای آنان تنظیم گردیده است . مرد مسلمان کسی است که برنامه ی خود را مورد دقت قرار دهد و هر روز حداقل پنجاه آیه از آن را تلاوت کند » .

اکنون چند آیه از قرآن کریم را برای تبرک می آوریم

سوره مبارکه نساء آیه 135 : ای کسانی که ایمان آورده اید ! کاملاً قیام به عدالت کنید برای خدا گواهی دهید ، اگر چه این گواهی به زیان خود شما یا پدر و مادر و نزدیکان شما تمام شود . چرا که اگر آنها ثروتمند و یا فقیر باشند ، خداوند سزاوارتر است که از ‌آنان حمایت کند . بنابراین از هوا و هوس پیروی نکنید که از حق منحرف خواهید شد .

سوره مبارکه آل عمران آیه های 133 و 134 و 135 : و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که وسعت آن برابر ‌آسمانها و زمین است که برای پرهیزگاران آماده شده است . همانهایی که در ثروتمندی و فقر انفاق می کنند و خشم خود را فرو می برند و از خطای مردم درمی گذرند و خداوند نیکوکاران را دوست دارد . همانهایی که وقتی مرتکب عمل زشتی بشوند یا به خود ستم کنند ، به یاد خدا می افتند و برای گناهان خود طلب آمرزش می کنند و کیست جز خداوند که گناهان را ببخشد. و بر گناه در حالی که می دانند گناه است اصرار نمی ورزند .

سوره مبارکه بقره آیه 177 : نیکی ، این نیست که به هنگام نماز روی خود را به سوی مشرق یا مغرب بچرخانید . بلکه نیکی و نیکوکار کسی است که به خدا و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران (از ته قلب) باور داشته باشد و قسمتی از مال خود را با همه علاقه ای که به آن دارد به خویشاوندان و یتیمان و فقیران و واماندگان در راه و تقاضاکنندگان و بردگان انفاق می کند ، نماز را برپامی دارد و زکات را می پردازد و همچنین کسانی که به عهد و قول خود وفا می کنند و در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان مبارزه استقامت به خرج می دهند . اینها کسانی هستند که راست می گویند و گفتارشان با عملشان هماهنگ است و اینها هستند پرهیزگاران .

سوره مبارکه بقره قسمتی از آیه 275 : و کسانی که ربا می خورند (در روز قیامت) برنمی خیزند مگر مانند دیوانه ای که تعادل خود را نمی تواند حفظ کند و مرتب زمین می خورد . این مجازات به خاطر آن است که آنها در دنیا گفتند : «داد و ستد هم مانند ربا است و تفاوتی میان آن دو نیست» . در حالی که خدا داد و ستد را حلال کرده و ربا را حرام .

سوره مبارکه بقره آیه 276 : «خداوند سود ربا را نابود گرداند و صدقات را افزونی بخشد و خداوند افراد بسیار کافر گنه پیشه (یعنی رباخواران) را دوست ندارد» .

سوره مبارکه بقره قسمتی از آیه شریفه 279 : «پس اگر ربا را ترک نکردید آگاه باشید که به جنگ خداوند و پیامبرش برخاسته اید» .

همچنین در حدیثی پیامبر اسلام(ص) می فرمایند : «هر کس یک درهم ربا خورد مانند آن است که با مادر خود در خانه کعبه زنا کرده است» .

سوره مبارکه عنکبوت آیه 26 و 27 و 28 : «و لوط به ابراهیم ایمان آورد و ابراهیم گفت : من به سوی پروردگارم هجرت می کنم که او صاحب قدرت و حکمت است . و در سن پیری اسحاق و یعقوب (اسرائیل) را به او بخشیدیم و نبوت و کتاب آسمانی را در نسل او قرار دادیم و پاداش او را در دنیا دادیم و او در آخرت از صالحان است . و لوط را فرستادیم هنگامی که به قوم خود گفت : شما عمل بسیار زشتی  انجام می دهید که هیچ یک از موجودات جهان قبل از شما آن را انجام نداده است . شما به سراغ پسران (مردان) می روید و راه تداوم نسل و شرافت انسان را قطع می کنید و در مجلستان اعمال ناپسند انجام می دهید . اما پاسخ قومش جز این نبود که گفتند : اگر راست می گویی عذاب الهی را برای ما بیاور . لوط عرض کرد : پروردگارا مرا در برابر  این قوم فاسد یاری فرما » .

سوره مبارکه نمل آیات 54 الی 56 : «و یاد کن لوط را که چون به قوم خود گفت : «آیا دیده و دانسته مرتکب عمل ناشایست (لواط) می شوید ؟ آیا شما به جای زنان از روی شهوت با مردها درمی آمیزید ؟ ]نه![ بلکه شما مردمی هستید که خود را به نادانی زده اید . اما پاسخ قومش جز این نبود که گفتند : خاندان لوط را از شهرتان بیرون کنید که آنها مردمی هستند که به پاکی تظاهر می نمایند» .

سوره مبارکه هود آیات 77 الی 83 : «و هنگامی که فرستادگان ما (فرشتگان عذاب) به سراغ لوط ‌آمدند ، از آمدنشان ناراحت شد ، و قلبش پریشان گشت و گفت : امروز روز سختی است ! (زیرا آنها را نشناخت و از این ترسید که قوم تبهکار مزاحم آنها شوند) قوم او به قصد مزاحمت میهمانان به سرعت به سراغ او آمدند . لوط گفت : ای قوم من ! اینها دختران منند و برای شما پاکیزه ترند با آنها ازدواج کنید و از زشتکاری دست بردارید از خدا بترسید و مرا در مورد میهمانانم رسوا نسازید آیا در میان شما یک مرد فهمیده و‌آگاه وجود ندارد؟! قوم لوط گفتند : تو که می دانی ما تمایلی به دختران تو نداریم و خوب می دانی ما چه می خواهیم . لوط گفت : افسوس ای کاش در برابر شما قدرتی داشتم یا تکیه گاه و پشتیبان محکمی در اختیار من بود تا می دنستم با شما زشت سیرتان ددمنش چه کنم . فرشتگان عذاب گفتند : ای لوط ما فرستادگان پروردگار توایم آنها هرگز دسترسی به تو پیدا نخواهند کرد در دل شب خانواده ات را از این شهر حرکت ده مگر همسرت که او هم به همان بلایی که ‌آنها گرفتار می شوند گرفتار خواهد شد . موعد عذاب آنها صبح است : آیا صبح نزدیک نیست؟!

و هنگامی که فرمان ما فرا رسید ، آن شهر و دیار را زیر و رو کردیم و بارانی از گدازه های آتشی و خاکستر آتشفشانی برایشان فرو فرستادیم . سنگهایی که نزد پروردگارت هدفدار شده بود و این گونه عذاب ها از اینچنین ستمگرانی دور نخواهد بود » .

لازم به تذکر است که یکی از علائم آخرالزمان زیاد شدن عمل بسیار زشت لواط می باشد .1

سوره مبارکه مائده آیه 46 و 47 : «و به دنبال پیامبران گذشته ، عیسی (مسیح) پسر مریم را فرستادیم در حالی که کتاب تورات را که قبل از او فرستاده شده بود تأیید می کرد و انجیل را به او دادیم که در آن هدایت و نور و موعظه بود برای پرهیزگاران . اهل انجیل نیز باید به آنچه خداوند در آن نازل کرده حکم کنند و کسانی که بر طبق آنچه خدا نازل کرده حکم ننمایند ، بدکارند» .

سوره مبارکه آل عمران آیه 54 و 55 : «و دشمنان مسیح برای نابودی او و دینش نقشه کشیدند و خداوند نیز برای حفظ او و دینش نقشه کشید و خداوند بهترین چاره جویان است هنگامی که خدا به عیسی فرمود : من تو را برمی گیرم و به سوی خود بالا می برم و تو را از کسانی که کافر شدند پاک می سازم و کسانی را که از تو پیروی کردند تا روز قیامت بالاتر از کسانی که کافر شدند قرار می دهم . سپس بازگشت شما به سوی من است و در میان شما در آنچه اختلاف داشتید داوری می کنم» .

سوره مبارکه آل عمران 113 و 114 و 115 : «همه مسیحیان و یهودیان یکسان نیستند گروهی از آ‌نان هستند که به حق و ایمان قیام می کنند و پیوسته در اوقات شب آیات خدا را می خوانند در حالی که سجده می نمایند . به خدا و روز قیامت ایمان می آورند و امر به معروف و نهی از منکر می کنند و در انجام کارهای نیک سبقت می گیرند و آنها از صالحانند . و آنچه از اعمال نیک انجام دهند ، پاداش شایسته آن را می بینند و خدا از پرهیزگاران آگاه است » .

سوره مبارکه مائده آیه 82 : «به طور مسلم ، دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان را یهود (منظور علما و سران آنها می باشد) **و مشرکان خواهی یافت و به طور مسلم نزدیکترین دوستان به مؤمنان را کسانی می یابی که می گویند : «ما یاران عیسی هستیم» این به خاطر آن است که در میان ‌آنها ، افرادی عالم و تارک دنیا وجود دارند و آنها در برابر حق تکبر نمی ورزند» . البته به فرموده امام ششم شیعیان حضرت امام صادق (ع) (ناصبی ها از یهود هم بدترند) توضیح: ناصبی ها به گروهی گفته می شود که نسبت به دوازده امام بی احترامی کرده و شیعیان 12 امام را مورد اذیت و آزار قرار می دهند. 

سوره مبارکه شمس آیه های 1و2و 3 : 1)والشمس و ضحاها : سوگند به خورشید و گسترش نور آن 2)والقمر اذا تلاها : سوگند به ماه هنگامی که پس از آن می آید 3)و النهار اذا جلاها : سوگند به روز هنگامی که جهان را روشن سازد .

البته قرآن دارای یک معنی ظاهری است و معانی عمیق و غیرظاهری هم در بسیاری از آیات وجود دارد . از جمله در همین 3 آیه فوق می باشد . از امام ششم حضرت صادق علیه السلام روایت شده که منظور از خورشید ، وجود مبارک پیامبر اسلام و منظور از گسترش نور آن دین اسلام می باشد . و منظور از ماه وجود مبارک امام اول حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام می باشد که بعد از پیامبر حجت خدا بر تمام مردم زمین است و منظور از روز وجود مبارک امام دوازدهم (مهدی موعود (عج)) می باشد که جهان را با نور عدل و توحید روشن خواهند فرمود .

به امید روزی که امام دوازدهم حضرت مهدی موعود علیه السلام و یار عزیزش حضرت مسیح(ع) و سایر یاران بزرگوار آن حضرت ظهور یابند و انتقام پیامبر اسلام و دختر پاک و مظلوم او یعنی حضرت فاطمه زهرا علیهالسلام و دو فرزند شهیدش امام حسن و امام حسین علیه السلام را از ظالمان بزرگ تاریخ و بشریت و دوستان و پیروان آنها بگیرند و حقیقت قرآن را بر سراسر جهان حکمفرما نمایند . و این آرزویی است که خداوند متعال همانگونه که در سوره انبیاء آیه 105 فرموده است وعده آن را در کتاب های مقدس گذشته نیز داده است : و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون ترجمه : و در «زبور» بعد از تورات نوشتیم : مسلماً سراسر زمین را بندگان شایسته ام وارث خواهند شد.

ضمناً از پیامبر اسلام(ص) روایات بسیار زیادی درباره امام دوازدهم بعد از خود و اینکه او از فرزندان فاطمه (ع) است نقل شده است که جناب آقای آیت اله صافی گلپایگانی در کتاب ارزشمند و معروف خود به نام «برگزیده روایات درباره امام دوازدهم (عج)» صدها روایت را از دهها کتاب معتبر شیعه و اهل سنت درباره وجود مبارک امام دوازدهم از پیامبر اسلام (ص) جمع آوری نموده اند .

در پایان چند بیت شعر تقدیم به حضرت امام زمان (عج)

شاها درخت د ین تویی ، پیوند ماء و تین تویی ، در سینه سینین تویی ، زیتون تویی و تین تویی 
مقصود زین آئین تویی ، و رشد زمین زیر و زبر ، ای یار غایب از نظر
روی تو دیدم جان شدم ، وز صنع تو حیران شدم ، از نرگست گریان شدم وز هیبتت آرام شدم
ای پادشاه بحر و بر ، ای یار غایب از نظر
ای پادشاه جم بیا ، وی قبله اعظم بیا ، ای صاحب خاتم بیا ، ای منجی عالم بیا ،
ای وارث آدم بیا ، وی زاده خیر البشر ، ای یار غایب از نظر
بنگر شها روی زمین ، با آن نگاه نازنین ، از لاله و از یاسمین ، از ظلم و جور و کفر و کین
از هند و ری تا روم و چین عالم به راهت منتظر ، ای یار غایب از نظر

منتخبی از سخنان امام امیرالمؤمنین (ع) در نهج البلاغه

لزوم پیروی از اهل بیت (خطبة‌97 نهج البلاغه) به اهل بیت پیامبر خود بنگرید و به همان سو روید که آنان می روند و شیوة‌ آنان را پیروی کنید . که شما را از دایرة هدایت خارج نمی کنند . و به گرداب گمراهی باز نمی گردانند . اگر ایستادند بایستید و اگر حرکت کردند حرکت کنید . از آنان جلو نیفتید که گمراه
می شوید و عقب نمانید که هلاک می گردید .

تداوم امامت تا ظهور امام دوازدهم علیه السلام : (خطبة 100 نهج البلاغه) : بدانید که آل محمد (ص) همچون ستارگان آسمان هستند ، هرگاه ستاره ای غروب کند ستارة دیگری طلوع نماید . گویی می بینم که در زمان ظهور مهدی (ع) خداوند نمعت هایش را بر شما کامل نموده  و شما را به آرزوهایتان رسانده .

عظمت اهل بیت : (خطبه 109 نهج البلاغه) : ما درخت نبوت ، جایگاه فرود رسالت ، محل آمد و شد فرشتگان ، معدن های علم و چشمه های حکمتیم ، یاران و دوستان ما در انتظار رحمت پروردگارند و دشمنان و کینه توزان ما در انتظار کیفر و لعنت خداوند به سر می برند .

ضروت پیروی از امامان دوازده گانه :(خطبة 154 نهج البلاغه) : جمعی در دریای فتنه غرق شدند ، به بدعتها چنگ زدند و سنت ها را رها کردند . مؤمنان گوشه ای نشستند و گمراهان و دروغ گویان به زبان آمدند . ما اهل بیت همچون پیراهن تن پیامبر به او نزدیک هستیم . ما یاران و گنجینه های علم و ابواب رسالتیم ، به درون خانه جز از درب آن نمی توان در آمد و هر کس از غیر در وارد شود او را دزد خوانند . آیات کریمة قرآن دربارة اهل بیت است و آنان ذخایر خدای رحمانند . اگر سخنی بگویند راست گویند و اگر خاموش باشند کسی بر آنان پیشی نگیرد .

فضیلت امامان معصوم علیهم السلام : (خطبه 152 نهج البلاغه) :امامان معصوم از سوی خداوند اداره کنندة امور مردم و مراقب بندگان خدا هستند . تنها کسانی که آنان را می شناسند و آنان نیز او را می شناسند وارد بهشت می شوند و کسی که آنان را انکار دارد و آنان نیز او را انکار دارند وارد دوزخ می گردد .

آخر الزمان: (خطبه 103 نهج البلاغه) :در آخرالزمان نجات نمی یابد مگر مؤمنی که گمنام است . اگر در میان مردم باشد شناخته نمی شود ، و اگر در میان جمع نباشد به جستجویش برنخیزند . آنان چراغ های هدایت و نشانه های روشن اند برای کسانی که در تاریکی راه می پیمایند . اینان سخن چینی نمی کنند و عیبهای نهان دیگران را فاش نمی کنند و سخن بیهوده بر زبان جاری نمی کنند . خداوند درهای رحمت خویش را به روی آنان می گشاید و رنج و سختی عذاب خویش را از آنان برطرف می سازد . ای مردم به زودی زمانی بر شما خواهد آمد که اسلام را واژگون کنند (که هر چه در آن است بریزد) ای مردم خداوند شما را پناه داده از این که بر شما ستم کند . ولی پناه نداده و تضمین نکرده که شما را آزمایش نکند . خدای جلیل و بزرگ فرموده : «ان فی ذلک لایات و ان کنا لمبتلین » همانا در این امر نشانه هایی است و ما آزمایش کننده ایم (سوره مبارکه مؤمنون آیه 30).

فضیلت یاد خدا و آموختن قرآن : (خطبه 110 نهج البلاغه) : خدا را یاد کنید و به آن بشتابید که بهترین ذکر است . و به آنچه پارسایان را وعده داده رغبت کنید که وعدة او راست ترین و عده هاست ، و از رهنمودهای پیامبرتان پیروی کنید که برترین هدایت است ، و به سنت او عمل کنید که هدایت کننده ترین سنت هاست . و قرآن را بیاموزید که بهترین سخن است و آن را نیک بفهمید که بهار دلهاست و از نورش درمان بجوئید که شفای سینه هاست ، و آن را نیکو تلاوت کنید که سودمندترین سرگذشت هاست .

دشمنی سران قریش با پیامبر : (خطبه 192 نهج البلاغه) : من با پیامبر (ص) بودم آنگاه که سران قریش نزد ایشان آمدند و گفتند : ای محمد تو چیزی را ادعا می کنی که بسی بزرگ است و پدرانت و احدی از خاندانت تا کنون آن را ادعا نکرده اند . ما از تو چیزی می خواهیم که اگر آن را بپذیری و به ما نشان دهی می فهمیم که تو پیامبر و فرستاده خدایی و اگر چنان نکنی می فهمیم که  دروغگویی ، پیامبر (ص) فرمودند : چه      می خواهید ؟ گفتند : این درخت را برای ما بخوان تا از ریشه در آید و پیش آید و در برابرت بایستد پیامبر (ص) فرمودند : خداوند بر هر کاری تواناست ، اما ایا اگر خداوند برای شما چنین کرد ایمان می آورید و به حق شهادت می دهید ؟ گفتند : آری ، پیامبر (ص) فرمودند : پس من آنچه را که می خواهید به شما نشان می دهم ولی می دانم که شما به راه خیر باز نمی گردید . در میان شما کسانی هستند که به چاه افکنده می شوند ]  این از پیشگویی های پیامبر (ص) بود . سالها بعد در جنگ بدر جسد عتبه و شیبه پسران ربیع و امیه و پسران عبد شمس و ابوجهل و تنی دیگر از مشرکان قریش در چاه افکنده شد [ و نیز کسی است که جنگ احزاب را فراهم می آورد . ] او همان ابوسفیان پدر معاویه است که جنگ احزاب را شکل داد و سرانجام شکست خورد و این نیز از پیشگویی های پیامبر (ص) بود که سالها بعد تحقق یافت[ . آنگاه پیامبر (ص) فرمودند : ای درخت ، اگر به خدا و روز قیامت ایمان داری و می دانی که من فرستاده خدا هستم . به اذن خدا با ریشه از زمین کنده شو و به پیش آی و در برابر من بایست . سوگند به خدایی که پیامبر (ص) را به حق برانگیخت درخت با ریشه هایش از زمین کنده شد و در حالی که آوازی شدید و صدایی چون صدای بال پرندگان داشت تا آنکه مانند پرنده ای بال گشود و نزد پیامبر (ص) ایستاد . و شاخه های بلند خویش را بر سر پیامبر (ص) قرار داد . قوم قریش این حادثه را مشاهده کردند از روی برتری خواهی و تکبر گفتند : حال بگو نصف درخت به مکان اولش برگردد و نصف دیگر باقی بماند . پیامبر (ص) نیم تنة درخت را فرمود که باز گردد و او بازگشت . من گفتم : لا اله الا الله ، ای رسول خدا من اولین کسی هستم که به تو ایمان می آورد ، و نخستن کسی هستم که گواهی می دهد به پیامبری تو اما دیگران جملگی گفتند : تو جادوگری دروغگو که جادویت شگفت و ماهرانه است ! و آیا رسالت تو را جز امثال این شخص (یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام) قبول می کند؟

اهمیت دانش:(خطبه 105 نهج البلاغه) :پس به سوی دانش بشتابید ، پیش از آنکه بوتة آن خشک شود و فرصت گرفتن علم از منبع آن و اهل آن دست رود . و از کار زشت باز ایستید و دیگران را از آن بازدارید . چه به باز ایستادن پیش از باز داشتن مأمورید .

دشواری ایمان :(خطبه 189 نهج البلاغه) : حقیقت امر ما هل بیت دشوار است و بر مردم سخت آید و آن را جز بندة مؤمنی که خداوند قلبش را برای ایمان آزموده تحمل نتواند کرد و جز سینه های امین ، و عقل های متین در نیابد و فرا نگیرد . ای مردم پیش از آنکه مرا از دست دهید پرسش های خود را باز گویید که من به راههای آسمان داناتر از راههای زمینم .


1ـ سلمان فارسی از پیامبر اسلام (ص) نقل می کند که فرمودند در آخر الزمان منکر معروف می شود و معروف منکر .
انسان امانتدار خائن شمرده می شود و خائن امانتدار ، دروغگو راستگو شمرده می شود و راستگو دروغگو ، نماز ضایع  می شود و در آن وقت اکتفا کنند مردان به مردان و ریاست زنان رواج می یابد و نشستن کودکان به منبرها ، نقش و طلاکاری کنند مسجدها را مانند معابد یهود و تعظیم کنند ثروتمندان را ، ‌آرایش کنند مردات امت من به مانند زنان و در آن وقت تغییر در دین ظاهر می شود و به نیرنگ حلال کنند ربا را و داد و ستد شود رشوه و در آن وقت طلاق زیاد گردد و جاری نشود حدی برای خداوند و اشرار امت بر آنان مسلط گردند . یاد گیرند قرآن را برای غیر خدا تا اینکه مؤمن شود خوارتر از همه . جثه ‌آنها مانند آدمیان است و دل آنها دل شیاطین .
** - دلیل این امر این بوده است که اکثر علمای یهود 3 صفت بسیار زشت داشته اند :
1)تحریف کننده دین خدا و احکام الهی برای خوشایند زمامداران
2)پول پرست و مال اندوز
3)بنده قدرت و تشنه قدرت بودند .
لذا در تاریخ می بینیم که تعداد زیادی از پیامبران الهی مثل حضرت عیسی و زکریا ـ توسط این گروه از علمای یهود مورد اذیت و آزار فراوان قرار گرفتند و حتی تعداد زیادی از پیامبران و صالحان توسط آنها به شهادت رسیدند مانند حضرت زکریا و حضرت یحیی (ع) البیته این مسأله فقط به دین یهود اختصاص ندارد و حتی در اسلام که دین حق خداوند در زمین است اگر روحانیت آنها چنین صفاتی پیدا کنند این آیه شریفه شامل آنها هم می شود
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 19:38  توسط حسین امیدی  | 

آیات قدرت الهی

سپس براى توجّه نفوس به عظمت باهره‌ى خویش، قسمتى از عنایات خود را به‌مردم گوشزد مى‌فرماید:
«و هو الّذى أنشأَ لکم السّمعَ و الأَبصرَ و الأَفئِدَة‌...»(78)
آن خدایى که من، شما را به سوى او دعوت مى‌کنم، کسى است که براى شما چشم و گوش و دل، سه رکن درک دلایل را آفرید و به شما نیروى تفکّر و تدبّر داد که بر موجودات دیگر مزیّتى داشته باشید؛ ولى شما قدر این نعمت‌هاى پرارزش را ـ‌که فقدان هر یک، پدید آورنده‌ى مشقّت‌هاى زندگى است ـ نمى‌دانید:
«...‌‌قلیلاً ما تشکرونَ»(78)
سپاسگزاریتان کم و اندک و یا هیچ است.
«و هو الّذى ذرأکُم فِى الأرض و إلیه تُحشرونَ»(79)
او کسى است که شما را در زمین پدید آورد. مراحلى را که قبل از استقرار در رحم مادران خود پیمودید به اراده و قدرت او بود. ایجاد شما به قدرت بى‌حدّ او ممکن شد و بازگشت شما هم در سراى آخرت به سوى اوست و در سراى آخرت، در مقابل اعمال خویش مأجور یا معاقب خواهید بود.
«و هو الّذى یُحیى و یُمیتُ و له اختلفُ الّلیْلِ و النّهار أفلاتعقلونَ»(80)
او کسى است که حیات و ممات به قدرت اوست. او در ارحام مادران، شما را حیات بخشید و پس از انقضاى آجال[1]شما را مى‌میراند. رفت و برگشت شب و روز، زیادت و نقصان لیل و نهار به وضع منظّم و یکنواخت، از پرتو قدرت بى‌حدّ اوست. آیا نیروى تفکّر خود را به کار نمى‌اندازید تا درک کنید براى تمام این تغییرات، صانع و پدیدآورى است که پرستش و خدایى سزاوار اوست و عبادت، خاصّ ذات او مى‌باشد؟
* * *
بل قالوا مثلَ ما قال الأوّلونَ(81) قالوا أءِذا متنا و کنّا تراباً و عظماً أءِنَّا لَمَبعوثونَ(82) لقد وعدنا نحن و ءاباءُنا هـذا من قبلُ إنْ هـذا إلاّ اسطیر الأوّلینَ(83)قل لِمَن الأرض و من فیها إنْ کنتم تعلمون(84)سَیَقولون لِلّه قلْ أفلاتذکّرونَ(85)قل من ربّ السمـوت السّبع و ربّ العرشِ العظیم(86)سیقولون لِلّه قلْ أَفلاتتّقونَ(87) قل من بیده ملکوت کلّ شىء و هو یُجیر و لایُجار‌علیه إن کنتم تعلمون(88)سیقولون لِلّه قُلْ فَأَنّى تُسحرونَ(89) بل أتینهم بالحقّ و إنّهم لَکَـذبونَ(90)

ترجمه:

81‌. بلکه مانند آنچه پیشینیان ایشان گفته بودند، اینان گفتند.
82‌. گفتند: آیا وقتى که بمیریم و خاک و استخوان‌هایى شویم، آیا برانگیخته‌نشدگان خواهیم‌بود؟[انکار قیامت را به صورت استفهام بیان کردند.]
83‌. البته این زنده شدن را به ما و به پدرانمان از پیش وعده داده‌اند. این جز افسانه‌هاى مردم پیشین نیست!
84‌.[اى پیامبر، به منکران] بگو: این زمین و هر که در آن است از آنِ کیست؛ اگر دانا‌هستید؟
85‌. به زودى خواهند گفت: از آنِ خداست. بگو پس چرا پند نمى‌گیرید؟
86‌. بگو: پروردگار آسمان‌هاى هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ کیست؟
87‌. به زودى خواهند گفت: از آنِ خداست. بگو: پس چرا[از عذاب خدا]نمى‌ترسید؟
88‌. بگو: کیست که ملکوت هر چیزى به دست اوست و او پناه مى‌دهد و پناه داده نشود، اگر دانا‌هستید؟
89‌. خواهند گفت: از آنِ خداست. بگو: پس از کجا و چگونه افسون مى‌شوید[و‌فریب‌مى‌خورید؟]
90. بلکه حقّ را براى ایشان آوردیم و مسلّماً آنان[در این نسبت‌ها که به خدا مى‌دهند]دروغ‌مى‌گویند.

تفسیر:

معاندان و زندگى پس از مرگ

پرسش‌هاى بیدارى آفرین

ترجمه:

91. خداى متعال هیچ فرزندى نگرفت و با او هیچ خدایى نیست[اگر با خدایى او در عالم‌هستى شریکى بود] در آن هنگام آنچه را آفریده بود مى‌برد[و‌مخلوقش را به‌خود‌اختصاص مى‌داد] و برخى از خدایان بر برخى دیگر برترى مى‌جُستند؛ خداى بلند پایه، از آنچه ایشان او را به آن از فرزند و همتا و مانند مى‌ستایند و وصف مى‌کنند، منزّه است.
92.[آن خدایى که] به پنهان و آشکار داناست؛ پس خداوند از آنچه شریک او مى‌گیرند برتر است.
93. پروردگارا، بگو: اگر آن عذابى را که به ایشان وعده داده‌اند به من مى‌نمایانى،
94. پروردگارا، پس مرا قرین گروه ستمکاران قرار مده.
95. همانا ما تواناییم که عذابى را که به ایشان وعده داده‌ایم به تو بنمایانیم.
96.[خصلت] بد را به خصلتى که نیکوست برطرف کن و ما به آنچه وصف مى‌کنند داناتریم.
97. و بگو: پروردگارا، از وسوسه‌هاى شیاطین به تو پناه مى‌برم.
98. و پناه مى‌برم به تو اى پروردگار از این‌که شیاطین در اطراف من حاضر شوند.
99. تا آنگاه که مرگ، یکى از ایشان را فرا رسد[از روى تحسّر] گوید: پروردگارا! مرا بازگردانید.
100. شاید من در عوض آنچه باز گذاردم کردارى شایسته انجام دهم! هرگز بازگشتى نخواهند داشت. البته این کلمه[ فقط یک]سخنى است که آن شخص[از روى حسرت،]گوینده‌ى آن است و از پیش روى ایشان برزخى است[واسطه‌اى است میان دنیا و آخرت که آن قبر است و در آن جا خواهند بود] تا روزى که برانگیخته شوند.

تفسیر:

تنزیه ساحت کبریایى

در قرآن مجید ـ که کتاب هدایت و راهنماى بشر تا آخرین زمانى که روى زمین زندگى‌کند، مى‌باشد ـ به‌گونه‌هاى مختلف، اِثبات توحید ـ که اصل و بنیان خداشناسى است‌ـ به احسن وجوه با دلایلى وجدانى و عقلى، سخن به میان آمده است. هر جا به‌مناسبتى این حقیقت، ذکر شده تا جویندگان راه هدایت، طریق صحیح را بیابند و با‌پیروى از آن، نیکبخت گردند. در این جا هم پس از ذکر دلایلى که اثبات‌کننده‌ى توحید‌و یگانگى خداوند است، اصلى بیان مى‌فرماید که پاسخگوى آن وجدان سلیم است و آن این‌که:
«مَا اتّخذ اللّه مِن وَلَد و ما کانَ مَعَهُ مِن إلـه إذاً لَذَهبَ کلّ إلـه بما خلق و لعلا بعضُهم على بعض‌...»(91)
اول در ردّ گفتار گمراهانى که براى خداوند فرزند قایلند، بیان مى‌فرماید:
«ما اتّخذ اللّه من ولد‌...»(91)
خداوند فرزندى ندارد. این سخن را بیان فرمود تا اباطیل مسیحیان و یهود و آنان که براى ذات اقدس او قایل به فرزندند، موهوم بودنش آشکار گردد.
خداى متعال در این آیات شریفه، نفوس را به عظمت و کبریایى ذات بزرگوار خود متوجّه کرد که ایجاد سمع و بصر و نیروى تدبّر به قدرت بى‌حدّ او وابسته است. آفرینش‌آسمان‌ها و زمین و پدیدار ساختن افراد بشر به اراده‌ى او انجام شد. اوست که مرگ و میر موجودات را ایجاد کرد و رفت و برگشت شب و روز را به مصلحت خویش منظّم نمود.
در جواب آن توجّهات هدایت‌بخش و در پاسخ آن گفته‌هاى سعادت‌آفرین، افراد معاند و لجوج این‌گونه گفتند:
«بل قالوا مِثلَ ما قال الأوّلونَ»(81)
گفتار آنان هم به گفتار منکرانِ قبل از خود شباهت داشت و از آن جا که دلیلى بر نفى قیامت و زندگى پس از مرگ نداشتند، از روى استفهامى که مبیّن انکار درونى آنان بود گفتند:
«قالوا أءِذا مِتْنا و کُنّا تراباً و عِظماً أءِنَّا لَمَبعوثونَ»(82)
آیا وقتى که بمیریم و زیر خروارها خاک، استخوان‌هایمان پوسید و به صورت خاک درآمدیم و اعضاى ما ترکیب خود را از دست داد و تلفیق ظاهرى از هم متلاشى شد، ما مبعوث مى‌شویم و راه حیات را در عالَمى دیگر پیش مى‌گیریم؟
«لقد وُعدنا نحن و ءاباءُنا هذا من قبل إن هـذا إلاّ اسطیرُ الأوّلین»(83)
به ما و پدرانمان چنین وعده‌هایى دادند؛ افرادى آمدند و خود را فرستاده از طرف خدا به حساب آوردند؛ این‌ها نیست مگر داستان‌ها و افسانه‌هایى که مبدأ و منشأیى ندارد و دروغ‌هایى است که از خود مى‌بافند؛ ولى از آن جا که اعتقاد به مبدأ و معاد با فطرت بشر همراه است و فطرتش با آن در آمیخته است، قرآن با همان افرادى که جهت مطامع دنیوى خود، حقایق را منکر مى‌شوند، باب احتجاج را مى‌گشاید.
«قُلْ لِمَنِ الأرضُ و مَنْ فیها إن کنتم تعلمون»(84)
اوّل آنان را متوجّه خداشناسى مى‌فرماید که به آنان بگو: زمین و افرادى که در آنند براى کیست و آفریده‌ى چه کسى است اگر دانایید و وجودتان به بینش و دانش آراسته شده است؟!
«سیقولون لِلّه‌...»(85)
پاسخى که خواهند گفت، همان پاسخى است که فطرت آنان اقتضا مى‌کند که این آفریده شده‌ها از قدرت خداى یگانه ایجاد شده است.
ولى افسوس در این است که تذکّر و تنبّهى در آنان ایجاد نمى‌شود و متذکّر نمى‌گردند و تفکّر خود را به کار نمى‌اندازند تا بفهمند خدایى که قادر به ایجاد و آفرینش موجودات از نیستى به هستى باشد، این قدرت را نیز دارد که آنان را پس از مردن و خاک شدن دوباره حیات بخشد و به میزان حساب حاضر کند.
«قل مَن ربُّ السّمـوت السّبع و ربُّ العرشِ العظیم»(86)
پس از آن، افراد معاند را متوجّه مى‌فرماید به ملکوت آسمان‌ها و کُرات بهت‌آور و کهکشان‌هاى حیرت‌بار که نیروى تصوّر بشر و قدرت علمى او تا امروز نتوانسته است حدّى براى آن‌ها معیّن کند. باز هم از فطرت سلیم و عقل بیدار آنان مى‌پرسد که آسمان‌هاى هفتگانه و کُرات و منظومه‌هاى جهان بالا و عرش را که آفرید و مدبّر آن‌ها کیست؟ خواهند گفت: آفریدگار این دستگاه منظّم و مدبّر این نظم حیرت‌بار خداست. امّا در برابر این گفتار و این نداى وجدان، راه تقوا و ترس از عذاب الهى را پیش نمى‌گیرند و بر اسب مُراد خویش سوارند تا به هلاکت واقعى مبتلا شوند.
سپس در احتجاج مى‌فرماید:
«قُلْ مَن بیده ملکوتُ کلّ شىء و هو یُجیر و لایُجارعلیه إن کنتم تعلمون»(88)
از این افراد سؤال کن و بگو: ملکوت هر چیز و خزاین اشیا به قدرت کیست؟ و از آنِ چه کسى است که مستغیثین[2] را در پناه خود، پناه مى‌دهد، ولى براى او از کسى پناه خواسته نمى‌شود؟ همه چیز پناهنده‌ى اویند؛ امّا او بى‌نیاز از پناه خواستن است؛ اگر علم به این موضوع دارید پاسخ دهید؟
«سیقولون لِلّه‌...»(89)
خواهند گفت: آن موجودى که پناهگاه همه چیز و مَأمن همه‌کس مى‌باشد و از کسى و چیزى پناه نمى‌خواهد، خداست؛ امّا این کوردلان و بى‌خبران از حقیقت، افسون نادانى آنان را آن‌گونه مسحور ساخته که حقیقت را با نهایت وضوح و آشکارى‌اش انکار مى‌کنند و فریب مى‌خورند و بیچارگى دو جهان را براى خویش مى‌اندوزند.
«بَلْ أتَینهم بالحقّ و إنّهم لَکذبونَ»(90)
ما آنچه را که مبیّن حقیقت و مُظهر حقّ است براى این افراد آوردیم و حقیقت موضوع را براى آنان بیان کردیم، ولى آنان راه کذب و تکذیب را رها نکردند و اصرار در باطل نمودند و خویشتن را به اباطیلى سرگرم نمودند که شقاوت دو جهان در آن موجود بود.
* * *
ما اتّخذ اللّه مِن ولد و ما کان معه مِن إلـه إذاً لَذَهَبَ کلّ إلـه بما‌خلق و لعلا بعضُهم على بعض سبحن اللّه عمّا یَصِفونَ(91) علم الغیب و الشّهدةِ فتعلى عمّا یُشرکون(92) قُلْ ربّ إمّا تُرینّى ما‌یُوعدون(93)ربّ فلاتجعلنى فِى القوم الظَّـلمین(94) و إنّا على أنْ نُریک ما نعدُهم لَقَـدرونَ(95)إِدْفَعْ بالّتى هى أحسن السّیّئة نحن اعلم بما یَصفون(96) و قلْ ربّ أعوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشّیـطین(97)و أعوذُ بکَ ربّ أن یحضرون(98) حتّى إِذا جاء أحدهم الموتُ قال ربّ ارجعون(99)لعلّى أعمل صلحًا فیما ترکت کلاّ إنّها کلمة هو قائِلُها و مِنْ ورائِهم برزخٌ إلى یوم یُبعثونَ(100)

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 9:30  توسط حسین امیدی  | 

نکته های زیبای قرآنی

آنچه پیش رو دارید، سلسله نکاتى است که با آیات الهى عجین گشته، هر کدام به صورت موجز به موضوعات مورد نیاز شما مى‏پردازد.
هر مطلب شامل چند نکته جالب، کاربردى و مهم است که در هر شماره از نشریه به برخى از این نکات زیبا پرداخته مى‏شود و در شماره بعد پى‏گیرى مى‏گردد. این نکته‏ها - در حد ممکن - کوتاه و کاربردى است ؛ زیرا با توجه به هجوم اطلاعات تفصیلى پیرامون شما، گلگشت تنها قصد آن دارد تا در جمع بندى و استفاده از آن چه مى‏دانید، به شما یارى رساند.
در این گلگلشت، پنجاه تکه نور از این دریاى نورانى را براى شما فراهم کرده‏ایم. امید که مقبول افتد.

 نکته درباره قرآن
1. این نکته راشنیده‏اید که «هر کس در دوران جوانى قرآن را قرائت کند در حالى که به آن ایمان دارد، قرآن با گوشت و خونش آمیخته مى‏شود». فکر آن که قرآن در رگ‏هاى انسان بگردد و در سینه او بطپد، آدمى را به وجد مى‏آورد. جالب آن جاست که این خصوصیت، فقط در مورد جوانان آمده است و این فرمایشى از امام صادق (ع) است.
2. این نکته را هم بشنوید که قرآن به دو صورت نازل شده است؛ یک بار در بیست و سوّم ماه مبارک رمضان، از لوح محفوظ خداوند به سوى کعبه انزال یافت و یک بار دیگر به صورت تدریجى و طى بیست و سه سال، از خداوند به جبرئیل و از جبرئیل به پیامبر اکرم (ص) تنزیل پیدا کرد. نکته جالب آن که چون کلمه انزال براى فرود آمدن دفعى و کلمه تنزیل براى نزول تدریجى استفاده مى‏شود، در سوره قدر، مصدر انزال مشاهده مى‏شود.
3. آیا مى‏دانید امید بخش‏ترین آیه قرآن کدام است؟ این مطلب را امام على(ع) به نقل از رسول خدا(ص) بیان فرماید: «امید بخش‏ترین آیه قرآن، آیه 114 سوره هود است». اگر به امید نیاز دارید، به سراغ قرآن بروید و این آیه را با اشتیاق جست و جو کنید.

12 نکته درباره قصه‏هاى قرآنى‏
1. بنا به تحقیق، 208 قطعه داستانى در قرآنى مجید آمده است که برخى ادامه برخى دیگر مى‏باشند و بعضى از آنها نیز کامل و مستقل مى‏باشند.
2. 63 سوره از 114 سوره قرآن کریم، حاوى قصه و حکایتى است و این یعنى آن که بیش از نیمى از سوره‏هاى قرآن، با هنر قصه‏پردازى به انتقال پیام خود پرداخته‏اند.
3. بیشترین قصه‏هاى قرآنى ابتدا در سوره اعراف و پس از آن بقره مى‏باشند و سوره آل عمران در رتبه سوم قرار دارد.
4. بیشترین داستان‏هاى قرآنى درباره حضرت موسى و قوم بنى اسرائیل و فرعونیان است. پس از آن، بالاترین آمار متعلق به داستان‏هاى حضرت ابراهیم(ع) و داستان‏هاى حضرت عیسى (ع) و مادرش حضرت مریم (ع) است.
5. هیچ یک از داستان‏هاى قرآنى براساس خیال‏پردازى یا شخصیت‏هاى فرضى نیست و همه قصه‏هاى قرآن واقعیت داشته‏اند و در واقع، روایتى الهى از یک رویداد حقیقى مى‏باشند.
6. گروهى از داستان‏هاى قرآن با استفهام تقدیرى آغاز مى‏شوند. این نوع استفهام، یکى از صنایع ادبى در فن داستان نویسى است که مخاطب را تشویق مى‏کند تا قصه را پى‏گیرى نماید؛(طه/9 و ص/20). در این روش معمولاً داستان با این مقدمه آغاز مى‏شود:«آیا این خبر را شنیده‏اید که...».
7. گروهى از داستان‏هاى قرآنى با روش نوین(چکیده نویسى)آغاز مى‏شود؛ یعنى قبل از شروع متن اصلى داستان، در جملات کوتاهى چکیده و هدف اصلى داستان مى‏آید و سپس از ایجاد آمادگى ذهنى، به اصل مطلب پرداخته مى‏شود. به عنوان نمونه، به آیات 10 تا 20 سوره اعراف - داستان آفرینش - مراجعه نمایید.
8. گاهى از همین روش به صورت معکوس استفاده شده است ؛ یعنى ابتدا داستان اصلى آورده شده، سپس به بیان خلاصه و چکیده آن پرداخته شده است تا در جمع بندى به خواننده کمک نماید؛(آل عمران/59).
9. شیوه قرآن در بیان قصه‏هاى عاشقانه بسیار لطیف و عبرت‏انگیز است. در قرآن کریم سعى شده است تا با مسائل عشقى به صورت سمبلیک و اشاره‏وار برخورد شود و از ارائه جزئیات یا به زبان آوردن صریح و زننده، خوددارى شود. با خواندن داستان یوسف و زلیخا، این نکته را در خواهید یافت.
10. یک نکته جالب در داستان‏هاى قرآنى، شکسته شدن حصار زمان است. گاهى حتى یک داستان در دل داستان دیگر آورده مى‏شود؛ در حالى که در زمان‏هاى مختلف رخ داده‏اند. این خصوصیت قرآن، باعث مى‏شود تا انسان با دقت و موشکافى، سعى در چیدن صحیح قطعات مختلف این داستان‏ها نماید و تمرکز بیشترى پیداکند.
11. نکته زیباى دیگر آن که در قصه‏هاى قرآنى، جایگاه خاص زنان و نقش تعیین کننده و محورى آنان در اغلب داستان‏هاى قرآنى است؛(تحریم 10 و 11). زنان در داستان‏هاى قرآنى، به وضوح معرفى مى‏شوند و شخصیتى مستقل دارند.
12. قرآن در جاهایى که مى‏خواهد الگویى عمومى ارائه کند و یا اندرزى فراگیر در داستان‏هاى خود مطرح کند، از کلمات عامى مانند مردى از خاندان فرعون(مؤمن/28) یا زن لوط و زن نوح(تحریم/10) استفاده مى‏کند.

8 نکته تربیتى در قرآن
1. اگر قصد راهنمایى و تربیت کسى را دارید، در قدم اول از گفتار نرم و با محبت بهره گیرید؛ حتى اگر مخاطب شما فرعون سرکش یا سران لجوج کفار جاهلى باشند؛(طه/44 و شعرا/215).
2. الف) گفتار رفتار آدمى در هر زمان و مکان، در حافظه الهى محفوظ است ؛ مراقب باشید؛(لقمان/16 و کهف/30).
ب) نسبت به انسان‏هاى اطرافت، احساس مسئولیت کن و آنها را از کارهاى بد بازدار و به کارهاى خوب تشویق کن. این لازمه استحکام یک پیکر است و بنى آدم اعضاى یکدیگرند؛(لقمان/17).
ج) در رفتارهاى اجتماعى دقت کن! مبادا با غرور رویت را از دیگران برگردانى یا مثل متبکران راه بروى ؛ مبادا تندرو و کندرو شوى ؛ میانه روى، بهترین روش است ؛ مراقب باش صدایت را بر سر کسى بلند نکنى و خلاصه در یک کلام، آدم باش ؛(لقمان/18و19).
3. قرآن کریم به شدت با پیروى از جمع(خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو) و حرکت به دنبال اکثریت، مخالف است. قرآن مى‏گوید: اگر بخواهى از اکثریت مردم فقط به این خاطر که اکثریت هستند، پیروى کنى، بدون شک از راه خدا دور مى‏شوى ؛ همیشه با چشمان باز تصمیم بگیر؛(انعام/116 و اسراء/36).
4. همیشه بزرگ ترها، بهترین حرف را نمى‏زنند و همیشه حرف گوش کنى و اطاعت از بزرگان، انسان را به سعادت نمى‏رساند. این پیام تربیتى قرآن است که حتى در اطاعت از بزرگان هم گوش و چشمت را باز کن که فردا فقط و فقط خودت پاسخ گوى اعمالت خواهى بود؛ نه بزرگ‏ترهایت؛(احزاب/67).
5. علم بهتر است یا ثروت؟ جواب آن را در آیه 247 بقره پیدا خواهید کرد.
6. امانت دارى یکى از ارزشمندترین ارزش‏هاى قرآنى است. حضرت موسى (ع) را به خاطر امانتدارى و قدرتش، در خانه حضرت شعیب پناه دادند؛(قصص/26) و حضرت یوسف را به خاطر امانتدارى وعلمش، بر خزانه مصر نشاندند؛(یوسف/55) و حتى رسول خدا(ص) که از سوى خداوند برگزیده شد، مشهور به امانتدارى و به محمد امین معروف بود.
7. اگر مى‏خواهید مخاطبان به سوى شما جذب شوند، ابتدا به خودتان بپردازید! روح خشک و سنگین و بى لطافت، هیچ گاه در امر تربیت موفق نمى‏شود. مهربانى، دلسوزى و رقت قلب را در خود بپرورید تا مردم بى آن که شما متوجه شوید، در اطراف شما جمع گردند؛(آل عمران/159).
8. آیا دوست دارید که دشمن خود را به یک دوست تبدیل کنید؟ به هر بدى که در حق شما کرد، با خوبى پاسخ گویید. این را قرآن تجویز مى‏کند؛ آیه 34 سوره فصلت را بخوانید!

نکته در خصوص سلامتى در قرآن
1. بخورید و بیاشامید ؛ امّا به اندازه کافى و لازم ؛ زیرا پرخورى و زیاده روى، سلامت شما را به خطر مى‏اندازد؛(اعراف/31).
2. همه دردها و ناراحتى‏هاى خود را مى‏توانید با قرآن ریشه کن سازید؛ قرآن بخوانید و به آن عمل کنید و با روح قرآن مرتبط و همنوا گردید تا همه سیستم‏هاى روح و جسم شما در تعادل مطلوب خود قرار گیرند؛(یونس/57 و اسراء/82).
3. در فرهنگ قرآنى، این خداوند است که بیمارى‏ها را شفا مى‏دهد و دیگران، وسیله و واسطه‏اند ؛(شعرا/80).
4. اصل اوّل در سلامتى و صحتِ غذاها به فرموده قرآن، آن است که حلال و پاکیزه باشند.
این گونه غذا، مى‏تواند مقدمات سلامتى را در بدن انسان فراهم نماید؛ امّا این که یک ماده خوراکى واحد با ترکیبات غذایى ثابت و مشخص، در اثر حلال یا حرام بودن، داراى آثار متفاوتى بر سلامت انسان گردد، بحث علمى بسیار عمیقى مى‏طلبد؛(نحل/114 و بقره 168). حلال یعنى چیزى که ممنوعیت شرعى ندارد و طیب یعنى چیزى که موافق طبع سالم انسانى باشد.
5. بهترین نحوه تغذیه براى سلامت انسان که مورد سفارش قرآن کریم است، خوردن صبحانه و شام است ؛ یعنى غذاى روزانه در دو وعده اصلى در اول روز و آخر روز صرف گردد. این شیوه غذا خوردن بهشتیان است که در سوره مریم، آیه 62 آمده است.
6. به فرمان قرآن، مؤمنان شایسته‏ترین افراد در استفاده از نعمت‏هاى الهى - مانند غذاهاى پاکیزه - مى‏باشند. خداوند مى‏فرماید: چه کسى این غذاهاى پاکیزه را بر شما حرام کرده است؟ این‏ها زیبایى‏هاى زندگى دنیاست که خداوند براى بهترین بندگانش خلق نموده است. پس از نعمت‏هاى خداوند استفاده کنید؛(اعراف/32 و مائده/87 و 88). به قول امام على (ع)، خداوند همان قدر از حرام شمردن آن چه حلال نموده است، ناراحت مى‏شود که حرام او را نادیده بگیرید و مانند یک امر حلال انجام دهید.
7. جالب است بدانید که خداوند مستقیماً در قرآن به خوردن گوشت و ماهى و میوه اشاره مى‏کند و آنها را از نعمت‏هاى زندگى بخش الهى برمى‏شمارد و از ما مى‏خواهد که از آنها بخوریم که به ترتیب در سوره مائده آیه 1 و 96، سوره نحل، آیه 14 و سوره مؤمنون آیه 19 آمده است.
8. مسئله خوراک در قرآن، آن قدر مهم است که در یک آیه مستقیماً فرمان داده شده است که انسان با دقت و تأمل در غذایى که مى‏خورد، بنگرد؛(عبس/24)؛ یعنى این که یک انسان قرآنى، باید در نحوه تغذیه خود، نهایت دقت را داشته باشد.
9. خداوند در قرآن کریم خواب را یکى از عوامل سلامت و آرامش روح انسان برمى‏شمارد و آن را نعمتى قابل ستایش و آیه‏اى از آیات اعجازآمیز الهى معرفى مى‏کند؛(روم/23 و فرقان/47).
10. آیا مى‏دانید در فرهنگ قرآنى، سخت‏ترین و ناگوارترین بیمارى‏ها چیست؟ قرآن مستقیماً به این بیمارى اشاره نموده، آن را نام مى‏برد. این بیمارى، مرض قلب یا بیمارى دل نام دارد؛ چون وقتى روح و دل فردى به این بیمارى گرفتار شد، از شنیدن و دیدن و درک حقایق عاجز مى‏شود و این بدترین وضعى است که یک انسان پیدا مى‏کند؛(اعراف/179 و توبه/125).

نکته روانشناسى در قرآن
1. از دیدگاه قرآن، سه نوع شخصیت اساسى وجود دارد؛ مؤمن، کافر و منافق ؛(آیات 2 تا 20 سوره بقره).
2. شخصیت‏هاى مؤمن، خود داراى سه درجه شخصیتى مى‏باشند ؛آنان که به خود ظلم مى‏کنند، آنان که میانه رو هستند و آنان که پیشتازانند؛(فاطر/32).
3. مشخصه بارز شخصیت کافر آن است که دل و اندیشه‏اش را قفل کرده است و راهى براى نفوذ هیچ حرف تازه و اندیشه متفاوتى نگذاشته است و به همین دلیل، از درک حقایق عاجز است.
4. خصوصیت بارز شخصیت منافق از دیدگاه قرآن، دوگانگى ریشه‏اى در ظاهر و باطن است؛ به همین دلیل، مبتلا به شک و تردید و عدم قدرت تصمیم‏گیرى و ناتوانى در قضاوت مى‏شود؛(بقره/8 تا 20 و منافقون).
5. در قرآن کریم، در آیات فراوانى از اندوه، علل ایجاد کننده آن و راه‏هاى برطرف ساختن آن سخن رفته است. گاهى اندوه فراق را با دیدار و گاهى اندوه فقر را با بشارت و گاهى اندوه رسول خدا(ص) را به دلدارى حضرت حق، درمان نموده است.
6. در دیدگاه قرآن، ترس دو نوع است ؛ ترس پسندیده و ترس ناپسند ؛ ترس پسندیده، همان ترس از خداوند و عدالت اوست که منجر به اصلاح رفتار مى‏شود؛(انفال/2) و ترس ناپسند، اضطرابى شدید با علت مشخصى است که تسلط بر نفس را از بین مى‏برد و باید با آن مبارزه شود؛(احزاب/10 و 11).
7. از نظر قرآن دو نوع خشم وجود دارد؛ خشم مفید و متعادل و خشم مخرب و نابهنجار ؛ خشم متعادل، راهى براى رسیدن به هدف در مواقع لزوم است و خشم مخرب را باید درمان کرد. قرآن کریم با توصیه به صبر و پاسخ گویى با عمل نیک و با وعده بهشت و پاداش اخروى، به وسیله سفارش به بخشش و عفو، یادآورى قدرت و خشم خداوند و... به درمان بیمارى سلامتى سوز خشم و عصبانیت پرداخته است.
که به ترتیب در سوره شورى، آیه 43، فصلت،آیه‏34، آل عمران ،آیات 133 و 143، شورى، آیات 36 و 37 و نور، آیه 22 بیان شده است.
8. در قرآن به سه نوع از مکانیسم‏هاى دفاعى - روانى اشاره شده است که عبارتند از: فرافکنى(منافقون/4)، دلیل تراشى(بقره/11 و 12) و واکنش سازى(بقره/204 و 205 و منافقون/4) .
9. در فرهنگ قرآن یکى از راه‏هاى مؤثر و اساسى روان درمانى، استفاده از مواعظ و اندرزهاى قرآنى است؛(یونس/57).
10. در روش روان درمانى قرآنى، ایمان، تولید امنیت درونى و آرامش مى‏نماید؛(انعام/82 و رعد/28).
11. یاد خدا، آرام بخش دلهاست ؛(رعد/28).

نکته از دانشمندان درباره قرآن
1. گوته، شاعر و نویسنده معروف آلمانى مى‏گوید: سالیان دراز کشیشان از خدا بى خبر، ما را از پى بردن به حقایق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن دور نگه داشتند؛ امّا هر قدر که ما قدم در جاده علم و دانش نهادیم و پرده تعصب را دریدیم، عظمت احکام مقدس قرآن، بهت و حیرت عجیبى در ما ایجاد نمود. به زودى این کتاب توصیف‏ناپذیر، محور افکار مردم جهان مى‏گردد!
2. آلبرت انیشتاین که نیازى به معرفى ندارد، مى‏گوید: قرآن کتاب جبر یا هندسه نیست؛ مجموعه‏اى از قوانین است که بشر را به راه صحیح، راهى که بزرگ‏ترین فلاسفه و دانشمندان دنیا از تعریف و تعیین آن عاجزند، هدایت مى‏کند.
3. ویل دورانت، دانشمند امریکایى شرق‏شناس، مى‏گوید: در قرآن، قانون و اخلاق یکى است. رفتار دینى در قرآن، شامل رفتار دنیوى هم مى‏شود و همه امور آن از جانب خداوند و به طریق وحى آمده است. قرآن در جان‏هاى ساده عقایدى آسان و دور از ابهام پدید مى‏آورد که از رسوم و تشریفات ناروا آزاد است.
4. پروفسور آرتور آربرى که یکى از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگلیسى است، مى‏گوید: زمانى که به پایان ترجمه قرآن نزدیک مى‏شدم، سخت در پریشانى به سر مى‏بردم؛ اما قرآن آنچنان آرامش خاطرى به من مى‏بخشید که براى همیشه به خاطر خواهم داشت. من در حالى که مسلمان نیستم، قرآن را خواندم تا آن را درک کنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگ‏هاى نافذ و مرتعش کننده‏اش شوم و تحت تأثیر آهنگش قرار گیرم و به کیفیتى که مسلمانان واقعى و نخستین داشتند، نزدیک گردم تا آن را بفهمم .
5. لئوتولستوى، نویسنده معروف روسى مى‏گوید: هر کس که بخواهد سادگى و بى پیرایگى اسلام را دریابد، باید قرآن مجید را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانین و تعلیمات حقیقى و احکام آسان و ساده براى عموم بیان شده است. آیات قرآن به خوبى بر مقام عالى اسلام و پاکى روح آورنده‏اش گواهى مى‏دهد.
6. دکتر هانرى کُربن، اسلام شناس معروف فرانسوى، سخن جالبى درباره قرآن دارد. وى مى‏گوید: اگر قرآن خرافى بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمى‏کرد که بشر را به علم و تعقل و تفکر دعوت کند. هیچ اندیشه‏اى به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا که نزدیک به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فکر سخن رفته است.
7. ارنست رنان، فیلسوف معروف فرانسوى مى‏گوید: در کتابخانه من هزاران جلد کتاب سیاسى ،اجتماعى، ادبى و... وجود دارد که هر کدام را بیش از یک بار نخوانده‏ام؛ اما یک جلد کتاب هست که همیشه مونس من است و هر وقت خسته مى‏شوم و مى‏خواهم درهایى از معانى و کمال به رویم باز شود، آن را مطالعه مى‏کنم. این کتاب، قرآن - کتاب آسمانى مسلمانان - است.
8. ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مى‏گوید: امیدوارم آن زمان دور نباشد که من بتوانم همه دانشمندان جهان را با یکدیگر متحد کنم تا نظامى یکنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجید که اصالت و حقیقت دارد و مى‏تواند مردم را به سعادت برساند، ترسیم کنم. قرآن به تنهایى عهده دار سعادت بشر است.
9. مهاتما گاندى، رهبر فقید هند هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنى، هر کس به اسرار وحى و حکمت‏هاى دین، بدون داشتن هیچ خصوصیت ساختگى دیگرى پى مى‏برد. در قرآن هیچ اجبارى براى تغییر دین و مذهب انسان‏ها دیده نمى‏شود. قرآن به راحتى مى‏گوید: هیچ زور و اکراهى در دین وجود ندارد.
10. ژان ژاک روسو، متفکر و روان شناس مشهور فرانسوى، برداشت منحصر به فردى از قرآن دارد؛ او مى‏گوید: بعضى از مردم بعد از آن که مقدار کمى عربى یاد گرفتند، قرآن را خوانده، امّا درست درک نمى‏کنند. اگر مى‏شنیدند که محمّد(ص) با آن کلام فصیح و آهنگ رساى عربى آن را مى‏خواند، هر آینه به سجده مى‏افتادند و ندا مى‏کردند: اى محمّد عظیم! دست ما را بگیر و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر یارى تو حاضریم که جان خویش را فدا سازیم!!

منابع :
1. مدخل، سید عباس قائم مقامى.
2. مبین، مجله قرآن پژوهى، شماره 5.
3. قرآن و روانشناسى، عثمان نجاتى.
4. سیماى خانواده در قرآن، زهرا برقعى.
5. شیوه جذب جوانان از دیدگاه قرآن، غلامرضا متقى.
6. قرآن از دیدگاه 114 دانشمند، محمد مهدى علیقلى.
7. دانستنیهاى قرآن، مصطفى اسرار.
8. قرآن و علوم پزشکى، حسن رضارضایى.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 9:26  توسط حسین امیدی  |